نـظر من این است تو چه می اندیشی |
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داســتانی ست که بر سر هر بازاری ست
استاد سخن : سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری(سال 606ه.ق) در شهر شیراز به دنیا آمد. مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحصیلات به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهر به تحصیل پرداخت .او به مسافرت علاقه ی زیادی داشت و سالها به کشورهای مختلف سفر کرد و تجارب زیادی به دست آورد.او دو کتاب به نامهای گلستان و بوستان دارد و در این کتابها با زیباترین کلمات و جملات و در قالب حکایات شیرین به خواننده پند و اندرز می دهد. همچنین غزلیات ، قصاید ، قطعات ، رباعیات و مقالات و اشعار عربی هم دارد که همه ی آنها در کتابی به نام کلیات سعدی جمع آوری شده و به چاپ رسیده اند. سعدی پس از سالها سیر و سفر به زادگاهش ، شیراز بازگشت ودر سال 695 ه.ق، همانجا از دنیا رفت. آرامگاه او در شهر شیراز است. روانش شاد.
غزل زیبایی از استاد سخن سعدی شیرازی
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است
نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست
بس دیو را که صورت فرزند آدم است
آنست آدمی که در او حسن سیرتی
یا لطف صورتیست دگر حشو عالم است
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در هم است
آنان که در بهار به صحرا نمیروند
بوی خوش ربیع بر ایشان محرم است
وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکم است
آرام نیست در همه عالم به اتفاق
ور هست در مجاورت یار محرم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
ممسک برای مال همه ساله تنگ دل
سعدی به روی دوست همه روزه خرم است
گزارش مختصر روایت از همایش بزرگداشت سعدی در شیراز؛
سعدي بنيانگذارکاروان عرفان است
به مناسبت سالروز بزرگداشت سعدی ؛
گزارش تصویری از آرامگاه سعدی در شیراز
یارا بهشت صحبت یاران همدمست
دیدار یار نامتناسب جهنمست
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دمست
نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمیست
بس دیو را که صورت فرزند آدمست
آنست آدمی که در او حسن سیرتی
یا لطف صورتیست دگر حشو عالمست
هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام
جز بر دو روی یار موافق که در همست
آنان که در بهار به صحرا نمیروند
بوی خوش ربیع بر ایشان محرمست
وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب
پندش مده که جهل در او نیک محکمست
آرام نیست در همه عالم به اتفاق
ور هست در مجاورت یار محرمست
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهمست
دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست
ممسک برای مال همه ساله تنگ دل
سعدی به روی دوست همه روزه خرمست
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
ســعـدی شیرازی
مــن نــدانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عــهد نــابستن از آن بـه که بــبندی و نپــایی
دوستان عــیب کـنندم کـه چرا دل به تو دادم
بایــد اول به تو گفتن که چـنین خوب چـرایی
ای کـــه گفتی مـــرو انــدر پی خوبان زمانـه
مـــا کجاییم در ایــن بــحر تفکر تـــو کــجایی
حلقه بــر در نــــتوانم زدن از دست رقیـبــان
این تـــوانـم که بیــایم بــه محلت بـه گـدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
هـــمه سهلست تـحمل نــکنم بـــار جــدایی
گفته بـــودم چو بیایی غــم دل بـــا تو بگویم
چه بـگویم کــه غـم از دل برود چون تو بیایی
شمع را بـاید از این خانه به دربردن و کشتن
تــا که همسایه نـگوید که تو در خـانه مایـی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بـگریزد
که بدانست که دربند تـو خوشتر ز رهــایی
ســعـدی شیرازی
ســعـدی شیرازی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیدارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زنهار نمیخواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی
استاد سخن : سعدی شیرازی در قرن هفتم هجری(سال 606ه.ق) در شهر شیراز به دنیا آمد. مقدمات علوم ادبی و شرعی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحصیلات به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهر به تحصیل پرداخت .او به مسافرت علاقه ی زیادی داشت و سالها به کشورهای مختلف سفر کرد و تجارب زیادی به دست آورد.او دو کتاب به نامهای گلستان و بوستان دارد و در این کتابها با زیباترین کلمات و جملات و در قالب حکایات شیرین به خواننده پند و اندرز می دهد. همچنین غزلیات ، قصاید ، قطعات ، رباعیات و مقالات و اشعار عربی هم دارد که همه ی آنها در کتابی به نام کلیات سعدی جمع آوری شده و به چاپ رسیده اند. سعدی پس از سالها سیر و سفر به زادگاهش ، شیراز بازگشت ودر سال 695 ه.ق، همانجا از دنیا رفت. آرامگاه او در شهر شیراز است. روانش شاد.
گلستان کتابی است به نثر همراه با نظم ، شامل حکایات شیرین و پند و اندرزهای سعدی و دارای هشت باب است؛ به این ترتیب:
باب اول: در سیرت پادشاهان
باب دوم: در اخلاق درویشان
باب سوم: در فضیلت قناعت
باب چهارم: در فواید خاموشی
باب پنجم: در عشق و جوانی
باب ششم: در ضعف و پیری
باب هفتم: در تأثیر تربیت
باب هشتم: در آداب صحبت
سعدی در مقدمه ی گلستان از نعمتهای پروردگار یاد می کند و می گوید بندگان خدا باید شکرگزار باشند و یادشان باشد که خداوند همه چیز را برای آسایش و آرامش آنان آفریده است:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
سعدی مسلمانی بسیار مومن و متدین بود و اشعار و سخنانش نشان دهنده ی ایمان قلبی اوست ، برای همین به دل خواننده می نشیند و در او تأثیر می گذارد.
حتماً بارها این ضرب المثل را شنیده اید: ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان. ادب به معنای دانش ،فرهنگ، معرفت، روش پسندیده و خوی خوش می باشد. سعدی ماجرای این ضرب المثل رادر باب دوم گلستان، چنین بیان نموده است:
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان ؛ هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
نگیرند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند آیدش بازیچه در گوش
اگر بخواهیم این حکایت را به ساده بیان کنیم ، می توانیم بگوییم : از لقمان پرسیدند : از چه کسی ادب را یاد گرفتی؟ گفت: از افراد بی ادب ، به این ترتیب که کارهای زشت آنها را دیدم اما انجام ندادم. افراد دانا هر حرفی که می شنوند از آن پند می گیرند اماافراد نادان اگر صد جمله و سخن حکمت آمیز هم بشنوند، آن را شوخی و بازیچه می پندارند و پند
نمی گیرند.
بسیاری از گفته های شیخ سعدی، به شکل ضرب المثلهای رایج در آمده اند و مردم آنها را در گفتگوهای خود به کار می برند.مانند:
*یکی را گفتند: عالِِمِ بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بی عسل.
زنبور درشت بی مروت را گوی
باری، چو عسل نمی دهی نیش مزن.
*تلمیذِ بی ارادت ، عاشق بی زرست ، و رونده ی بی معرفت مرغ بی پر، و عالِمِ بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه ی بی در.
(تلمیذ=دانش آموز)
*هرکه در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.
*اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.یعنی آنان که دست قّوّت ندارند سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دَمار از دماغ ظالم برآرند.
*مُشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چون طبله ی عطارست، خاموش و هنرنمای. و نادن خود طبلِ غازی بلند آواز و میان تهی.
(غازی= جنگجو) (طبله=قوطی)
از باب هشتم هم این حکایت را بخوانید:
دو کس دشمن مُلک و دینند : پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.
بر سر مُلک مباد آن مَلک فرمانده
که خدا را نبود بنده ی فرمانبُردار
سعدی با این حکایت به پادشاهان و امیران پیام می دهد که برای اداره ی کشور،صبر و شکیبایی و ایمان به خدا و اطاعت از فرمانهای الهی لازم است و اگر پادشاهی این خصوصیات را نداشته باشد، کشور را به باد فنا می دهد. همچنین شخص دیندار باید ازمسائل دینی ،اطلاع کامل داشته باشد و تنها به عبادت خشک و خالی قانع نباشد، زیرا افراد نادان وبه ظاهر دیندار، با تعصب کورکورانه ی خود به دین آسیب می زنند و باعث بدبینی دیگران نسبت به دین می شوند.
به این حکایت توجه کنید:
خبری که دانی دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.
بلبلا مژده ی بهار بیار
خبربد به بوم بازگذار
سعدی اینگونه سفارش می کند که سعی کنیم همیشه خوش خبر باشیم و هرگز اخبار نگران کننده را به کسانی که می دانیم از شنیدنش ناراحت ، و درنتیجه به ما بدبین می شوند ، نرسانیم.
و این حکایت:
دشمن چو از همه حیلتی فروماند ، سلسله ی دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند.
این هشداری است تا دشمن را دست کم نگیریم و از دشمن دوست نما غافل نشویم.
این حکایت از باب هفتم گلستان است:
هندوی نفط اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیین است بازی نه اینست.
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
وانچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
(نفط اندازی: یکی از فنون جنگی بوده که به وسیله ی آن به لشکر دشمن با آتش حمله
می کردند و نیز نفت اندازی ، فن تهیه ی آتش بازی بوده است.)
می توانیم از این حکایت چنین برداشت کنیم: شخصی که خانه اش از نی ساخته شده بود ، داشت آتش بازی می کرد. یکی به او گفت: تو که خانه ات از نی ساخته شده، نباید چنین بازی خطرناکی بکنی. از یک بیت شعر هم می فهمیم که برای سخن گفتن باید فکر کرد و همه چیز را خوب سنجید تا بعد پشیمان نشد.
معنی این حکایات کاملاً واضح است و اگر با دقت بخوانیم، متوجه می شویم که هرکدام از این سخنان ، دنیایی از تجارب ارزشمند سعدی ، با زیباترین کلمات هستند.
این حکایت راهم در کتاب بوستان می خوانیم:
فرو کوفت پیری پسر را به چوب
بگفت ای پدر بی گناهم ، مکوب
توان بر تو از جور مردم گریست
ولی چون تو جورم کنی چاره چیست
به داور خروش ای خداوند هوش
نه از دست داور برآور خروش
بوستان دارای ده باب می باشد و کتابی منظوم است، با حکایاتی شیرین و آموزنده. غزلیات سعدی هم، بسیار شیوا و شیرین وکم نظیر هستند. مانند این غزل:
هزار جهد کردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسَّرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند نه هوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
به این قطعه توجه کنید:
دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید به سخن گفت زیباش بدان به نشوند
وانکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموش همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند
واین می رساند که سعدی معتقد بوده که تنها با گفتار نمی توان روی دیگران تأثیر گذاشت بلکه کردار انسان در درجه ی اول اهمیت قرار دارد. بیشتر سخنان سعدی ریشه در اعتقادات پاک و ایمان قلبی او دارد. این هم از رباعیات سعدی :
*مردان همه عمر پاره بردوخته اند قوتی به هزار حیله اندوخته اند
فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوخته اند
سخن سعدی سهل ممتنع است یعنی در ظاهر ساده و آسان به نظر می رسد اما گفتنش کار هر کسی نیست و تنها سعدی بوده که توانسته کلمات را اینچنین زیبا در کنار هم بیاورد وجملاتی پرمعنا بسازد.بسیاری از افراد خواستند از سعدی تقلید کند اما هیچکدام نتوانستند مثل او سخنوری نمایند و شکست خوردند. شادروان محمدعلی فروغی در باره ی سعدی
می گوید:«شیخ سعدی نه تنها یکی از ارجمندترین ایرانیان است، بلکه یکی از بزرگترین
سخن سرایان جهان است.سعدی مانند فردوسی و مولوی و حافظ نمونه ی کامل انسان متمدن حقیقی است که هرکس باید رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربیت این رادمردان پرورش می داد، دنیا که امروز جهنم است ، بهشت می شد.»
در سالیان گذشته، کتاب گلستان کتاب درسی بچه های دبستانی بود. بچه ها گلستان را می خواندند و از روی آن می نوشتند. مرحوم فروغی با این کار مخالف بوده و توصیه می کند
که :«گلستان را به دست کودکان ندهند و درس و بحث و مطالعه و از برکردن آن را برای دوره ی تحصیلی دبیرستانی بگذارند؛ هنگامی که جوانان هم به محسنات لفظی آن پی برند و هم از معنیش استفاده کنند و عبرت حاصل نمایند.»
سعدی گلستان را با این ابیات به پایان می برد:
ما نصیحت به جای خود کردیم
روزگاری در این بسر بردیم
گر نیاید به گوش رغبت کس
بر رسولان پیام باشد و بس
و بااین ابیات عربی :
یا ناظراً فیه سل بالله مرحمه
علی المصنف واستغفر لصاحبه
واطلب لنفسک من خیر ترید بها
من بعد ذلک غفراناً لکاتبه
یعنی: ای نظرکننده ی در کتاب ، تو را به خدا(از خدای یکتا) برای مصنف آن رحمت بخواه و برای صاحب کتاب (سعدبن زنگی) امرزش بخواه.و برای خود هرچیزی که خواهی بطلب و پس از آن برای نویسنده ی کتاب آمرزش بخواه.
در اینجا بد نیست اشاره ای به تخلص شعری شیخ مصلح الدین یا مشرف الدین که هر دو را لقب سعدی گفته اند ، داشته باشیم. سعدی تخلص شعری اوست.او در اواسط قرن هفتم که ابوبکر سعدبن زنگی از اتابکان سلغری در فارس فرمانروایی داشت به شیراز بازآمد و در سال655 ه.ق کتاب بوستان و یک سال بعد گلستان را نوشت و در نزد اتابک ابوبکر و دیگر بزرگان ، مخصوصاً پسر ابوبکرکه سعد نام داشته و شیخ انتساب به او را برای خود تخلص قرار داد قدر و منزلت یافته است.سعدی دیباچه ی گلستان را به نام او پرداخته است. آنجا که می گوید:
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین فرورفته و قصب الجیب حدیثش ............تا آنجا که:
زانگه که ترا برمن مسکین نظر است
آثارم از آفتاب مشهورتراست
گر خود همه عیبها بدین بنده دَرَست
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
منظورش اشاره به سعدبن بوبکر زنگی است.سعدی در سوگ او ترجیع بندی دارد که مطلع آن چنین است:
غریبان را دل از بهر تو خونست دل خویشان نمی دانم که چون است
و در هر قسمت این بیت تکرار می شود:
نمی دانم حدیث نامه چونست همی دانم که عنوانش به خونست
سخن درباره ی سعدی به درازا کشید اما هنوز هم نتوانستم آن طور که شایسته است حق مطلب را ادا نموده و سعدی و آثارش را معرفی نمایم. دوستانی که به بزرگان ادب کشورمان علاقه دارند باید ی آثار این عزیزان را مطالعه کنند و از آنها بهره مند گردند. این مقوله را بااین شعر او به پایان می برم:
خداوندی چنین بخشنده داریم
که با چندین گنه امیدواریم
که بگشاید دری کایزد ببندد
بیا با هم درین درگه بنالیم
خدایا گر بخوانی ور برانی
جز انعامت در دیگر نداریم
سرافرازیم اگر بر بنده بخشی
وگرنه از گنه سر برنیاریم
ز مشتی خاک ما را آفریدی
چگونه شکر این نعمت گزاریم
تو بخشیدی روان وعقل و ایمان
و گرنه ما همان مشت غباریم
تو با ما روز و شب در خلوت و ما
شب و روزی به غفلت می گذاریم
نگفتم خدمت آوردیم و طاعت
که از تقصیر خدمت شرمساریم
مباد آن روز در درگاه لطفت
به دست ناامیدی سر بخاریم
ز درویشان کوی انگارما را
که از خاصان حضرت برکناریم
ندانم دیدنش را خود صفت چیست
جز این را کز سماعش بیقراریم
شرابی در ازل او داد ما را
هنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمی گنجد تو سعدی
بیا تا سر به شیدایی برآریم.
منابع:
*گلستان سعدی، تصحیح متن و شرح لغات از حسین استادولی ، ناشر : قدیانی ،چ اول بهار 67
*کلیات سعدی با مقدمه و تصحیح شادروان محمدعلی فروغی
*فرهنگ معین جلد پنجم (اعلام)
.taranehaykoodakan.blogfa

دولت جان پرورست صحبت آموزگار
خلوت بی مدعی سفره بی انتظار
آخر عهد شبست اول صبح ای ندیم
صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر
دور نباشد که خلق روز تصور کنند
گر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار
مشعلهای برفروز مشغلهای پیش گیر
تا ببرم از سرم زحمت خواب و خمار
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع
ناله موزون مرغ بوی خوش لاله زار
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم
شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
دور جوانی گذشت موی سیه پیسه گشت
برق یمانی بجست گرد بماند از سوار
دفتر فکرت بشوی گفته سعدی بگوی
دامن گوهر بیار بر سر مجلس ببار
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعی اندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دری از خلق به رویم
تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
میخواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست
هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری
الا به سر خویشتنت کار نباشد
سهلست به خون من اگر دست برآری
جان دادن در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
مه را لب و دندان شکربار نباشد
وان سرو که گویند به بالای تو باشد
هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق
صوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرورفت به گنجی
دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلابست عجب نیست
گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامه سعدی
مشکیست که در کلبه عطار نباشد
جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
آن بار که گردون نکشد یار سبکروح
گر بر دل عشاق نهد بار نباشد
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
آهنگ دراز شب رنجوری مشتاق
با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از دیده من پرس که خواب شب مستی
چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
گر دست به شمشیر بری عشق همانست
کان جا که ارادت بود انکار نباشد
از من مشنو دوستی گل مگر آن گاه
کم پای برهنه خبر از خار نباشد
مرغان قفس را المی باشد و شوقی
کان مرغ نداند که گرفتار نباشد
دل آینه صورت غیبست ولیکن
شرطست که بر آینه زنگار نباشد
سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد
دربند نسیم خوش اسحار نباشد
آن را که بصارت نبود یوسف صدیق
جایی بفروشد که خریدار نباشد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|