تبليغاتX
باباجـــون شیـــرازی
 
نـظر من این است تو چه می اندیشی
 
 

  راننده تاکسی مرد مسنی بود که مرز بازنشستگی را پشت سرگذاشته بود ... با حالتی عصبی با اشاره به ماشین آخرین سیستم خارجی  که جلوتر از ما حرکت میکرد  خطاب به ما مسافران تاکسی  گفت : نگاه ...تگاه ...

در عرض چند ثانیه همگی متوجه شدیم که راننده و فرد دیگری که توی ماشین آخرین سیستم خارجی  جلویی نشسته اند درحین تناول بتدریج پوست پسته و آجیل و میوه را از پنجره ماشین به بیرون پرتاب میکنند !

راننده تاکسی ادامه داد که : در زمانهای قدیم مرکب انسان حیواناتی نظیر  اسب و قاطر بود و در رهگذارشان از خود مدفوع و تپوله (تپاله ) از خود بجا میگذاشتند اما امروزه که مرکب انسان اتومبیل و خودرو است و تپاله ریزان ندارد ! متاسفانه بعضی از رانندگان و سرنشینان دست کمی از حیوانات ندارند و از خودشان به جای تپاله  تفاله به جا میگذارند !!!

هرکدام از ما نسبت به سخن راننده با خنده و نیمخند و نیشخند واکنش نشان دادیم !...

جوانکی که کنار من نشسته بود گفت: باور کنید اگر در مجلسی با همین سرنشینان بی نزاکت  ماشین جلویی همنشین باشید همین آقایون آنقدر افاده ادب و نزاکت می نمایند و  از بی نزاکتی دیگران انتقاد میکنند که شاخ در می آورید !!!

  ...  یکشنبه 15 آذر1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

گاهی مواقع زنها و پیرزنهای خانواده به من گیر میدهند و  از من میپرسند:  چرا قسمت عمده ای از اوقات فراغتم را به بخش های خبری رادیو و تلویزیون و اینترنت و غیره اختصاص میدهم و پیگیر خبرها و مصاحبه ها میشم و از من میپرسند : این همه به اخبار گوش دادی به چه نتیجه ای رسیدی ؟

من هم درجواب به آنها میگم همانطوریکه شما پیگیر این سریالهای تلویزیونی هستید و می خواهید بدانید آخر و عاقبت داستان چی میشه ... من هم به  انگیزه ای تقریبا مشابه ... پیگیر اخبار میشوم تا از غافله اخبار سریال داستانی تاریخ ایران و جهان دور نباشم

 برخوردهای سیاسی اقتصادی فرهنگی و نظامی کشورهای جهان برای من حکم یک سریال طولانی و بی انتها و بی پایان داره ... سریالی که کنجکاوی افراد بسیاری را تحریک میکنه که اخبار را پیگیری کنند

با این تفاوت که داستان سریال های تلویزیونی اکثرا تخیلی است اما داستان سریال جهانی تاریخ ایران و جهان داستانی واقعی است

برای نمونه بیایید با همون حوصله و توجه و دقتی که هنگام دیدن فیلم و سریال به خرج میدهید این گفتگو یا سخنرانی دکتر عباسی وموقعيت ژئودكترين جمهوري اسلامي ايران را مطالعه کنید تا شاید احساس مرا درک کنید  

  ...  چهارشنبه 11 آذر1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
بدنبال معنای مناسبتری برای کلمه ناکس بودم ....

 کتاب معارف و معاریف دم دستم بود جلد دهمش را باز کردم و برگ زدم اصطلاحا تورق کردم و به جستجوی کلمه ناکس پرداختم ... ناخودآگاه مطلبی توجهم را جلب کرد تورق را متوقف کردم و مشغول خواندن متن مذکور شدم که نوشته بود:

درسال ۵۹۶ هجری قمری آب نیل از جریان باز ایستاد. گرانی و خشکسالی شدیدی رخ داد بطوریکه مردمان یکدیگر را همی خوردند و مرداری به جای نگذاشتند و خوردن مردار چنان شایع گشت که قبور را می شکافتندی و مردگان را از گور بیرون می اوردندی و می خوردندی ...

حالم گرفته شد ... به خودم گفتم که نکند بشر بالقوه آدمخوار باشه و بالطبع و بالتبع ما ایرانیان نیز همین خصلت را داشته باشیم  ... یادم افتاد به زمستان سال ۱۳۸۶ که بنا به عللی گاز شمال ایران قطع شده بود و مردم برای تامین سوخت و گرما به جان درختان شهر شان افتاده بودند بطوری که یکی از رسانه های خبری گزارش داده بود که :

 مردم در شهرهاي شمالي کشور با ادامه سرما و قطع گاز، با قطع درختان به صورت غيرقانوني اقدام به گرم کردن خانه هايشان مي کنند. مردم حتي درختان کنار جاده را نيز قطع مي کنند و در اين باره هيچ مقام مسوولي کاري نمي کند.

بنابراین وقتی ما برای تامین سوخت و گرما به درختان کوچه و خیابان و پارک و فضای سبز رحم نمی کنیم اگر خدای ناکرده آنچنان خشکسالی و قحطی که در مصر پدید آمد و خواندیم در ایران نیز پدید آید مسلما عابران پیاده را یکی یکی ربوده و نوش جان خواهیم کرد ...

بالاخره با تورق کتاب معارف و معاریف به معنای کلمه ناکس نیز دست یافتم که :

 (ناکس یعنی سرفروفکنده ) ایضا نوشته بود : ((ولوتری المجرمون ناکسوا روسهم عند ربهم /اگر ببینی  آن هنگام که جنایتکاران نزد خداوند سرهاشان به زیر افکنده اند)) . سوره سجده :۱۲

  ...  جمعه 6 آذر1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

چندی قبل  قدم زنان در حال عبور از پارک بودم که کودک خردسال تازه براه افتاده ای را مشاهده کردم که مبتدیانه و تحت حمایت مادرش پیاده روی میکرد و هر از گاهی برای استراحت می ایستاد و نگاهی به پشت سر می انداخت و پس از اطمینان از حضور مادرش دوباره شروع  به گام زدن میکرد.

صحنه بسیار زیبایی بود داشتم پیش خودم فکر میکردم کاش  دوربین عکاسی همراهم بود و از این صحنه زیبا عکس میگرفتم که ناگاه کودک به زمین خورد و شروع به گریه کرد .

در این هنگام مادر با یکدست  کتف کودک را گرفت و از زمین بلند کرد و با کف دست دیگرش شروع کرد ضربه زدن به سنگفرش پارک  ! در حالیکه خطاب به کودکش میگفت : ببین تنبیه اش کردم آه ... آه ... گریه نکن

به مادر کودک گفتم : شما در حقیقت با تنبیه کردن سنگفرش انتقام جویی را به فرزندتان یاد دادید در صورتی که شما می توانستید به جای تنبیه سنگفرش ... نخست کودکتان را نوازش کنید و سپس به او بگویید : باید مواظب جلوی پای خود باشد و بیشتر مواظبت کند

فرزندان  ما از کودکی باید بیاموزند که در مواجه با شکست ها زمین خوردن ها قبل از هرگونه  واکنش و عکس العمل و انتقام   بیندیشند که شاید خود نیز در بروز و ایجاد شکست مقصر بوده و سهمی نیز بردوش خود آنان است .

در کلیپ زیر دو کودک خردسال زیبا را مشاهده میکنید که احتمال زیاد بر اثر تربیت منطقی پدر و مادر وقتی که برادر کوچکتر که گویا نامش چارلی است انگشت برادر بزرگتر را دندان میگیرد با انتقام برادر بزرگتر مواجه نمیشود

http://www.4shared.com/file/150160242/4684ec74/Charlie_bit_my_finger_-_again_.html

پیشنهاد: نخست کلیپ را در کامپیوتر (save )ذخیره کنید  سپس به مشاهده بپردازید

  ...  جمعه 29 آبان1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

 چندین ساله که من و همسر گرامی دو عینکه هستیم . هر دو در دوربینی و نزدیک بینی مشکل داریم

و هر از گاه با مراجعه مجدد به چشم پزشک ناچار به تعویض عینک میشویم .

حدود دوماه پیش عیال مجددا  اظهار کرد که  چشمش ضعیف تر از قبل شده و عینک فعلیش جوابگو نیست .

 تصمیم داشتیم در اولین فرصت به چشم پزشک مراجعه کنیم که متاسفانه برای همسر گرامی ضرورت یک عمل جراحی مجاری ادرار پیش آمد که همین امر موجب به تاخیر افتادن تقریبا دوماهه  مراجعه به چشم پزشک شد .

تا اینکه اخیرا به چشم پزشک متخصص و بسیار مجربی بنام دکتر نادر دهقان مراجعه کردیم ایشان با معاینه دقیق اعلام کردند که شبکیه چشم همسر گرامی ما  دچار آسیب شدید ناشناخته ای شده که علی الحساب باید آمپول خاصی در هر دو چشمش تزریق شود  اگر بهبود یافت که فبها ... وگرنه ....

مطلب فوق را نوشتم بعنوان  مقدمه ای برای این موضوع که چون من و همسرم خوشبختانه از نظر سن فاصله چندانی با هم نداریم  - حدودا دوسال فاصله سنی داریم - مشکلات جسمی تحمیلی ناشی از گذشت زمان و عمر و کهولت سن یکدیگر را خیلی راحت درک میکنیم .

به ویژه اینکه بارها پیش آمده که بیماری های جسمی مشابه از قبیل چشم و گوش و مفاصل و غیره با فاصله خیلی کوتاه برای هردومان پیش آمده در حالیکه زوجهایی را سراغ دارم که چون با ده دوازده سال فاصله سنی با هم ازدواج کرده اند وقتی که مشکل جسمی ناشی از کهولت سن برای شوهر بوجود آمده تازه بعد از گذشت  ده دوازده سال که زن به همان مساله دچار شده توانسته مشکل شوهرش را درک کند

یک وقت فکر نکنید من و همسرم دوتا پیرزن و پیرمرد هستیم  نه بابا جون فعلا همسر نازنینم پنجاهمین سال عمرش را پشت سر میگذارد

  ...  شنبه 23 آبان1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

چند ماهه مشکل کوچکی که با دست خودمون برای خودمون درست کرده ایم بدجوری

 ما را اسیر خودش کرده

به یکی از دوستان پیامک زدم که : رفیق  دعا کن  این مشکل کوچک ما برطرف بشه !!!

درجواب این پیامک را فرستاد  که : دعا میکنم مشکل کوچکت به مشکل بزرگتری تبدیل نشه !!!

براش پیامک زدم که : باباجون با این پیامک دل ما را خالی کردی و ترسوندی!!!

منتظر جوابیه پیامک بودم که  همون دوست عزیز به جای پیامک زدن تلفن زد و حکایت زیر را برام تعریف کرد که :

شیخی فرمود :در شبی تاریک در تنهایی در بیابانی می رفتم . ناگاه هیکل سياهی درپيش چشمم نمایان شد. ترسيدم ... گفتم : تو دیو و پری هستی يا آدمی ؟؟؟؟
گفت : تو مسلمانی يا کافری ؟؟؟؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد.. 
شيخ گفت : ترسم برطرف شد. و خوف از من برفت...

گفتم: اما دوست عزیز هنوز ترس من برطرف نشده  و خوف از بر من نرفته !!!!

اون دوست عزیز در جواب شروع کرد به گفتن این مطلب که :

مولوی در یکی از اشعارش اشاره میکنه به اینکه : حقیقت مثل یه آینه بود که از عرش خدا به زمین افتاد و شکست.

هر کسی تکه ای از این آینه شکسته را برداشت و  دستش گرفت و فکر کرد این یک تیکه  کل آینه است  و خودش رو توی آینه دید و پنداشت که کل حقیقت را  می بینه.

گفتم : آخه ...

گفت : خیلی سوراخه !!!! و خداحافظی کرد

آنگاه به خودم گفتم : بیچاره ما که حتی یک تکه شکسته از این آینه حقیقت  را هم نداریم ...

خوشا به حال آینه داران ....

  ...  دوشنبه 27 مهر1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

قراربود مبلغی را ازحساب خودم از بانک برداشت کنم و به حساب شخص دیگری واریز کنم

خوشحال از اینکه با استفاده از عابربانک دیگر نیازی به ایستادن توی صف بانک نیست به سراغ عابر بانک رفتم  پس از ور رفتن با چند عابر بانگ بالاخره موفق به انتقال شدم غافل از اینکه پول از حساب من برداشت شده اما به حساب طرف مقابل واریز نشده

تا اینکه دو هفته بعد طرف زنگ زد و خبر دادکه پول به حسابش واریز نشده به بانک مراجعه کردم و پی گیرمساله شدم

ای کاش که همان روز اول توی صف طولانی بانک ایستاده بودم اما ازعابربانگ استفاده نکرده بودم زیرا باید کفش آهنین بپوشم و هفت خوان رستم را طی کنم  (هفت خان را اینگونه نیز مینویسند)

  روز اول  خوان اول : مشکل را با رییس بانک  مربوطه  در میان گذاشتم رییس گفت توی صف بایست و پرینت صورت وضعیت حسابت را بگیر

دنده ام نرم توی صف ایستادم و پرینت را گرفتم و به رییس نشان دادم  رییس فرمودند بعععععله پول از حساب شما برداشت شده بنابراین با طرف مقابل تماس بگیر که او نیز از بانک طرف حساب خودش پرینت بگیرد ... تلفنی با طرف تماس گرفتم و قضیه را گفتم

روز دوم خوان دوم : بیچاره طرف مقابل به بانک رفته و توی صف ایستاده و پرینت گرفته و به من زنگ زد و گفت  که نه خییییییییییییییر پول انتقالی شما به حساب ما واریز نشده

بنده نیز به بانگ مراجعه کرده و قضیه را گفتم  رییس پرسش فرمودند که  از کدام عابر بانگ برای انتقال استفاده کرده ای 

گفتم چون به چند عابر بانک مختلف مراجعه و اکثرشان تراکنش منفی داشتند بعد از دو هفته ذهنم یاری نمیکند لطف کنید از طریق سیستم بانکی پی گیری کنید

رییس فرمودند باید از تهران درخواست کنیم سیستم شیراز جوابگو نیست!!!!!

روز سوم خوان سوم : باید در خواست کتبی بنویسم تا توسط بانک به تهران ارسال شود منتظر و  آماده  خوانهای بعدی باشم !!!!!!!!!

روز چهارم خوان چهارم : فعلا .........

  ...  چهارشنبه 28 مرداد1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

جند روز پیش  یکی از شبکه های خبری تلویزیونی قسمتی ازمصاحبه اوباما را نشان میداد  در این مصاحبه با اتفاق جالبی روبرو شدم

به این صورت که  اوباما در حین مصاحبه ناگهان  با یک پشه مزاحم روبرو شده بود درحالی که سعی میکرد اورا ازخود دورکند پشه با سماجت روی دست اوباما نشست جالب اینجا بود که اوباما با دست دیگرش پشه مزاحم را نشانه گرفت و دستش را محکم بر پشت مگس برپشت دست نشسته  کوبید و او را به هلاکت رسانید

جالبتر اینکه اوباما  از کارگردان و فیلمبردار  درخواست کرد برای نشان دادن مهارتش در پشه کشی دوربین را روی مگس زوم کند و پشه به هلاکت رسیده را به جهانیان نشان دهد

اگر این صحنه را با چشم خودم از صفحه تلویزیون مشاهده نکرده بودم و دیگران این قضیه را برایم تعریف میکردند باور کردنش برایم مشکل بود

حال اگر این حرکت از رییس جمهور ایران ویا یکی از سران کشورهای جهان سوم سرزده بود مطمئنا با چه تمسخر هایی که روبرو میشد و این امر رانشانه بی فرهنگی و بی کفایتی و.... وی قلمداد کرده  و با صدها هزار  جک و طنز و کاریکاتور  مواجه میشد

عکس : مگس كشي. اوباما. رییس جمهور آمريكا

  ...  شنبه 6 تیر1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

میگفت :  به من میگویند دمکرات نیستی !!! انتقاد پذیر نیستی !!! به اونا میگم  انتقاد شما عزیز و محترم اما این یک امر شخصی و خصوصیه . شما از یک طرف دم از دمکراسی و آزادی میزنید از طرف دیگه  توی این هوای گرم جنوب به من غرولند میزنید که چرا در مراسم ختم فلانی کت نپوشیدم ؟؟؟و میخواهید به زور کت تن من کنید !!!

باباجون هوا گرمه !!! اون هم گرمای جنوب ایران !!! من دوست ندارم برای اینکه همرنگ جماعت شوم توی این گرما خودم خودم را شکنجه کنم . لخت که بیرون نیومدم لباس عرف جامعه را که پیراهن و شلوار باشه پوشیدم . بابا دست از سرم بردارید بگذارید راحت باشم

من نمیدانم مراسم ختم گرفته میشه تا عبرت باشه یا غفلت !!!

  ...  جمعه 29 خرداد1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

کمتر بودن تعداد مسافران از تعداد صندلیها محسوس بود  روی اولین صندلی خالی اتوبوس پشت سر راننده نشستم  راننده در حالیکه اشعار ریتمیک گوناگونی را زمزمه میکرد و سربه سر پارکابی اش میگذاشت  آرام آرام  در ترافیکی ملایم با چرخش فرمان از فلکه ستاد به طرف فلکه نمازی پیچید

کمتر اتقاق می افتاد که اتوبوس در این ساعت روز به این خلوتی باشد حدسم  این بود که شاید تعداد اتوبوس بیشتری در خطوط قرار داده اند

 در حالیکه ناخودآگاه به تابلوی بزرگ نصب شده تصویر چهره نمای رییس جمهور در کنار پیاده رو خیره شده بودم در ذهنم به این مسئله فکر میکردم  که هر وقت مسئول بلند پایه ای به شیراز سفر میکند مسئولین شهر مهربانتر فعالتر با انگیزه تر عمل میکنند و سرعت انجام کارها  تا حدودی بیشتر میشود

 سازمانها و نهادها با عجله به  رتق و فتق امور می پردازند و سعی بیشتری در جذب رضایتمندی  ارباب رجوع به خرج میدهند و به عنوان نمونه و شاهد زنده اتوبوس های بیشتری در خطوط اتوبوسرانی قرار میگیرند

باخودم گفتم کاش رییس جمهور قدم رنجه مینمودند  و هر سه ماه یکبار به استان فارس سفر میکردند

 

 رييس جمهور در جمع مردم شهرستان ني ريز استان فارس

این تصویر و این ابتکار رییس جمهور را  خیلی دوست دارم

 مربوط به دور قبلی سفر آقای احمدی نژاد به فارس است

 رییس جمهور در دنیای سیاسی خاص خویش و بچه ها نیز در دنیای کودکانه و زیبای خویش

و این عکس ترکیبی زیبا از هردو


سفر 5 روزه رئيس جمهور به فارس .دور اول سفرها


گزارش تصویری استقبال مردم شیراز از رئیس جمهور در دور دوم سفر استانی دکتر احمدی نژاد به استان فارس

  ...  یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

هفت هشت سال پیش تنها سرمایه مادی منقولم را دادم و یک قواره زمین سیصد متری در منطقه ۹ شهرداری شیراز خریدم و به عنوان مهریه به نام همسر عزیزم کردم که اگر تصمیم گرفت جانش را آزاد کند مجبور نباشد مهرش را حلال کند

تا اینکه امسال عیال محترمه پیشنهادی ارائه کرد مبنی بر اینکه پاداش آخر خدمتم که سیزده چهارده  میلیون تومان میشود را روی زمین فوق بریزیم و یکی دو واحد نقلی برای پسران دم بختمان درست کنیم تا بلکه  یاری کنیم و باری  از دوش دولت جمهوری اسلامی و صندوق مهر مسکن سازی برداریم و صف طویل بی مسکن ها را به اندازه دوسه نفر کوتاه کنیم

من هم کفش و کلاه کردم و به دنبال مجوز رفتم ...

 پس از نشان دادن مدارک و کارشناسی کردن زمین  و پر کردن فرم و پول دادن برای میخکوبی زمین و  به دنبال نقشه رفتن و تعیین مهندس ناظر و این میز و اون میز رفتن و  غیره غیره ... گفتند که زمین شما شامل سهم خدمات شهرداری میشود

گفتیم یعنی چی؟؟؟ گفتند برو فلان میز تا به شما بگویند یعنی چی!!!

رفتیم فلان میز و یارو نگاهی به پرونده زمین کرد و چرتکه انداخت و گفت : یعنی اینکه علاوه بر حق نظارت و غیره غیره شما باید بیست هفت ملیون تومان به عنوان سهم خدمات به شهرداری بپردازید !!!

گفتیم یعنی اگر بیست هفت ملیون سهم خدمات بپردازیم دیگه نمیخواد حق انشعاب و برق و گاز و آب و فاضلاب بدهیم؟؟؟

 گفتند اونها جای خودش را داره و ربطی به شهرداری نداره حق انشعاب برق را به اداره برق و گاز را به اداره گاز و آب را به اداره آب و ... باید بپردازید این پول برای جدول بندی و خیابان و کو چه و پارک و فضای سبز و غیره است

گفتیم اونجا که هنوز خیابان و  کوچه ندارد !!! گفتند انشاءلله میکشیم !!!

گفتیم اونجا که هنوز جدول بندی نشده ؟؟؟  گفتند انشاءالله جدول بندی میشه !!!

گفتیم اونجا که هنوز پارک و فضای سبز وجود نداره ؟؟؟

گفتند بابا خیلی توقع شما زیاده !!! مشکل دیگری ندارید ؟؟؟

گفتیم آخرین مشکل ما این هست که ریاضی مان ضعیف است

گفتند لابد میخواهید کلاس خصوصی هم برایتان ایجاد کنیم ؟؟؟

 گفتیم نه بابا !!! فقط لطف کنید با ماشین حساب برای ما حساب کنید اگر از  این سیزده چهارده میلیون پاداش آخر خدمت بیست وهفت میلیونش را به شهرداری بپردازیم !!! چقدر دیگه توی دست و بالمون ببخشید توی حسابمون میماند تا ساختن ساختمان را شروع کنیم

لطفا اگر ماشین حساب دارید برای ما حساب کنید !!!!

پی نوشت :

مالک اصلی سالها قبل بر اساس قوانین موجود در آن زمان چند هکتار زمین را تحت نظارت سازمانهای مربوطه تفکیک نموده و فروخته و پول ها را کیسه کرده و برده است اکنون شهرداری یقه من نوعی خریدار را گرفته و سهم خدماتی میخواهد آن هم به قیمت گزاف سر گردنه !!!

گنه کرد در بلخ آهنگری

به شوشتر زدند گردن مسگری

  ...  پنجشنبه 27 فروردین1388 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

................................

بنشین بر سر بالین وفات دل ما 

 این گذاریست که یک فرصت تجدید ندارد

بعد از اینکه دیروز خبردار شدیم دوست و همکار سابقم  حمید در آغاز پنجاهمین سال عمرش از دار فنا به دار بقا پیوسته  امروز هم خبرمان دادند که تنها داییمان بعد از مدتها بیماری و بستر نشینی جان به جان آفرین تسلیم و به رحمت ایزدی پیوسته

........................................

محسنان مردند و احسانها بماند

ای خنک آن را که این مرکب براند

..........................................

داستان مفصلیست داستان دایی

بگذریم از دوران جوانی اش که به علت تک پسر بودن مورد لطف و مرحمت بیش از حد پدر قرار داشته و هر آنچه که امکان داشته به تفریح و تفرج و سیاحت و جهانگردی پرداخته و...

گر میان مشک تن را جا شود

روز مردن گند او پیدا شود

..........................................

و اما آنچه از گذشته اش  به روزهای رنج آور و درد آور آخر عمرش مرتبط است قضیه ازدواج های متوالی او و به جا ماندن تک فرزند او از اولین ازدواجش است فرزندی که نقش ممتدش در زندگی همسرانش نمایان و حزن انگیز است

شاید در آینده پاره ای از این قضایا را مکتوب نمایم  فعلا به اشعار زیبایی از مولانا جلال الدین محمد بلخی که گویا در آخرین روز های حیاتش سروده اکتفا میکنم

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو   هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
کشت و  کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

 

  ...  چهارشنبه 21 اسفند1387 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

عيال نازنين اينجانب هر سال در آخرين ماه سال قبل از فرا رسيدن عيد نوروز  اختصاصا بنده را دربست در اختيار خودش قرار ميدهد تا براي خريد کفش و لباس و اقلام مورد نياز شب عيد همراهش باشم

قبل از هر گونه شبهه اي عرض کنم که همسر بنده بهترين و کم خرج ترين همسر دنياست و اگر در دنيا يک همسر خوب وجود داشته باشد کسي نيست جز همسر بنده

اصلا بزرگترين موفقيت اينجانب و بزرگترين هنر اينجانب اين بوده که توانسته ام همسري به اين خوبي  پيدا کنم و مخ بزنم و به تور بیندازم 

خريد کردن عيال محترمه اينجور نيست که ليست برداریم و به بازار برويم همه را يکجا خريد کنيم و برگرديم خير بلکه اقلام مورد نياز را طوري دسته بندي کرده که تقريبا هر يکي دو روز به يک دسته خاص اختصاص پیدا میکنه که مجموعا دو سه هفته آخر سال را در بر ميگيره با يکي دو روز فاصله و استراحت به شکل زير :

1- خريد کيف و کفش

يکي دو روز براي خريد کفش و کيف  خودش ودر ضمن خريد کفش بنده که معمولا از سر دزک همان خيابان احمدي شروع میکنیم و در ادامه به خيابان داريوش (توحيد فعلي ) و چهار راه خيرات واقع در خيابان لطفعلي خان زند و خيابان مشير فاطمي میرسیم  نهايتا به چهار راه سينما سعدي ختم میکنیم

2- خريد پارچه و  لباس در دو فاز 

در فاز اول همراه بچه ها به بازار ميرود و به بچه ها مشاوره خريد ميدهد اينکه ميگويم بچه ها  اونها همچين هم بچه نيستند زيرا اولين پسرمان  کارشناسي اش تمام شده و به اصطلاح براي خودش مهندس شده

اون دوتای دیگه هم یکیش سال آینده مهندسیش را میگیره ویکی دیگرش نیز یکسال بعد از او تحصیلات دانشگاهیش تموم میشه  

در فاز دوم  مرا به بازار ميبرد و براي خودش پارچه و لباس ميخرد اگر زورش برسد براي من پيراهن و شلوار و غيره مي خرد  ناگفته نماند  خوشبختانه همسر بنده هميشه هواي جيب مرا داشته و الحمد لله کمترين خسارت را به جيب بنده وارد میاورد

براي خريد پارچه و لباس معمولا  از سه راه احمدي واقع در خيابان لطفعليخان زند خريد شروع میکنیم در ادامه به پارامونت و سينما سعدي میرویم و نهايتا به خيابان ملاصدرا ختم ميکنیم

3- خريد لوازم سفره هفت سين

 براي خريد هفت سين اقلام مورد نياز  سفره عيد نوروز  به اکثر خيابانها ميتوان رفت ما  معمولا به دروازه کازرون و شاهچراغ و سه راه احمدي ميرويم  خوشبختانه هر سال مقداري از اقلام هفتگانه  سفره هفت سين و لوازمات جانبي  در خانه موجود است

 4 خريد آجيل وشيريني و خوراکي هاي مخصوص اين ايام که خوشبختانه اين مورد خيلي راحت و ساده به انجام ميرسد

 5- خريد ميوه شب عيد

در بعضي سالها همريشان عزيز مرکبات را  از باغداران به صورت عمده خريد ميکنند و يکي دو کارتن هم براي ما ميگذراند براي خريد ميوه هاي ديگري مانند سيب و غيره به سراغ  وانت بارهاي مستقر در خيا بان هاي اطراف ونهايتا از بازارچه ميوه فروشان دروازه کازرون خريد ميکنيم


 
  ...  یکشنبه 18 اسفند1387 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی من یکی که به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون تظاهرات و اعتصابها بتوانند ریشه رژیم شاهنشاهی پهلوی را از جا  بکنند

 آخه شاه و خاندانش دربست نوکر آمریکا و انگلیس و کشورهای زورگو و غارتگر بودند و تمام منابع و ثروت  ایران دربست در اختیارشان بود  اصلا ایران شده بود یک استان ویا یک ایالت برای غربی ها و یک  پادگان نظامی برای غرب

 با این حساب با خودم می گفتم :مگر اونها به این راحتی منافع خودشون را توی خطر می اندازند

 تمام اختیارات ارتش شاهنشاهی در ید قدرت آمریکایی ها بود یادمه یک بنده خدایی که به عنوان همافر در نیروی هوایی خدمت می کرد می گفت وجود ما در ارتش دقیقا مثل یک شاگرد مکانیک است زیرا بدون اجازه مستشاران آمریکایی اجازه هیچ کاری را نداریم و خودش اضافه میکرد بابا این چه حرفیه که میزنم وقتی وزیر و نخست وزیر شاه بدون اجازه غربی ها جرئت انجام هیچ کاری را ندارند تکلیف ماها روشنه

در روزهای اوج انقلاب یکروز من و  پسر عمویم  توی یکی از خیابان های تهران قدم زنان به طرف خانه عمو در حرکت و در حال صحبت بودیم در ادامه حرف و صحبتمون  به پسرعمو گفتم : هیچ کسی نمی تونه شاه را از جایش تکان بدهد  بالاخره شاه با کمک نیروهای غربی پدر این ملت را در میآورند

پسر عمو لبخند زنان گفت نه بابا این جور هم که فکر میکنی نیست در همین حین داشتیم از کنار   چند کودک خردسال تقریبا چهار پنج ساله که توی پیاده رو مشغول بازی بودند عبور میکردیم  که ناگهان پسرعمویم روبه طرف بچه ها کرد و  کف پای راستش را محکم به زمین زد و محکم گفت : بگو!!!!

یکدفعه بچه ها با هم گفتند : مرگ برشاه  . بحثمون را فراموش کردیم و هردو از سرعت عمل بچه ها لذت بردیم و خندیدیم  درست مثل اینکه از قبل با اون بچه ها  هماهنگی کرده باشیم

 آخه یکی از شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها بکار می بردند این بود که یک گروه از مردم میگفتند بگو !!!!! بقیه باهم و مجکم جواب میدادند : مرگ برشاه  و بعد از چندین بار تکرار آنوقت همگی باهم میگفتند بگو مرگ برشاه  بگو مرگ برشاه

                                                               میم . پور . روزنگار    


ادامه مطلب اینجا
  ...  سه شنبه 8 بهمن1387 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

توسط مدیر نازنین وبلاگ ترانه های کودکی با یک شعر زیبا و خاطره انگیز و یک عکس بسیار با مسمی روبرو شدم که  می خواهم آن را در این پست قرار دهم

آن عکس زیباییکه در آن پست قرار داشت مرا به یاد اولین روز های تدریسم انداخت  روزهایی که در روستایی دور افتاده که فاقد هرگونه امکانات بود تدریس می کردم

 نه آب نه برق نه جاده و .... تنها امکانات موجود در آن روستا همان مدرسه دو کلاسه بود و یک قبرستان که در مجاورت مدرسه قرار داشت

مدرسه ای که خیلی به عکس مربوطه زیر شباهت داشت جایی که من در آن  هم مدیر بودم هم معلم و هم مستخدم

با اجازه مدیر وبلاگ بــــوی شــــــــــــرجی http://amir55000.blogfa.com/

می خواهم آن عکس وشعر را در این پست قرار دهم

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های "روزگار رنج و درد"

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن

با سپاس از ترانه های کودکان

http://www.taranehaykoodakan.blogfa.com/

  ...  دوشنبه 9 دی1387 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 دو خاطره  از خودم
۱- قبل از پیروزی انقلاب اسلامی من یکی که به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون تظاهرات و اعتصابها بتوانند ریشه رژیم شاهنشاهی پهلوی را از جا  بکنند

 آخه شاه و خاندانش دربست نوکر آمریکا و انگلیس و کشورهای زورگو و غارتگر بودند و تمام منابع و ثروت  ایران دربست در اختیارشان بود  اصلا ایران شده بود یک استان ویا یک ایالت برای غربی ها و یک  پادگان نظامی برای غرب

 با این حساب با خودم می گفتم :مگر اونها به این راحتی منافع خودشون را توی خطر می اندازند

 تمام اختیارات ارتش شاهنشاهی در ید قدرت آمریکایی ها بود یادمه یک بنده خدایی که به عنوان همافر در نیروی هوایی خدمت می کرد می گفت وجود ما در ارتش دقیقا مثل یک شاگرد مکانیک است زیرا بدون اجازه مستشاران آمریکایی اجازه هیچ کاری را نداریم و خودش اضافه میکرد بابا این چه حرفیه که میزنم وقتی وزیر و نخست وزیر شاه بدون اجازه غربی ها جرئت انجام هیچ کاری را ندارند تکلیف ماها روشنه

در روزهای اوج انقلاب یکروز من و  پسر عمویم  توی یکی از خیابان های تهران قدم زنان به طرف خانه عمو در حرکت و در حال صحبت بودیم در ادامه حرف و صحبتمون  به پسرعمو گفتم : هیچ کسی نمی تونه شاه را از جایش تکان بدهد  بالاخره شاه با کمک نیروهای غربی پدر این ملت را در میآورند

پسر عمو لبخند زنان گفت نه بابا این جور هم که فکر میکنی نیست در همین حین داشتیم از کنار   چند کودک خردسال تقریبا چهار پنج ساله که توی پیاده رو مشغول بازی بودند عبور میکردیم  که ناگهان پسرعمویم روبه طرف بچه ها کرد و  کف پای راستش را محکم به زمین زد و محکم گفت : بگو!!!!

یکدفعه بچه ها با هم گفتند : مرگ برشاه  . بحثمون را فراموش کردیم و هردو از سرعت عمل بچه ها لذت بردیم و خندیدیم  درست مثل اینکه از قبل با اون بچه ها  هماهنگی کرده باشیم

 آخه یکی از شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها بکار می بردند این بود که یک گروه از مردم میگفتند بگو !!!!! بقیه باهم و مجکم جواب میدادند : مرگ برشاه  و بعد از چندین بار تکرار آنوقت همگی باهم میگفتند بگو مرگ برشاه  بگو مرگ برشاه

                                                                  میم . پور . روزنگار

......................................................................................

        ۲-   غروب یکی از روز های تابستان سال پنجاه و شش بود در یکی از خیابانهای مرکزی شهر شیراز بنام خیابان داریوش که اسم امروزی آن خیابان توحید است مشغول انجام کاری بودم که یک گروه حدودا صد نفره که همگی مرد بودند به صورت ناگهانی در ابتدای شمالی خیابان ظاهر شدند

آنها  با پیمودن کمتر از یک دوم از خیابان با شعارهایی برعلیه رژیم شاهنشاهی   که رنگ و بوی مذهبی داشت همچنین جمله مرگ بر شاه  تقریبا یک سوم خیابان را طی کردند  و با همان سرعتی که جمع شده بودند با همان سرعت هم پراکنده شدند و در انبوه جمعیت عبور کننده در پیاده رو دو طرف خیابان ذوب شدند

غیر منتظره بودن این اتفاق و ذوب شد آنها در بین عابران پیاده شوک خاصی در من بوجود آورده بود از مجموع شعارهایی که دادند تنها کلماتی نظیر الله اکبر و لااله الا الله . ومرگ برشاه  توی ذهنم ماند بیش از اینکه بخواهم بدانم چه گفتند و کجا رفتند می خواستم بدانم سر منشا  این گروه از کجا بود

تمام کسانی که در پیاده رو دو طرف خیابان شاهد این صحنه بودند متعجب و بهت زده راه خود را در پیش گرفتند و رفتند 

 گویا هیچ کس جرات حرف زدن و صحبت و تفسیر این واقعه را نداشت

در حالی که جریان را در ذهنم مرور می کردم  در عالم جوانی روکردم به چند تن از افراد بزگسالی که در نزدیکی های من مشغول عبور و مرور بودند  و پرسیدم قضیه چی بود؟ این ها کی بودند ؟  هیچ کس پاسخی نداد و هر کدام راه خودشان را پیش گرفتند و رفتند

 اولین باورهای من از تشکیل تشکل هماهنگ بر علیه رژیم شاهنشاهی دیدن همین گروه تظاهر کننده بود چون با چشم خودم دیده بودم 

 در عین حال تاویل و تفسیر من این بود که این عده قلیل کجا  می توانند رژیم سازمان یافته تا دندان مسلح شاهنشاهی را تغییر دهند و گمان نمی کردم که همگانی و تعین کننده و تغییر دهنده اوضاع و احوال باشند

 اما سال بعد یعنی سال پنجاه هفت که بنا به دلایل شغلی مدتی در تهران بودم برحسب اتفاق در گذر  و عبور و مروری که در خیابان ها داشتم چند مورد از تظاهرات را عینا شاهد بودم  وقتی سیل عظیم مردم را در تظاهرات دیدم وقتی دیدم تمام فرقه ها و سلیقه ها ریش دار بی ریش  با حجاب بی حجاب کارگر کارمند حتی نظامی  در تظاهرات شرکت دارند متوجه شدم که شاه با مشکل عظیمی مواجه شده 

 شب ها  با تاریک شدن هوا طنین   یکپارچه مردم بر پشت بام ها  با گفتن  مکرر الله و اکبر که با لحنی خاص و رعب انگیز  ادا  میشد آنچنان با نفوذ بود که غیر ممکن بود کسانی که امید به پایداری رزیم داشتند را دچار تزلزل نکند

با وجود مشاهده این همه عظمت در اراده مردم  باز هم افکار پرورش یافته من که ناشی از فرهنگ آموزشی اون دوران بود نمی توانست قدرت وعظمت آمریکا و غرب را نادیده بگیرد و احتمال دهد که رژیم شاه صددرصد سقوط کند

نهایت احتمالی که تصورش می کردیم این بود که  می گفتیم ممکن است سرنوشت محمد رضا شاه همچون پدرش رضا شاه باشد او را ببرند و پسرش را به جای او بنشانند

تا اینکه  یکی دو روز مانده به بیست و دوم بهمن خودم با چشم خودم دیدم که پادگانها تبدیل شده بود به  پارک شهر تمام فرماندهان ارتش شاهنشاهی فرار را برقرار ترجیع داده بودند و مردم عادی درست مثل اینکه در  پارک شهر باشند در محوطه پادگانها رفت و آمد میکردند و هرچه دم دستشان می آمد که قابل برداشتن بود همراه خودشان می بردند

در همان اوضاع و احوال و همان روزها پسر عمو جان همراه دوستانش یک پاسگاه کلانتری تهران را خلع اسلحه کرده بودند و هرکدام مقداری فشنگ و یک قبضه اسلحه  برداشته و با ماشینهای غنیمتی ارتش و پاسگاهها در خیابانها جولان می دادند و از انقلاب محافظت میکردند

                                                                   میم . پور . روزنگار

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

معصومه ابتکار
يكي از روزهايي كه اعتراضات دانشجويي در محوطه پلي تكنيك اوج مي گرفت و دانشجويان در دانشگاه جمع شده بودند، راهپيمايي به سمت در مشترك ميان دانشگاه و مدرسه البرز كه دري آهني و قديمي بود، كشيده شد. اين در هميشه بسته بود ولي آن روز قرار بود اتفاق ديگري بيافتد.
دانشجويان با شعارهاي مختلف به پيش مي رفتند:


استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي /سكوت هر مسلمان خيانت است به قرآن / دانش آموز بپاخيز


دانشجو، دانش آموز مي رزمد، ذلت نمي پذيرد


تظاهرات گسترده و منسجمي با حضور اكثريت دانشجويان بپا شده بود و نتيجه آن كه به يكباره در آهني از جا كنده شد و فاصله ميان دانشجو و دانش آموز از ميان رفت.


شايد خيلي از آن دانشجويان هنوز آن صحنه را كه در آهني چون پر كاهي روي دست ها به رقص در آمده بود، به ياد داشته باشند. همه چيز خيلي سريع رخ داد و تظاهرات كنندگان بعد از ورود به مدرسه به سمت خيابان رفتند، اما به خيابان نرسيده گارد ضد شورش شاه هم از راه رسيد.


جمعيت مردد بود. عده اي اين سو شعار مي دادند و عده ديگري آن سو شاخ و شانه مي كشيدند. در همين اثنا سر و كله تعدادي دانش آموز دبستاني پيدا شد كه با هيجاني وصف ناپذير بالا و پايين مي پريدند و شعار مي دادند:


توپ، تانك، مسلسل ديگر اثر ندارد


آن سو تر اما فرمانده گارد شاهنشاهي كه مردي درشت اندام با سبيلي بسيار كلفت بود با عصبانيت باتوم برقي خود را مي چرخاند و قدم مي زد. معلوم بود كه مشغول بررسي اوضاع براي يك حمله جانانه به تظاهرات كنندگان است. در اين موقع مادر يكي از بچه ها كه به دنبال فرزندش مي گشت و نگران دانش آموزان بود با نگاهي عاقل اندر سفيه خطاب به فرمانده گارد فرياد زد: تو، مرتيكه خرس گنده از اين بچه هاي كوچك خجالت نمي كشي؟


در صداي آن مادر شجاعت و جسارتي بود كه باعث شد فرمانده گارد سرش را پايين بياندازد و از آن نقطه دور شود.

انقلاب از اين صحنه هاي جالب و ديدني زياد داشت. مهم اين است كه چگونه از آن همه شور و قدرت و شعور و وحدت پاسداري كنيم. اين روزها بيشتر بايد به اين موضوع انديشيد كه شعار «استقلال»، «آزادي»، «جمهوري» «اسلامي» چهار ركن ركين انقلاب بوده و هرگز نبايد هيچ يك را به بهاي ديگري حذف كرد و ناديده گرفت. اين ها در كنار هم و هر يك در جاي خود انقلاب را بنيان نهاده اند و امروز هيچ كس حق ندارد استقلال را فداي آزادي، آزادي را فداي استقلال و ... الباقي. چنين نبايد و نشايد.

ادامه مطلب اینجا
  ...  جمعه 19 بهمن1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

Search Engine Optimization and SEO Tools
- ...