نـظر من این است تو چه می اندیشی |
الحمدلله سلامتی مادر نیز به وضع عادی خود برگشت
تقریبا بیست روز پیش مادرم بصورت اورژانسی به بیمارستان منتقل شد وقتی بالای سرش رسیدیم وضع بسیار وخیمی داشت تهوع و خونریزی شدید معده
پزشک محترم پس از معاینه و آزمایشات مربوطه به این نتیجه رسید که تنها راه چاره انجام عمل جراحیست
درحالیکه از طرف ما به دلیل ادامه خونریزی مخالفتی برای عمل جراحی نبود پزشک جراح بیمارستان از انجام عمل جراحی طفره میرفت آنهم به دلیل موجه ناتوانی وفرتوتی و پیری مادر .
میگفتند جسم این پیرزن توانایی تحمل عمل جراحی نداره و باید از طریق تزریق دارو به درمان ادامه داد و منتظر لطف خدا بود
الحمد لله لطف خدا شامل حال ماشد و تلاش پزشکان و پرستاران نتیجه داد با تزریق دارو و اندسکوپی و سوزاندن لیزری محل خونریزی حال مادر روبه دگرگونی گذاشت و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد
خوشبختانه مادر راضی شد به جای رفتن به خانه خودش مدتی مقیم خانه فرزندانش شود سه چهار روزی به خانه دختر ته تغاری اش رفت و بعد به خانه ما آمد
تا امروز تقریبا ده دوازده روزاست که ایجا نزد ما به سر می برد استراحت میکند و قدم میزند و نماز میخواند و خدا را شکر میگوید
امروز صبح که تلفنی با یکی از خواهرانم صحبت میکرد به خواهرم گفت : تازگی ها پسرم بچه داری میکند رختخواب مرا پهن میکند و جمع میکند برام بستنی میخرد و آب میوه دهنم میکند . خدا خیرش دهد
البته به دلیل مادر شوهر بودن مادرم یادش رفت از عروسش تشکر کند زیرا که عروس مهربانش که همسر بنده باشد علاوه بر اینکه در تمامی شبهای بستری بودن مادرم در بیمارستان شبها نزد مادر ماند و از او مراقبت کرد در خانه نیز از او مراقبت میکند و مواظب اوست
پی نوشت : امروز صبح خواهر بزرگم تلفنی به مادرم گفته بود که بعد از ظهر میاد و اون را چند روزی نزد خودش میبرد مادر که حوصله اش سر رفته بود با خوشحالی انتظار بعد از ظهر را میکشید
از خوشحالی خواب بعد از نهار را فراموش کرد !!! یعنی خوابش نبرد !!!
مثل بچه مدرسه ای ها که منتظر آمدن سرویس مدرسه هستند جوراب هایش را پوشید و لباسش را عوض کرد و ساک و لوازم و دارویش را دور خودش جمع کرد و منتظر نشست ... چشمشهایش به در بود و گوشهایش به زنگ تلفن
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
(فريدون مشيري)
در دوران تحصیل وقتی شعر زیبای (( آه دست پسرم يافت خراش / آه پاي پسرم خورد به سنگ)) از ایرج میرزا را توی کتابای درسی می خواندیم هیچ وقت نمی توانستیم قبول کنیم که ممکن باشه فرزندی چنین جنایتی را علیه مادرش مرتکب بشود تا اینکه در خبرها خواندم که :
به گزارش روز دوشنبه خبرنگارگروه حوادث ایسکانیوز: زنگ تلفن همراه بازپرس «بهروز هنرمند» کشیک جنایی پایتخت ظهر ششم بهمن 1384 به صدا در آمد و اعلام شد «مینا» 43 ساله که مدیر یک شرکت خصوصی بود در خانهاش ـ خیابان گاندی ـ از پا درآمده است .
دقایقی بعد این مقام قضایی و پلیس دایره 10 اداره آگاهی مرکز به همراه افسران کلانتری 103 گاندی به قربانگاه رفتند و با دیدن جنازه زن نگون بخت رسیدگی به جنایت را در دستور کار خود قرار دادند.
تحقیقها نشان میداد پسر قربانی به نام «حسام» به «مریم» که کارمند اخراجی «مینا» بود علاقه دارد و این دو نفر اسرار کشته شدن او را در قلب خود دارند.
حسام و مریم ، فقط چند ساعت پس از جنایت دستگیر شدند و وقتی تمام درهای فرار از قانون را بسته دیدند پرده از راز شومشان برداشتند.
علی گفت: مادرم مخالف ازدواج ما بود و تصمیم گرفتیم با کشتن او ، راه رسیدن به آرزویمان را هموار کنیم که نشد و حالا پشیمانم.گزارش ایسکانیوز میافزاید ، روز دوشنبه پرونده مجرمان با صدور کیفرخواست به دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد.همچنین مریم که به جرم معاونت در جنایت بازداشت بود با قرار وثیقه سنگین آزاد شد.525/125
http://iscanews.com/fa/ShowNewsItem.aspx?NewsItemID=219701
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند
چهره پرچين و جبين پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تيري خدنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در كام من و تست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دل او از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه تنگش بدري
دل برون آري از آن سينه تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد زاينه قلبم زنگ
عاشق بي خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
خيره از باده و ديوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سينه بدريد و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين
و اندكي سوده شد او را آرنگ
وان دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته برون اين آهنگ:
آه دست پسرم يافت خراش
آه پاي پسرم خورد به سنگ
امروز هم مثل اکثر روز ها تلفنی با مادرم صحبت کردم با نشاطی که از شنیدن صدایش یافتم
به دنبال مطلبی در ستایش مادر بودم که به این شعر زیبای فریدون مشیری برخورد کردم
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
(فريدون مشيري)

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست
پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست
در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز
دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم
موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست
مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها
با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست
صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام
ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من
امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست
این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست(شهریار)
*********

گفتم : مادر ! گفت : جانم !
گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم .
گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم .الهی جانم به قربانت
گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم .
گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........
همه از درد گفتم ...... .............همه از رنج گفتم .
واما يکبار هم نگقتم : ! من خوبم . خوشبختم . شادم .....
وای مادرم ......... وای مادرم
مهرانگيز ساحل . هامبورگ
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|