نـظر من این است تو چه می اندیشی |
امين تارخ به عنوان هنرمند ملي منتخب جشنواره شانزدهم معرفي و از سوي ضرغامي، موسوي مقدم و رضازاده مورد تجليل قرار گرفت.
امين تارخ در اين مراسم ضمن قدرداني از ضرغامي گفت: اميد كه خداوند متعال شايستگي لازم جهت تجليل از اين حقير را عنايت فرمايد. حضرت باريتعالي الگوي مطلق هنر و هنرمند است اگر اهل هنر و هنرمند تنها قطرهاي از اين اقيانوس باشد، ميتواند جهان را آباد ساخته و انسان تشنه دانستن را سيراب كند. انساني كه خود جهاني شيفته اعجاز ،سازندگي و هنر است.
وي افزود: اين حقير محتاج دعاي شما مردم شيفته هنر هستم چرا كه بعد از خداوند تنها شما هنردوستان توانايي پشتيباني از من را داريد.
امين تارخ در شهر شيراز متولد شد و تحصيلات ابتدائي و راهنمائي خود را در اين شهر به اتمام رساند. او در سال 1356 از دانشكده ي هنرهاي نمايشي دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و تحصيلات تكميلي خود را در سال 1363 با كسب مدرك فوق ليسانس در رشته مديريت فرهنگي به پايان برد. او به مدت 25 سال به عنوان هنرپيشه آزاد به فعاليت پرداخت و نقش هاي زيادي را در فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني و تئاتر ايفا كرد. تارخ هم به عنوان هنرپيشه و هم به عنوان عضو هيأت داوري در جشنواره هاي ملي بيشماري، حضوري فعال داشت. و به عنوان ميهمان به جشنواره هاي مسكو، ژاپن و آلمان دعوت شد. او در سال 1373، مدرسه بازيگري را در تهران تأسيس كرد كه يكي از مؤسسات آموزش بازيگري فيلم در ايران محسوب مي شود. فارغ التحصيلان اين مؤسسه، هفت جايزه هنرپيشه برتر را به خود اختصاص دادند. در سال 1379 اين مؤسسه اقدام به برقراري ارتباط با ساير مدارس بين المللي آموزش بازيگري كرد و امين تارخ به مركز فيليندرز دراماي استرالياي جنوبي دعوت شد. تارخ از سال 1376 به عنوان يكي از چهره هاي برتر احياي تئاتر ايران شناخته شد. او در هجدهمين جشنواره تئاتر و فيلم فجر هم به عنوان يكي از اعضاي هيأت داوران و هم به عنوان يكي از كارگردان هاي هنري حضور يافت
مراسم پاياني شانزدهمين جشنوراه توليدات مراكز استانهاي صدا و سيما شب گذشته (پنجشنبه 30 خرداد) با حضور آيتاللهحائريشيرازي امام جمعه شيراز و نماينده ولايت فقيه در شيراز، سيدعزتالله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما، محمدرضا رضازاده استاندار اصفهان ، علي مؤيدي، مجيد رجبيمعمار مدير شبكه تهران ، مديران مراكز استانها و نمايندگان مجلس و با حضور سرزده كامران باقريلنكراني وزير بهداشت، در حافظيه شهر شيراز برگزار شد.
بنابراين گزارش، در اين مراسم ...
مرثیه رزمنده دلاور شهید دکتر چمران بر سر خاک معلم شهید دکتر شریعتی
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را ...
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

کار شعبده زیاد دیده اید اما این یکی واقعا تماشائی است. مسابقه استعداد های درخشان در انگلیس
همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.اما...
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت
مرحوم کيومرث صابري (گل آقا) در نوشتهاي پيش از وفاتش خاطرهاي خواندني از ديدار با امام(ره) نقل کرده است.
من بهترین طنزهایم را پس از آن دیدار (دیدار با امام )نوشته ام و شهرت گل آقایی من از آن روز، روزافزون تر شد واستقبال مردم از من بیشتر گردید و در قلب مهربان مردم وهموطنانم، جایی برای من گشوده شد و من به پاس این نعمت، خدای را سپاس می گزارم.
دشمن، از انقلاب ما، چهره ای خشن تصویر کرده است. بخشی از این، به سخت دلی دشمن برمی گردد و بخشی به اشتباهات ما. اما من به عنوان مطرح ترین طنزنویس این دوران، در پیشگاه تاریخ شهادت می دهم که امام ما "طنز" را می فهمید و به طنزنویس دورانش "صله" داد و من در باب عنایت مخصوصشان به "طنز" هنوز حرف ها و اسنادی دیگر دارم..jpg)
آقای دعایی مرا-که ظاهری متفاوت با دیگران داشتم- به آرامی به امام معرفی کرد: "ایشان کیومرث صابری است. شاعر و نویسنده است. مشاور فرهنگی و مطبوعاتی شهید رجایی بوده است. در دفتر آقای خامنه ای هم ادامه خدمت داده است. برای انقلاب می نویسد و ...".
امام زیر لب ذکری می گفت: من به چهره نورانی اش می نگریستم. هیچ گاه سربلند نکرد و در کسی ننگریست. من ساکت بودم و آقای دعایی می گفت: "... و چرا خسته تان کنم؟ ایشان گل آقاست..."
آنگاه امام به لبخندی مهربان در من...
تکراری اما .../ پیر شدم پیر تو ای جوونی

امشب تو بیا دوباره مهمانم باش
این بار شریک سفره نانم باش
با تکه ای از مائده چشمانت
آرامش این شب پریشانم باش
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه میبرند امام قبیله را
ای کاش میگرفت بهجای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را
برگرد ای بهار شکفتن که سالهاست
سنجیدهایم با تو مقام قبیله را
بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمیکنیم دوام قبیله را
تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را
زخمیم،...
شوخی بسیار جدی روزنامه کیهان با اوباما کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا
آدم ربایان با دادن شماره حساب طلا فروش او را بیچاره کردند
با تاكسي داشتم مي رفتم ميرداماد. وقتي به ميدان محسني (ميدان زماني سابق و ميدان مادر كنوني) رسيديم راننده يك مغازه طلا فروشي را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت اين مغازه الان زندانه»
آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را به حساب صاحب مغازه واريز كند.
صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد.
مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند .
مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند .
بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود .
هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير مي كنند.
در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند.
تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده
با اين حساب تا اینجا صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و.... چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است....
یادداشت های جالب و خواندنی علی آقا
۱-آدم ها چه زود عوض میشوند
با اینکه تا چند سالی هم وقتی که برایش کارت تبریک عید نوروز میفرستادم اصلا جوابم را نمیداد، و روز عروسی اش با اینکه خبرم نداده بود، باز از رو نرفتم و پولی حواله کردم و توسط یک آشنایی برایش دسته گل بزرگی خریدم و فرستادم دم در خانه شان و باز هم انگار بوبوی قصاب و بچه گوشت نخور، محلی به من نگذاشت، و باز یک سال بعد که بچه دار شده بود و من که از سنگ پاماله قزوین هم پر رو تر شده بودم، به خانه شان زنگ زدم و با اینکه صدایش را میشنیدم که میگفت بگو نیستم، تولد آقا زاده را به خانمش تبریک گفتم و همینطوری عین تکه حیدر ملنگ به من بی اعتنایی میکرد،...
چند شب پیش بعد از اینهمه سال با من تماس گرفته و بعد از سلام و احوالپرسی که دلم برای دیدن روی گلت یک ذره شده و همیشه برای عیالم از خوبی های تو تعریف میکنم و اینکه .....
برای مطالعه ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
http://www.mylostdreams.com/2008/05/blog-post.html#links
۲-با کامبیز جون در راه خانه
پسر خواهر شوهر عمه عیال غلامحسین خان را بعد از دو سه ساعت معطلی توی فرودگاه، از مامور اداره مهاجرت تحویل گرفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی و ماچ و روبوسی، سوار ماشینش کردیم و چونکه برای چهار تا چمدان اضافی اش جا نداشتیم یک تاکسی هم گرفتیم و اسباب و اثاثیه اش را توی آن ریختیم و همه راه افتادیم بطرف شهر.
توی راه همینطور که کامبیز چپ و راست به هوای گرفته و بارانی و اتوبان شلوغ و ترافیک ماشینهایی که بغل دستمان میایستادند خیره شده بود، گوشی آی پادی که از توی فرودگاه آمستردام خریده بود را از توی گوشش بیرون آورد و گفت: علی آقا، ببخشید شما ماهواره هم دارید؟ وقتی گفتم نه.....
برای مطالعه ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
http://www.mylostdreams.com/2008/05/blog-post_18.html#links
۳-کامبیز " کامی " میشود
کامبیز رو به من کرد و گفت: علی آقا میشه ازتون یه خواهشی بکنم؟ گفتم: بله کامبیز جون. بگو. به چیزی احتیاج داری؟ کامبیز گفت: نه علی آقا. فقط میخواستم ازتون خواهش کنم که اگه میشه دیگه از این به بعد به من کامبیز نگید. لطفا منو با اسم کامی صدا بزنید. گفتم: مگه ....
برای مطالعه ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
http://www.mylostdreams.com/2008/05/blog-post_24.html#links
۴-کامی در محله ایرانی ها.
دیروز کامی را بردیم محله ایرانی ها. گفتیم اینطوری هم کامی یه مقدار حال و هوای مغازه ها و مردم ایرونی بهش بخوره و یه خورده دلش باز بشه و هم خودمون یک چند تا نون بربری و نون سنگک و یک مقدار خورد و خوراک ایرونی بخریم. برای کامی خیلی جالب بود که اینجا توی مغازه بقالی به غیر از لبنیات، شیرینی و میوه و سبزی و انار و لیمو شیرین و خربزه و چلوکباب و دیزی و آبگوشت و کله پاچه و اصُم و ترشپاله و سیخ و منقل و ذغال سینه کفتری هم میفروشند. و یا ته مغازه تنور هم درست کردند و نون سنگک و بربری هم پخت میکنند. به کامی گفتم اگه دلت هوای شیراز و حموم زمردیان و مشت و مال هم کرده اینجا دلاک و لُنگ و کیسه و سفیدآب و کُنار هم پیدا میشه. کامی از در مغازه که بیرون اومدیم چند تا از ...
برای مطالعه ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید
يك داستان عجيب
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم ...
تست سرقت سمند و پراید
توسط سارقان حرفه ای

بچههاي ايرانخودرو كه به تازگي خودروهاي توليديشان را به قفلهاي ضدسرقت مزين كرده بودند، بر آن شدند تا براي عرض اندام هم كه شده كاركشتهترين سارقان خودرو را (با هماهنگي پليس آگاهي) فرا بخوانند و توليدات ملي را كه ما هم به آنها افتخار ميكنيم در معرض آزمايش قرار دهند.
اولين خودروي مورد آزمايش «سمند» بود، چرا كه ايرانخودروييها بر اين باور بودند كه كمالات اين ماشين با نصب قفل ضد سرقت تكميل شده و حتما سربلند از آزمايش بيرون ميآيد.
اما آن طرف ماجرا همكاران اداره آگاهي و سارقان حرفهاي بودند كه با پليس همكاري ميكردند. لحظات همراه بيم و اميد سپري شد و دست سارق موردنظر به قفل سمند متبرك شد. ايرانخودروييها مطمئن از ابتكارشان يك سو نظارهگر بودند و در دل به سارقي كه ژست حرفهاي گرفته بود پوزخند ميزدند، اما دزد ماشين بيتوجه به اين واكنش، قفل را برانداز ميكرد.
يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، به هشت ثانيه نرسيد كه قفل باز شد، بله باز کردن قفل سمند توسط آقا دزده فقط ۸ ثانیه طول کشید .
جالب اينكه در عرض يك دقيقه و ۳۰ ثانيه سارق اتومبيل را به حركت انداخت. اين بار او پوزخند زد و ايرانخودروييها كه مطمئن بودند اشتباهي رخ داده به دليلتراشي روي آوردند. اما سارقان كه براي قفل های ضدسرقت خودروي شيك و پيك ايرانخودرو (پژو ۲۰۶) انرژي را در سرانگشتانشان ذخيره كرده بودند، با پاسخ ايرانخودروهاييها خشكشان زد: «نه نميشود ۲۰۶ آبروي ماست.»
از سارقان اصرار و از ايرانخودروييها انكار، از آنها الحاح و از اينها بهانه. خلاصه بعد از كلي چانه زدن سارقان متقاعد كه نه، قبول كردند دست از خودروي نور چشمي ایران خودرو بكشند و با آبروي كسي بازي نكنند ولي نوبتي هم باشد نوبت پرايد است، خودرويي كه به گفته سردار رويانيان رييس پليس راهنمايي و رانندگي كشور ناامنترين خودروي توليد ايران است.
ايران خودروييها كه خودروهاي توليديشان را بالاتر از اين ميدانند كه با توليدات كارخانهاي چون سايپا مقايسه شوند، باد به غبغب انداخته و از سارق خواستند در مورد نحوه سرقت پرايد جملهاي بگويد.
البته سارق مورد نظر چون ميدانست پاسخي كه ميدهد به احتمال زياد به مذاق سايپايي ها خوش نميآيد، سكوت كرد ولي از ايران خودرويي ها اصرار و از سارق الحاح، از آنها پافشاري و از او بهانه. ولي سارق بالاخره به حرف آمد و با قطع ديالوگ و در حالي كه بسيار با اطمينان صحبت ميكرد، گفت: «فقط كافي است من از كنار پرايد رد بشوم و يك سوت بزنم، آن وقت مثل سگ دنبالم راه ميافتد.»
مجله الکترونيکي روزانه :: شماره 937 :: يکشنبه 29 ارديبهشت 1387
عابر: پسر جان می خوای خواهر کوچولوتو از عرض خیابان رد کنی احتیاط کن
پسر: عیبی نداره دوتا دیگه تو خونه داریم .
مرد : ببینم بچه اگر پدرت تو رو این جا ببینه چی می گه؟
بچه : می گه به مامانت نگو منو این جا دیدی.
نوه گفت : من خیلی ناراحتم
پدر بزرگ : مگه چطور شده چه ناراحتی ای داری؟
نوه : ناراحتی من از دست پسر شماست .

دکتر حسین قریب فرزند دکتر محمد قریب
دکتر حسین قریب فرزند دکتر محمد قریب از روزگاری می گوید که پدرش علی رغم میل باطنی و تنها به دلیل تبحر در امر پزشکی از سوی دربار برای معاینه فرزندان آنها فراخوانده شده بود.
او می گوید: دکتر قریب را مدتی پشت در نگه داشتند، پس از اینکه دکتر کودک اشراف زاده را معاینه می کند به درباری ها می گوید کودک سل دارد و آنها بر آشفته می گویند، سل که بیماری فقرا است نه ما ثروتمندان و دکتر قریب با شوخ طبعی و حاضر جوابی خود می گوید: حضرات تصور کرده اند که ویروس سل را هم می توانند مانند دکتر قریب پشت در نگه دارند.
او اضافه می کند: دکتر قریب به گونه ای دانشجویان خود را آموزش می داد که الآن از این شیوه به نام PBL نام می برند، یعنی روش مبتنی بر حل مسئله!
دکتر علیرضا مرندی از روزگار غربت عدالت در سلامت می گوید. وی تأکید می کند: آیا دکتر قریب اگر امروز زنده بود از ما راضی بود. پاسخ این سئوال را نمی دانیم اما می دانیم که ما پزشکان با پول همین مردم به دانشگاه رفته ایم و شاید اگر موقعیت تحصیلی مان اجازه نمی داد به جای پزشکی شغل دیگری داشتیم.
همچنین دکتر حسین قریب فرزند محمد قریب به خاطره ای در زمینه حق ویزیت اشاره می کند و می گوید: تا پیش از پزشک شدن من حق ویزیت پدرم 3 تا 5 تومان بود اما پس از اینکه در خیابان نیاوران یک مطب مشترک دایر کردیم حق ویزیت پدر 50 تومان بود و حق ویزیت من 150 تومان بود که پدر از من پرسید چرا حق ویزیت تو اینقدر زیاد است که به او گفتم چون بیماران شما از من بیشترند.
بزرگداشت بزرگ مردی همچون قریب در خور نام وی با حضور تعداد زیادی از شاگردانش در حالی به پایان رسید که نخستین ...
|
خبرگزاري فارس: در آستانه ورود نيروهاي ايران به خرمشهر بخش فارسي راديو بغداد مكرر اعلام ميكرد:« دفاع از خرمشهر دفاع از بصره است و آبروي امت عربي در گرو دفاع از خرمشهر است». |
||
كارشناسان جنگ بر اين باورند با فتح خرمشهر ماهيت جنگ عوض شد به بيان ديگر، اگر تا قبل از فتح خرمشهر اهداف صدام و رهبران بعثي عراق براندازي و سقوط نظام و لغو قرارداد سال 1975 بود، با آزادسازي خرمشهر همه اين اهداف از بين رفت و خود عراق در آستانه.....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|