تبليغاتX
باباجـــون شیـــرازی
 
نـظر من این است تو چه می اندیشی
 


در ارتباط با مطلبی که در این قسمت در مورد انتخابات نوشته شده بود شعر جالب وخواندنی زیر توسط دوست عزیز جانب آقای  علی د.ب .http://divanehafiz.blogfa.com/ ارسال شده با تشکر از ایشان شعر را تقدیم می کنم

 

گربه شورا راه يابد پاي من
هرچه ويراني است عمران مي کنم
مي روم هر شب به ميدان هاي شهر
هر چه ساعت بود ميزان مي کنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت ميز و پشت فرمان مي کنم
کوچه هاي تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان مي کنم
چاله هاي شهر را چاه عميق
هرچه دالان را خيابان مي کنم
هرکه شورا شد فقط اين کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن مي کنم
مردها را اهل تجديد فراش
لطف ها در حق نسوان مي کنم
تا کش آيد پوز اعضاي اوپک
نفت را فالفور ارزان مي کنم
مرده ها را مي کنم ساماندهي
شهرتان را باغ رضوان مي کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته اي يک بار مهمان مي کنم
کارگردان هاي با احساس را
مي برم مهمان مامان مي کنم
تا که پر رونق شود گردشگري
اصفهان را ارمنستان مي کنم
شهردار از شهرضا مي آورم
الغرض اين مي کنم آن مي کنم
مي شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافي است ويران مي کنم
شهر تا راحت شود از چشم هيز
ديدني ها را فراوان مي کنم
مي نويسم طنز بر ديوار و در
شهرتان را من نمکدان مي کنم
تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان مي کنم
هي تراکم مي فروش را به را
ياري انبوه سازان مي کنم
شهرداري را همه رايانه اي
کارها را سهل و اسان مي کنم
گر رقيبانم به من فرصت دهند
چاره ي کمبود سيمان مي کنم
مي کنم هي کارهاي خوب خوب
دشمنانم را پشيمان مي کنم
هفته اي يک شب کليسا مي روم
ارمني ها را مسلمان مي کنم
مي فروشم کل اسراييل را
پول آن را خرج لبنان مي کنم
يک سخنراني به نفع مسلمين
در بلندي هاي جولان مي کنم
مثل اقشار ضعيف اجتماع
نوش جان سوياي سبحان مي کنم
هم صدايي هم دلي هم زيستي
با سراي سالمندان مي کنم ...

 http://divanehafiz.blogfa.com/


ادامه مطلب اینجا
  ...  چهارشنبه 15 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

اين عكس ها رو به تازگي در سيدني استرليا يكي از ايرانيان  گرفته و تعريف ميكنه  كه "يك روز درحالي كه از كوچه بغل خونمون داشتيم رد ميشديم متوجهه پيكان وانت وطني خودمون شديم و با صاحبش هم كه حرف ميزديم مي گفت كه اتفاقي داشته از ايران رد ميشده كه اين ماشينو ديده و ازش خيلي خوشش اومده و تصميم گرفته كه 3تاشو بگيره و با كشتي به استرآليا بياره. خودش كه مي گفت خيلي ماشينه خوبيه و تا حالا هم كه خراب نشده! صآحبش مي گفت كه فرمآنه ماشينو داده تو استرآليا عوضش كردن سمت راست و اينكه نام هيلمن را خودش داده نوشتن .

در مورد لوآزم يدكي هم يآرو مي گفت كه لوازمه ماشين هآي ديگه بهش ميخوره و در ضمن مي گفت كه يه تعميركآر ايراني هم ميشنآسه كه ميبره پيش اون خلاصه خيلي راضي بود مي گفت ماشينه توپه توپيه .ما كه تعجب كرديم حسابي!


ادامه مطلب اینجا
  ...  چهارشنبه 15 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

سه دلیل مهم برای اینکه ماهی قرمز نخریم:

1- بخاطر سلامتی خودتان و خردسالان : ماهى قرمز به دليل نوع نگهدارى و شرايط ويژه توزيع و خريد و فروش منبعى براى انتقال ويروس سالمونلا و بیماری پوستی خطرناک پيستوريازيس می‌باشد. ويروس سالمونلا با ۲۵ هزار زيرگونه از طريق كوچكترين خراش بر انگشتان و تماس با آب تنگ ماهى آلوده به اين ويروس، قابل انتقال است.عفونت هاى حاد دستگاه گوارش با علايم اسهال خونى، استفراغ، تب شديد، درد بدن، اختلال دستگاه تنفسى و تضعيف سيستم دفاعى بدن از عوارض این ویروس است. پيستوريازيس بيمارى پوستى خطرناكى است كه از ديرباز به وفور در ايران ديده شده و به طور جدى در حال افزايش است. اين بيمارى در گذشته به مرض پولك ماهى معروف بوده كه پس از گسترش بيمارى و نمايش علائم هم به سختى تشخيص داده مى شده است.در موارد گسترش متوسط و پيشرفته كه زخم هاى پوستى به صورت پولك ماهى با خونريزى هاى عفونى، سراسر بدن بيمار را فرا مى‌گيرد، ديگر راهى براى درمان نيست و به مرگ بيمار منجر مى‌شود. اين ويروس از طريق كوچكترين خراش بر انگشتان و تماس با آب تنگ ماهى آلوده به اين ويروس، قابل انتقال است.

2- بخاطر نجات جان میلیون‌ها ماهی : سالانه بين ۳ تا ۵ ميليون قطعه ماهى قرمز بين ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردين كشته مى‌شوند. ماهى‌هايى كه خانواده‌ها براى ايام عيد خريدارى كرده و به منازل خود مى‌برند ماهى‌هاى سكته كرده و بيمار هستند. این ماهی‌ها در حين انتقال به دليل تكان‌هاى شديد سكته كرده و درصد قابل توجهى از آنها مى‌ميرند. بقیه آنها نیز در خانه خریداران بدلیل بیماری و یا آب کلردار از بین می‌روند.

3- بخاطر حفظ فرهنگ باستانی‌مان : ماهی قرمز هیچ جایی در فرهنگ ایرانی و باستانی ما ندارد، این ماهی که یکی از نمادهای فرهنگ چین می‌باشد در حدود 100 سال پیش بخاطر اسم عربی آن (سمک) بعنوان یک سین وارد سفره ما ایرانیها شد؛ این ماهی در فرهنگ چین نمادی از مرگ است که چینی‌ها با آزاد ساختن آن در رودخانه‌ها حیات را به خانه خود بازمی‌گردانند. در تابلوی نقاشی "هفت سین" اثر حسین احیاء در کاخ گلستان نیز اثری از ماهی قرمز مشاهد نمی‌شود.

یادداشت‌ها: آيين باستانى يا سنت صدساله؟ - روزنامه ایران
نظارت سازمان دامپزشكى بر پرورش و توزيع ماهى قرمز - روزنامه شرق
مرگ ۵ ميليون ماهى قرمز براى عيد - روزنامه شرق

 حاشیه : خانم دكتر مهرناز عطرى مديرگروه زيست محيطى مهر ايران كه بعد از سه سال تلاش توانست با جلب نظر سازمان حفاظت محیط زیست و تصویب جریمه‌های سنگین از فروش مارهاى آبى و لاك‌پشت‌ها جلوگیرى نماید، هم‌اکنون نیز در حال تلاش برای جلوگیری از فروش ماهی‌های قرمز هستند، با نخریدن ماهی قرمز به ایشان کمک کنیم.

منبع:http://carpediem.atnima.com/?p=120

  ...  دوشنبه 13 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.

لطفا به اين ماجرا كه دوستی برايم روايت كرد توجه كنيد،.اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

 

 زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.

 

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.

 

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.

 

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند،

 

 به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

 

هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

 

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

 

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم

 

.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

  ...  یکشنبه 12 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

  ...  یکشنبه 12 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

 درتاريخ ادبيات ايران به خانم شاعري به نام"نهاني کرماني" - خواهرافضل کرماني ـ اشاره شده است که زن صاحب علم و خوشخو و زيبايي بود وخواستگاران بسياري داشت.

 

او شعري سروده و دستور داد آن را به دروازه هاي کرمان بياويزند و گفت با کسي ازدواج مي کند که مفهوم شعرش را دريابد يا بتواند جواب مناسبي برايش بيابد

 

از مرد برهنه روي زر مي طلبم

از خانه عنکبوت پر مي طلبم

من از دهن مار شکر مي طلبم

وز پشه ماده ،شير نر مي طلبم

 

متاسفانه هيچ يک از مردان خواستگار او معني اين سروده اش را نفهميدند و درنتيجه او تا پايان عمرش مجرد ماند

 سالها بعد از مرگ او، سعدا... خان، وزير شاه جهان ، پي به منظور نهاني برد و در جوابش چنين سرود

 

 

علم است برهنه مرد و تحصيل،زر است

تن،خانه عنکبوت و دل،بال وپر است

زهر است جفاي علم و معني شکر است

هر پشه کز آن چشيد او شير نر است

  ...  یکشنبه 12 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
یکی از سالمندان کهریزک، خانمی است به نام  منبره شعاع که شعر گفتن را در آسایشگاه شروع کرده است. منیره شعاع را 15 سال پیش فرزندانش به دلیل معلولیت ناشی از سکته مغزی به کهریزک سپردند. او دیپلمه ادبی سابق است.

 با اندام کوچک، نظیف و موقر روی ویلچرش نشسته و با خوشرویی از ما استقبال می‌کند. می‌گوید 4 تا بچه‌ دارد، سه پسر و یک دختر. پسر بزرگش خارج از کشور است و کوچک‌ترین پسرش هم فوت شده است. می‌گوید: «دیروز یک سال شد که از من دور شده است.» دخترش دکترای ادبیات دارد و پسرهایش کارشناس ارشد و مهندس‌ هستند.

می‌گوید: «این‌جا از خانه‌ام برای من بهتر است. من می‌توانستم پیش پسرم بمانم اما نمی‌خواستم زیر بار منت باشم که هر کجا بخواهند بروند بگویند مادر را چه کنیم، این‌جا احترام من محفوظ است و اگر هم روزی به مرخصی بروم، با احترام می‌روم و برمی‌گردم.»

خانم شعاع در تنهایی آسایشگاه شاعر شده است. می گوید: «من رنج‌ها و غم‌هایم را به صورت اشعاری که از روح و قلبم بیرون می‌آمد نوشتم و به صورت کتابی منتشر کردم. اسم کتاب من غم تنهایی است.» اشعار او مورد استقبال و تشویق قرار گرفته 

 از او می‌خواهم یکی از شعرهایش را بخواند. می‌گوید: «شعر تنهایی‌ام را برایتان می‌خوانم، اولین شعر کتابم است.» و شروع به خواندن می‌کند، صدایش به سختی شنیده می‌شود، خصوصاً که در بیت‌های آخر، بغض هم به آن اضافه می‌شود.


دست‌هایم چه پیر و فرتوت‌اند
دست، نه! دسته‌های تابوت‌اند
روزی این دست‌ها جوان بودند
نازک و نرم و مهربان بودند
مانده امروز از آن همه پاکی
زان همه چیرگی و چالاکی
پوستی تیره و چروکیده
استخوانی تکیده، پوسیده
شده نشخوارِ یادها، کارم
خویش را این‌ چنین می‌آزارم
گاه زین پیر مانده در زندان
یاد کی می‌کنند فرزندان
گاهی از من سراغ می‌گیرند
لیک اما ز دیدنم سیرند
سرد و نامهربان و ناهنجار
رفع تکلیف می‌کنند انگار
چه کنم درد من نمی‌دانند
خواهش جان من نمی‌خوانند ..
.

http://mahmod-zarei.blogfa.com/

  ...  سه شنبه 7 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
مداد
 
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسي؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني،
 در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
صفت اول:
 مي تواني کارهاي بزرگ انجام دهی، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند.
صفت دوم:
بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي چون بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست می کشی و از مداد تراش استفاده می کنی  اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس .
صفت سوم:
 مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک  خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم:
مراقب باش درونت چه خبر است.  چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت باش.
و سر انجام پنجمين صفت مداد:
سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني مداد هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کاری در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذاری
 
  ...  دوشنبه 6 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
آئـیـنـۀ عـبــرت : خاقانی

آئـیـنـۀ عـبــرت

 

هان ای دل عـبـرت بین از دیـده نظـر کن هان

              ایــوان  مــدائــن  را  آیـیـنــۀ  عـبــــــرت  دان

یـک ره ز ره دجـلـه مـنـــزل  بــه مــدائـن کـن

              وز دیـــده  دوم دجـلـه بــــر خـاک مــدائـن ران

خـود دجـله چـنان گـرید صد دجله‌ی خون گویی

              کـز گـرمـی خـونــابـش آتـش چـکــد از مـژگـان

بـیـنـی کـه لـب دجـلـه کـف چـون بـه دهـان آرد

              گــوئــی  ز تـَف  آهـش لـب آبـلـــه زد چـنـــدان

از آتـش حـســرت بـیـن بــریــان جـگـــر دجـلـه

              خــود آب شـنـیـدسـتـی کـاتـش کـنــدش بــریــان

بــر دجـلـه‌گــری نــونــو وز دیـــده زکـاتـش ده

              گـرچه لب دریا هست از دجـلـه زکـات اسـتـان

گــــر دجـلــه درآمـــوزد بـاد لـب و ســوز ِ دل

              نـیــمـی شــود افـســرده ، نـیـمی شـود آتـش‌دان

تــا  سـلـسـلــۀ  ایــوان ..........................


ادامه مطلب اینجا
  ...  چهارشنبه 1 اسفند1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

Search Engine Optimization and SEO Tools
- ...