نـظر من این است تو چه می اندیشی |
در ۳۰ سالگی نگرانیم که مردم چه فکری در باره ما می کنند
در ۴۰ سالگی اهمیت نمی دهیم که مردم درباره ما چه فکری می کنند
در ۵۰ سالگی تازه می فهمیم که مردم دنیا در باره ما فکرنمی کنند ... هرکس به فکر خودشه
-----------------------------------------------------
گفت: حالت چطور است؟
گفتمش: عالیست مثل حال گل
حال گل در چنگ چنگیز مغول
( زنده یاد قیصر امین پور)
آنگاه که زمین را زلزله ای سهمگین فراگیرد . و آنچه درون زمین است خارج گردد .
و انسان گوید: چه شده است ؟؟. در آن روز زمین خبر هایش را بازگو میکند . زیرا که پروردگارت به او چنین وحی کرده است .
آن روز مردمان بازداشته شوند تا کارهای خویش را بنگرند . پس آن که ذره ای نیکی کند آنرا خواهد دید . و نیز آنکه ذره ای بدی کند آنرا خواهد دید .
-----------------------------------------------------------------------------
لا تُدرِكُهُ الأَبصار و هوَ يُدرِكُ الابصار و هو اللطِيفُ الخَبِير
دیده ها او را درک نمی کنند، در حالیکه او دیده ها را درک می کند و او لطیف و آگاه است.
آخه شاه و خاندانش دربست نوکر آمریکا و انگلیس و کشورهای زورگو و غارتگر بودند و تمام منابع و ثروت ایران دربست در اختیارشان بود اصلا ایران شده بود یک استان ویا یک ایالت برای غربی ها و یک پادگان نظامی برای غرب
با این حساب با خودم می گفتم :مگر اونها به این راحتی منافع خودشون را توی خطر می اندازند
تمام اختیارات ارتش شاهنشاهی در ید قدرت آمریکایی ها بود یادمه یک بنده خدایی که به عنوان همافر در نیروی هوایی خدمت می کرد می گفت وجود ما در ارتش دقیقا مثل یک شاگرد مکانیک است زیرا بدون اجازه مستشاران آمریکایی اجازه هیچ کاری را نداریم و خودش اضافه میکرد بابا این چه حرفیه که میزنم وقتی وزیر و نخست وزیر شاه بدون اجازه غربی ها جرئت انجام هیچ کاری را ندارند تکلیف ماها روشنه
در روزهای اوج انقلاب یکروز من و پسر عمویم توی یکی از خیابان های تهران قدم زنان به طرف خانه عمو در حرکت و در حال صحبت بودیم در ادامه حرف و صحبتمون به پسرعمو گفتم : هیچ کسی نمی تونه شاه را از جایش تکان بدهد بالاخره شاه با کمک نیروهای غربی پدر این ملت را در میآورند
پسر عمو لبخند زنان گفت نه بابا این جور هم که فکر میکنی نیست در همین حین داشتیم از کنار چند کودک خردسال تقریبا چهار پنج ساله که توی پیاده رو مشغول بازی بودند عبور میکردیم که ناگهان پسرعمویم روبه طرف بچه ها کرد و کف پای راستش را محکم به زمین زد و محکم گفت : بگو!!!!
یکدفعه بچه ها با هم گفتند : مرگ برشاه . بحثمون را فراموش کردیم و هردو از سرعت عمل بچه ها لذت بردیم و خندیدیم درست مثل اینکه از قبل با اون بچه ها هماهنگی کرده باشیم
آخه یکی از شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها بکار می بردند این بود که یک گروه از مردم میگفتند بگو !!!!! بقیه باهم و مجکم جواب میدادند : مرگ برشاه و بعد از چندین بار تکرار آنوقت همگی باهم میگفتند بگو مرگ برشاه بگو مرگ برشاه
میم . پور . روزنگار
......................................................................................
۲- غروب یکی از روز های تابستان سال پنجاه و شش بود در یکی از خیابانهای مرکزی شهر شیراز بنام خیابان داریوش که اسم امروزی آن خیابان توحید است مشغول انجام کاری بودم که یک گروه حدودا صد نفره که همگی مرد بودند به صورت ناگهانی در ابتدای شمالی خیابان ظاهر شدند
آنها با پیمودن کمتر از یک دوم از خیابان با شعارهایی برعلیه رژیم شاهنشاهی که رنگ و بوی مذهبی داشت همچنین جمله مرگ بر شاه تقریبا یک سوم خیابان را طی کردند و با همان سرعتی که جمع شده بودند با همان سرعت هم پراکنده شدند و در انبوه جمعیت عبور کننده در پیاده رو دو طرف خیابان ذوب شدند
غیر منتظره بودن این اتفاق و ذوب شد آنها در بین عابران پیاده شوک خاصی در من بوجود آورده بود از مجموع شعارهایی که دادند تنها کلماتی نظیر الله اکبر و لااله الا الله . ومرگ برشاه توی ذهنم ماند بیش از اینکه بخواهم بدانم چه گفتند و کجا رفتند می خواستم بدانم سر منشا این گروه از کجا بود
تمام کسانی که در پیاده رو دو طرف خیابان شاهد این صحنه بودند متعجب و بهت زده راه خود را در پیش گرفتند و رفتند
گویا هیچ کس جرات حرف زدن و صحبت و تفسیر این واقعه را نداشت
در حالی که جریان را در ذهنم مرور می کردم در عالم جوانی روکردم به چند تن از افراد بزگسالی که در نزدیکی های من مشغول عبور و مرور بودند و پرسیدم قضیه چی بود؟ این ها کی بودند ؟ هیچ کس پاسخی نداد و هر کدام راه خودشان را پیش گرفتند و رفتند
اولین باورهای من از تشکیل تشکل هماهنگ بر علیه رژیم شاهنشاهی دیدن همین گروه تظاهر کننده بود چون با چشم خودم دیده بودم
در عین حال تاویل و تفسیر من این بود که این عده قلیل کجا می توانند رژیم سازمان یافته تا دندان مسلح شاهنشاهی را تغییر دهند و گمان نمی کردم که همگانی و تعین کننده و تغییر دهنده اوضاع و احوال باشند
اما سال بعد یعنی سال پنجاه هفت که بنا به دلایل شغلی مدتی در تهران بودم برحسب اتفاق در گذر و عبور و مروری که در خیابان ها داشتم چند مورد از تظاهرات را عینا شاهد بودم وقتی سیل عظیم مردم را در تظاهرات دیدم وقتی دیدم تمام فرقه ها و سلیقه ها ریش دار بی ریش با حجاب بی حجاب کارگر کارمند حتی نظامی در تظاهرات شرکت دارند متوجه شدم که شاه با مشکل عظیمی مواجه شده
شب ها با تاریک شدن هوا طنین یکپارچه مردم بر پشت بام ها با گفتن مکرر الله و اکبر که با لحنی خاص و رعب انگیز ادا میشد آنچنان با نفوذ بود که غیر ممکن بود کسانی که امید به پایداری رزیم داشتند را دچار تزلزل نکند
با وجود مشاهده این همه عظمت در اراده مردم باز هم افکار پرورش یافته من که ناشی از فرهنگ آموزشی اون دوران بود نمی توانست قدرت وعظمت آمریکا و غرب را نادیده بگیرد و احتمال دهد که رژیم شاه صددرصد سقوط کند
نهایت احتمالی که تصورش می کردیم این بود که می گفتیم ممکن است سرنوشت محمد رضا شاه همچون پدرش رضا شاه باشد او را ببرند و پسرش را به جای او بنشانند
تا اینکه یکی دو روز مانده به بیست و دوم بهمن خودم با چشم خودم دیدم که پادگانها تبدیل شده بود به پارک شهر تمام فرماندهان ارتش شاهنشاهی فرار را برقرار ترجیع داده بودند و مردم عادی درست مثل اینکه در پارک شهر باشند در محوطه پادگانها رفت و آمد میکردند و هرچه دم دستشان می آمد که قابل برداشتن بود همراه خودشان می بردند
در همان اوضاع و احوال و همان روزها پسر عمو جان همراه دوستانش یک پاسگاه کلانتری تهران را خلع اسلحه کرده بودند و هرکدام مقداری فشنگ و یک قبضه اسلحه برداشته و با ماشینهای غنیمتی ارتش و پاسگاهها در خیابانها جولان می دادند و از انقلاب محافظت میکردند
میم . پور . روزنگار
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////
ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل
. بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است .
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند .
اما يکی از آنها چنين نوشت :
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند .
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر .
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند .
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود .
۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند .
اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است .
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|