تبليغاتX
باباجـــون شیـــرازی
 
نـظر من این است تو چه می اندیشی
 
حدس بزنید این غزل زیبا از کیست

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم


ادامه مطلب اینجا
  ...  چهارشنبه 31 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

در مورد هر چیزی که می گویی فکر کن اما هر چیزی را که فکر می کنی بر زبان نیاور!

  ...  چهارشنبه 31 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

                           برای دستیابی اطلاعات عمرانی به روز شیراز

            و اطلاعات ازپروژه های عمرانی به روز شیراز وارد لینک زیر شوید 

                                               http://www.shirazsity.blogfa.com/

معاون فنی وعمرانی شهرداری شيراز گفت: بيش از 40 پروژه شهرداری با اعتباری بالغ بر 200 ميليارد ريال در هفته دولت افتتاح و به بهره برداری می رسد.

رضا خيرانديش درجمع خبرنگاران افزود: اين پروژه ها در سطح شهر و مناطق مختلف شهرداری گسترش يافته و از اعتبار ذکر شده بيش از 10 درصد آن صرف زيرسازی و آسفالت شده است.

وی خاطرنشان کرد: مهمترين پروژه قابل افتتاح در هفته دولت پروژه اميرکبير است که حدود 30 ميليارد ريال هزينه اجرا و 20 ميليارد ريال صرف تأسيسات و تملک شده است.

وی تصريح کرد اين پروژه شامل 2 پل رفت و برگشت می باشد و تنها پروازی است که اجرای آن با تأخير آنچنانی رو به رو نبود و پس از گذشت 18 ماه يعنی زمان پيش بينی شده از سوی شهرداری به بهره برداری رسيد.

خيرانديش اظهار داشت: تقاطع غيرهمسطح ده پياله به طول 2400 متر و عرض 60 متر در منطقه 2 و 5 شهرداری، طرح توسعه والفجر، کنارگذر ابيوردی و ورزشگاه سرپوشيده سرداران ويژه بانوان از ديگر پروژه هايی است که در هفته دولت به بهره برداری خواهد رسيد.


ادامه مطلب اینجا
  ...  یکشنبه 28 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

به تو گفتم که چرا محو تماشای توام 

آنقدر مات که یک دم مژه بر هم نزنم

                                    مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

                                  ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق!

شمیم لبخند تو پنجره ها! فضا و آسمان را عطرآگین نموده ، 

 ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

  ...  شنبه 27 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

عاشق شو  ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده گنج مقصود از کارگاه هستی

 

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

 

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

 

در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

 

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

 

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

حافظ


ادامه مطلب اینجا
  ...  سه شنبه 23 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

قیصر امین پور

قیصر امین‏ پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول بود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد.

او در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شد و از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت. در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.

اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار آمد که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر گرفت. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان "گزیده دو دفتر شعر" از سوى انتشارات سروش از وى منتشر شد.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر شد که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید.

"گل‏ها همه آفتابگردانند" در سال 81 و "دستور زبان عشق" امسال از او وارد بازار کتاب شدند. دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد و به عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى درآمد. وی در دانشگاه تهران و الزهرا نیز تدریس کرد.

////////////////////////////////////

اي نامت از دل و جان

اي نامت از دل و جان
در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما
چو كهكشان جاري
تو نسيم خوش نفسي / من كوير خاك و خسم
گر به فريادم نرسي / همچو مرغي در قفسم
تو با مني اما ...
من از خودم دورم
چو قطره از دريا / من از تو مهجورم
اي نامت از دل وزبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
روح يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست
عشق تو در سرشت من با دل وجان آشناست
چگونه فريادت نزنم
چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهايي / اگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود /تويي كه با مايي ...

ترانه: قيصر امين پور
خواننده: عليرضا افتخاری
آهنگساز: عباس خوشدل

آواز عاشقانه

 آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد

ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

 

قیصر امین پور (متولد 1338) از شعرای معاصر است که در قالب های متنوع شعر، طبع آزموده و آثاری چون: در کوچه ی آفتاب، تنفس صبح، مثل چشمه مثل رود، بی بال پریدن، طوفان در پرانتز، آینه های ناگهان را از خود بر جای گذاشته است.

 

گفت: حالت چطور است؟

گفتمش: عالیست مثل حال گل

حال گل در چنگ چنگیز مغول 

                     ( زنده یاد قیصر امین پور)

.............................................................

راز زندگي   شعري از زنده ياد قيصر امين پور

 

غنچه با دل گرفته گفت:

« زندگي

             لب زخنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است»

 

گل به خنده گفت:

                 «زندگي شكفتن است

با زبان سبز راز  گفتن است»

 

گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه

 

                                  بازهم به گوش مي رسد

تو چه فكر مي كني؟

                       راستي كدام يك درست گفته اند؟

 

من كه فكر مي كنم

                         گل به راز زندگي اشاره كرده است

 

   هرچه باشد او گل است

  گل، يكي دو پيرهن

     بيشتر زغنچه پاره كرده است.

.....................................................

 ای هنوز بی نظیر

شعر از : قیصر امین پور   تقدیم به روان پاک شهید بزرگوار دکتر علی شریعتی

 خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر            این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

 

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف             ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

 

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان             ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

 

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح             مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

 

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان             مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

 

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن              با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

 

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی             دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

 

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا              این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

 

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر             با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

 

 شعر از : قیصر امین پور

......................................................................................

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

زنده یاد قیصر امین پور

...............................................................

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید وباید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوک و مرگ
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز......
مگر توای همه هرگز
مگر توای همه صبح
بر این هزار
خطا ناتمام بگذاری
مگر توای دم آخر
در این میانه
تو
سنگ تمام بگذاری

                                                      زنده یاد قیصر امین پور

..........................................

 

" شعر ناگفته "
 
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ‌چیز و هیچ‌کسی را
                                دیگر
                                در این زمانه دوست ندارم
 
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
                                    یک روز
                                    خوشحال و بی ملال ببیند
 
زیرا هر چیز و هر کسی را
                             که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
                     یا زهرمار باشد
از تو دریغ می‌کند....
 
پس
من با همه وجودم
                    خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
             کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
                   ناگفته می‌گذارم...
تا روزگار بو نبرد....
 
گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

" قیصر امین پور "

...............................................................

دو شعر از قیصر امین پور

،تو را به راستی

تو را به رستخیز

!مرا خراب کن

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست های بی بهانه بسته است

********

...

خوشه سرمست رسیدن شد و از شاخه فرو ریخت

تا که در خاک رگ و ریشه ی این تاک بماند

هر چه دیدیم از این چشم همه نقش بر آب است

نیست نقشی که در آیینه ی ادراک بماند

جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم

که در این همهمه ی گنبد افلاک بماند

................................................................

 

می خواستم بگویم :

« گفتن نمی توانم »

آیا همین که گفتم

یعنی

همین که

گفتم ؟

“قیصر امین پور”

..................................

خاطرات خيس
-باز......    اي الهه ي ناز.....
صداي تو مرا دوباره برد
به کوچه هاي تنگ پابرهنگي
به عصمت گناه کودکانگي
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام هاي صبح زود
                               در هواي بي قراري بهار
به خواب هاي خوب دور
به غربت غريب کوچه هاي خاکي صبور
به کرکهاي خط سبزه
                           بر لب کبود رود
به بوي لحظه هاي هرچه بود يا نبود
به نوجواني نجيب جوشش غرور
                           روي گونه هاي بي گناهي بلوغ
به لحظه ي نگاه ناگهانگي
به آن نگاه نا تمام
به آن سلام خيس ترسخورده
                          زير دانه هاي ريز ريز ابتداي دي
به بوي لحظه هاي هر کجاي کي!
به سايه هاي ساکت خنک
به صخره هاي سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته اي
که بي گدار
                 با تمام تشنگي
                                       به آب ميزنيم
به عصرهاي جمعه اي
که با دوچرخه هاي لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه هاي جبر را
                       رکاب ميزنيم
به بوي لحظه هاي بي بهانگي
که دل به گريه ها و خنده هاي بي حساب ميزنيم
به « آي روزگار....» هاي حسرت دروغکي
غم قراق دلبر به خواب هم نديده ي هميشه بي وفا
به جور کردن سه چار بيت سوزناک زورکي
به رفت و آمد مدام باد ها و ياد ها
سوار قايقي رها
به موج موج انتهاي بي کرانگي
دوار گردش نوار....
مرور صفحه ي سفيد خاطرات خيس
صدا تمام شد!
سرم به صخره ي سکوت خورد...


 

                          - آه بي ترانگي!


 شادي روح مرحوم قيصر امين پور

......................................................

اين ترانه بوي نان نمي دهد                بوي حرف ديگران نمي دهد
سفره ي دلم دوباره باز شد                سفره اي که بوي نان نمي دهد
نامه اي که ساده وصميمي است        بوي شعر و داستان نمي دهد :
... با سلام و آرزوي طول عمر              کاين زمانه اين زمان نمي دهد
کاش اين زمانه زير و رو شود               روي خوش به ما نشان نمي دهد
يک وجب زمين براي باغچه                  يک دريچه آسمان نمي دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن              گر زمين دهد ، زمان نمي دهد
فرصتي براي دوست داشتن                نوبتي به عاشقان نمي دهد
هيچ کس برايت از صميم دل               دست دوستي تکان نمي دهد
هيچ کس به غير ناسزا تو را                هديه اي به رايگان نمي دهد
کس زفرط هاي وهوي گرگ وميش        دل به هي هي شبان نمي دهد
جز دلت که قطره اي است بي کران      کس نشان ز بيکران نمي دهد
عشق نام بي نشانه است و کس        نام ديگري بدان نمي دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان                    نان و گل به ميهمان نمي دهد
نا اميدم از زمين و از زمان                   پاسخم نه اين ، نه آن نمي دهد
پاره هاي اين دل شکسته را               گريه هم دوباره جان نمي دهد
خواستم که با تو درد دل کنم              گريه ام ولي امان نمي دهد ...
زنده ياد قيصر امين پور
...........................................................

 دردهای من
جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی ست
دردهای من نهفتنی ست
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
مردمی که رنگ روی آستینشان درد میکند
من ولی تمام لحظه های بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم درد میکند
دردهای من نگفتنی ست
دردهای من نهفتنی ست......(قیصر امین پور)

..........................................................................
«قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌هاي سال

در انتظار تو

کنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!»
..................................................
شعری از مرحوم قیصر امین پور
...
تو به چشم من 
آبرو بده!
من به چشمهای بی قرار توقول میدهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد!
ما دوباره سبز می شویم
.........................................................

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پائیز نسپرده ایم

چون گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنة دشمنان ، گردنیم!
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم!

گواهی بخواهید ، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

.......................................................


 

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد٬ حرف نیست

درد٬ نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

..............................................

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لاي كتابي خشك كردند

براي يادگاري پيچكي را ؟
به دفترهاي خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكي را ؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمانها
به روي ما هميشه باز باشد

خدا بال و پر پروازشان داد
ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولي مردم قفس را آفريدند


(شعر کشف قفس از کتاب به قول پرستو قیصر امین پور)

شعر زیبایی از اشعار قیصر امین پور

پیش از این ها فکر می کردم خدا

 خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه،برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و توفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب

نقش روی دامن او،ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا،درذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود،اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود،از خدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند:« این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی،عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی، عذابت می کند

در میان آتش، آبت می کند...»

با همین قصه،دلم مشغول بود

خواب هایم،خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در مبان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من،در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ،مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل ،حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه،در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم:«پدر اینجا کجاست؟»

گفت:«اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت،نمازی ساده خواند

با وضویی،دست و رویی تازه کرد

با دل خود،گفت و گویی تازه کرد»

گفتمش:«پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟این جا، در زمین؟»

 گفت:« آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش ازگلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم،نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست،معنی می دهد

قهر هم با دوست،معنی می دهد

هیچکس با دشمن خود دوست نیست

قهری او هم نشان دوستی ست...»

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی،از من به من نزدیک تر

از رگ گردن،به مننزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا،مثل خیال و خواب بود

چون حبابی،نقش روی آب بود

می توانم،بعد از این،با این خدا

دوست باشم ،دوست،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده،مثل بلبل حرف زد

چکه چکه،مثل باران راز گفت

با دو قطره،صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

«پیش ازاین ها فکر می کردم خدا...»

 و دیگر اشعار وی :

شعر (سرمایه دل) یکی از آخرین اشعار و سروده های زنده یاد قیصر امین پور

قیصر امین پور / کوچه های خراسان ترا می شناسند / داستان ضامن آهو /

  ...  سه شنبه 23 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

همانگونه که دوست داریم خودمون را از راویه دید و  نگاه دیگران ببینیم چه خوب است زادگاهمون را هم از دیدگاه دیگران ببینیم در وبلاگ اردیبهشتی تمام عیار http://tinak.blogfa.com/ تینای عزیز سفر خود را به شیراز در ۹ قسمت نوشته بودند من همه اونها را اینجا گردآوری کرده ام امیدوارم از خواندنش لذت ببرید همانگونه که من لذت بردم

البته تاریخ پست مطلب به تاریخ نگارش مطلب نمی خورد که دلیل آن انتخاب محل پست از طرف بنده است که  در آینده باید آن را اصلاح کنم

تینا و دور شیراز در ده روز !(قسمت اول و دوم)

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت سه و چهار)

تینا و دور شیراز در ده روز (قسمت پنجم و ششم)

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت هفتم و هشتم )

 تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت نهم _ آخرین قسمت

 

دور شیراز در ده روز!(قسمت اول و دوم)

من واقعا موندم که چه جوری دور دنیارو در هشتاد روز گشتن!من ۱۰ روز شیراز بودم تقریبا همش بیرون بودم با این وجود نرسیدم شیراز رو کامل ببینم!

اما چه حس خوبی داره توی خونه بودن.توی خونه نفس کشیدن.توی محله های آشنا قدم زدن.

جایی که احساس نمیکنی یه غریبه ای.جایی که مال خودته.جایی که از گوشه گوشه ش خاطره داری.محله ای که در اون هیشکی جرات نداره بهت بگه بالای چشمت ابرو!چون حق آب و گل داری!

آخ!که چه دلنشینه توی خونه بودن!دلم برای خونه پر میکشید اونم از نوع خیلی خیلی زیاد!!!!دلم برای لیوان قرمز چایم ٬برای گوشه گوشه ی اتاقم برای همه چیز و همه چیز تنگ شده بود.

خونه!!!!!!!!!!!!!عااااااااشقتم!!!!!!!!!!!! 

مرسی خدا!مرسی به خاطر خونه!مرسی به خاطر همه ی اون چیزایی که فقط و فقط مال منه!

پنج شنبه ۱۷/۱۱/۸۷

قرار بود توی شیراز بریم خونه ی یکی از دوستان خیلی صمیمی خونوادگی بمونیم.

پروازمون ساعت ۱۷:۳۰ بود و برای اینکه به موقع برسیم باید حدود ساعت ۲ از قزوین راه می افتادیم.صبح به قصد خریدن سوغاتی برای آقا و خانوم میزبان از خونه اومدم بیرون.شیرینی فروشی که میخواستم ازش خرید کنم بسته بود.با خودم فکر کردم توی این فاصله برم دوربینمو فیلم بندازم.یه حلقه فیلم ۳۶ تایی توی دوربین انداختم و به شیرینی فروشی مذکور برگشتم اما بازم بسته بود.از اونجایی که وقت انتظار کشیدن نداشتم٬به یه جای دیگه رفتم و براشون یه بسته باقلوا و یه کیلو پسته ی قزوین خریدم.تصمیم داشتم برای خانوم میزبان یه روسری هم بخرم اما وقتی به مغازه ی موردنظرم رسیدم دیدم دارن اسباب کشی میکنن و روسری فروشی دیگه وجود خارجی نداره!

راه افتادم طرف خونه و توی دلم داشتم به خانوم میزبان میگفتم "شانس نداری به من چه؟من که وجدانم راحت راحته!مهم نیت خرید بود!"

 مامان همش میترسید که ما از پروازمون جا بمونیم.برای همین زود راهیمون کرد.حدود ۱:۳۰ از خونه اومدیم بیرون.رفتیم ترمینال ماشین گرفتیم و به سمت تهران راه افتادیم.حدود ساعت ۲:۱۵ بود که افتادیم توی اتوبان.از اول با راننده هه طی کرده بودیم تا مهرآباد برسوندمون که دیگه مجبور نباشیم ماشین عوض کنیم و اینا.

داداش بداخلاقم هم مثل همیشه اخماش تو هم بود.یکی دوبار باهاش حرف زدم با یه لحن بد گفت: "چقدر حرف میزنی!" خب منم ترجیح دادم رومو برگردونم و بیرون رو نگاه کنم که اوقاتم تلخ نشه.انگار نه انگار که مثلا داشتیم میرفتیم مسافرت!خدا آخر عاقبتمو با این پسر عنق بخیر کنه.با خودم کتاب "عشق سالهای وبا" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو برده بودم.تصمیم گرفتم کتاب بخونم ولی بعد منصرف شدم.آخه با اون آهنگای گوش خراشی که راننده هه میزاشت محال بود بشه تمرکز کرد.تا خود تهران ایرج قادری و جواد یساری گوش دادیم!دو بار هم(به جز عوارضی)وسط جاده نگه داشت٬پیاده شدسیگار کشید.دیگه واقعا دلم میخواست خفه ش کنم!

بالاخره با تمام این اوصاف رسیدیم فرودگاه.نسبتا زود رسیدیم.حدودا ساعت ۴ بود.توی محوطه ی اصلی نشستیم و تقریبا ساعت ۴:۴۵ رفتیم به سمت ورودی برای بازرسی و صدور کارت پرواز و این حرفا.ساعت پنج بود که این تشریفات هم تموم شد و وارد سالن ترانزیت شدیم.قبل از اینکه منتظر بشینیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن٬رفتم از یکی از مسئولین اطلاعات پرسیدم که پروازمون تاخیر داره یا نه.گفت: "نه خانوم چیزی اعلام نکردن".ساعت پروازمون ۵:۳۰ بود و اگه پرواز بدون تاخیر انجام میشد باید دیگه کم کم سوار میشدیم ولی تا ساعت ۵:۲۰ دقیقه هم هیچ خبری نشد.دوباره رفتم پرسیدم که "آقا پرواز شیراز شماره ی ۳۲۵ تاخیر داره؟"

سه نفر بودن.همین من اینو گفتم٬یکیشون در حالیکه میخندید زد روی شونه ی اون یکی و گفت : "بازم شیراز.جواب بده!" نفر دوم هم خنده ش گرفته بود ولی خنده شو خورد و با یه لحن جدی و مودبانه شروع به صحبت کرد.ته خنده توی چهره ش بود و معلوم بود واقعا به زور جلوی خودشو گرفته.

منم که با یه تلنگر نیشم باز میشه.دیگه اون قیافه ی مضحک اونا جای خود داشت!خلاصه نفر دوم گفت: "خانوم پروازتون تاخیر داره.بفرمایید بشینید اعلام میکنیم." گفتم: "تاخیر یعنی چقدر؟" گفت: "معلوم نیست شاید نیم ساعت شاید یه ساعت . هواپیما آماده نیست" تشکر کردم و برگشتم پیش داداش عبوسم!

خیلی گشنه م بود آخه ناهار هم نرسیده بودم درست حسابی بخورم.بلند شدم دو تا آبمیوه پاکتی پرتغالی خریدم.یکیشو خودم برداشتم.یکیشم گرفتم طرف جناب برادر.بدون اینکه نگام کنه گفت: "نمیخورم" گفتم: "بخور دیگه" گفت: "اگه چیزی بخوام خودم میرم میگیرم!" دیگه هیچی نگفتم هر چند فوق العاده از دستش کلافه شده بودم.هر کی ما دوتا رو میدید فکر میکرد همین چند دقیقه ی پیش یه دعوای حسابی داشتیم!

حدود ساعت ۶ بود که شماره ی پرواز مارو اعلام کردن و گفتن که پرواز با تاخیر در ساعت ۸:۳۰ انجام میشه!!!

خدایا من دو ساعت و نیم دیگه اینجا چیکار کنم؟!خیلی خسته بودم جون دیشبش هم کم خوابیده بودم ظهر هم استراحت نکرده بودم و سرم درد میکرد.

منتظر نشستیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن.پسر بچه ای توجهم رو جلب میکنه.به زور سنش به ده سال میرسه.یه جفت کتونی کهنه پوشیده با یه شلوار گرم کن سبز خاکی و یه کاپشن مشکی رنگ و رو رفته که خدا میدونه مال چند صد سال پیشه!یه ساک کوچیک سورمه ای خاکی رو هم با لاقیدی روی دوشش انداخته.داره آدامس میجوه.موهاش قهوه ای و فرفریه.

داره سر میخوره به جای اینکه پاشو بلند کنه اونارو میکشه روی زمین و جلو میره.داره بازی میکنه انگار.کنجکاو شدم ببینم با این ظاهر اینجا چیکار میکنه.سرش پایینه.به بعضی از مسافرا که میرسه سرشو بلند میکنه یه چیزی میگه دوباره سرشو میندازه پایین و رد میشه.لبخند از روی لبش محو نمیشه چشماش هم برق میزنه.میرسه جلوی ما.به من نگاه میکنه و با همون لبخند قشنگش میگه "واکس بزنم؟" خشکم میزنه از زور ناراحتی دهنم باز نمیشه جوابشو بدم.باسر اشاره میکنم که نه.نگاهم هنوز دنبالشه.خیلی کوچیکه خیلی.لباس مناسب تنش نیست.دستاشم از سرما قرمز شده.

به خودم میام خدایا من چقدر ناشکرم.تو چقدر بزرگ و صبوری که این همه نامردی بنده هاتو تاب میاری.یکی از این نامردا خود منم.آره خودمم.که با این همه خوشبختی٬با این همه آرامش٬باز هم به جای شکر کردن مدام دارم ازت گله میکنم و بیشتر میخوام.یکی از این نامردا خود منم که اون پسربچه رو میبینم و بی تفاوت سرمو بومیگردونم.آره خدا یکی از نامردترین نامردا خود منم.

آخه خدا!.................هیچی خدا هر چی بگم عذر بدتر از گناهه!

خدایا منو................بازم هیچی خدا!به خداوندیت قسم اونقدر روسیاهم که روم نمیشه بگم منو ببخش...

زمانی رو که تا پروازمون باقی بود یه کم قدم زدم یه کم تلفنی صحبت کردم.کمی هم ناز داداشمو کشیدم تا بلند شد رفتیم با هم یه کیک و چای خوردیم.خلاصه هر جوری بود گذشت.حدود ساعت ۷:۵۰ دقیقه بود که "مسافران پرواز شماره ی ۳۲۵ به مقصد شیراز جهت سوار شدن به هواپیما به خروجی شماره ۷ مراجعه کنند."

هوا خیلی سرد بود.خلاصه٬حدود ۸:۳۰ بعد از تشریفات معمول هواپیما بلند شد.جای من کنار پنجره بود و برادرم هم کنارم نشسته بود.مناظر قشنگی بود.با اینکه شب بود و تقریبا چیزی پیدا نبود اما بازم خیلی خوب بود.شهر و آدما و کوها و همه چی زیر پام بود و همشون به اندازه ی نقطه!یه لحظه یه جوری شدم.خدایا ما چقدر ریز و حقیریم هر کدوممون فقط و فقط یه نقطه ایم شاید هم ریزتر اما چقدر خودمونو بزرگ میدونیم...

داداشم هم خوش اخلاق تر شده بود و کلی از دستش خندیدم.هواپیما چند بار توی چاله های هوایی افتاد و هربار داداشم میگفت "هواش چقدر دست انداز داره!"خوش اخلاقتر شده بود و بالطبع من هم آرومتر...

حدودا ۹:۴۰ دقیقه بود که رسیدیم شیراز.توی فرودگاه شیراز اومده بودن دنبالمون.بعد از روبوسی و تعارفات معمول سوار ماشینشون شدیم و رفتیم سمت خونشون.خیابونا خیلی خلوت بود.پرنده پر نمیزد.با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود اما اکثر مغازه ها بسته بود و این واقعا برای من تعجب برانگیز بود.یه چیز دیگه که برام خیلی جالب بود درختای نخل بود که توی بولوار وسط خیابون قرار داشت آخه من تا حالا از نزدیک نخل ندیده بودم و همیشه فکر میکردم فقط سمت بنادر جنوب نخل هست.حول و حوش ساعت ۱۰:۱۵ شب بود که رسیدیم خونشون.وسیله هامون رو داخل اتاقی که به ما اختصاص داده بودن گذاشتیم .دست و صورتمونو شستیم و شام خوردیم.بعد از شام چیزایی رو که براشون خریده بوده آوردم براشون.بنده های خدا کلی تشکر کردن طوری که واقعا خجالت کشیدم!

طبق جریاناتی که گفتم خیلی خسته بودم و قبل از ساعت ۱۲ عذرخواهی کردم و رفتم خوابیدم.با اینکه خیلی خسته بودم خیلی طول کشید تا خوابم ببره آخه محیط غریبه بود و من معمولا به جز اتاق خودم هیچ جا نمیتونم استراحت کنم.

و.........از شدت خستگی و سردرد بالاخره خوابم برد...

                                                                                       

دور شیراز در ده روز!(قسمت دوم)
جمعه ۱۸/۱۱/۸۷

ساعت ۶:۳۰ صبح مثل خروس از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد.خسته بودم اما دیگه نتونستم بخوابم.بعد از کلی اینور اونور شدن ساعت ۷ بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم.سر و وضعمو مرتب کردم .و رفتم پایین.صبحونه خوردیم و یه کم حرف و خوش و بش و اینا.

تصمیم داشتیم بریم تخت جمشید و خانوم میزبان داشت برای ناهار تدارک میدید.آخه تخت جمشید داخل خود شیراز نیست و حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم با شهر فاصله داره.میخواستیم ناهارمون رو هم ببریم و تا بعدازظهر اونجا باشیم.

در همون حین که خانوم میزبان داشت تدارک ناهارو میدید من و برادرم و آقای میزبان از خونه اومدیم بیرون تا یه دوری توی شهر بزنیم.آقای میزبان از من پرسید "دوس داری کجا بریم؟" و من هم بدون کوچکترین مکثی گفتم "حافظیه!"

دم در ورودی حافظیه ۴ـ۳ نفر واستاده بودن که فال حافظ میفروختن.برام عجیب بود که یعنی کسی ممکنه دم در حافظیه فال آماده بخره؟!

تمام عشقش ٬تمام قشنگیش به اینه که بری بشینی باهاش حرف بزنی(حضرت حافظ رو میگم)حس بگیری.یه نیت رو از بند بند وجودت بگذرونی و براش تفال بزنی.بعد شعری رو که انگار فقط و فقط برای تو گفته بخونی٬مزه مزه ش کنی٬و با تمام وجودت حسش کنی.و این یعنی زندگی...

وارد حافظیه شدیم.قلبم میلرزید.دلم از شوق لبریز بود و تمام وجودم یکپارچه چشم بود.آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم.

"سلام حضرت عشق!اومدم زیارتت.منو بپذیر که با تمام وجودم اینجام"

حال عجیبی بود.یه بغض نهفته با دلی پر از خنده.خیلی خوب بود.

وارد شدیم.اولین چیزی که نظرمو جلب کرد فضای سرسبز و سنتی اونجا بود.خیلی آرامبخش و خیلی دلنشین...خیلی خیلی دلنشین...

دوس داشتم اولین باری که سر مقبره ی حافظ میرم ٬اولین فالی که توی حافظیه میگیرم وقتی باشه که دور مقبره ش خلوت باشه.اما این طوری نبود.شلوغ بود و من اصلا جلو نرفتم.فال هم نگرفتم.حدود یکساعتی توی محوطه ی حافظیه چرخیدم.شعرای حضرت رو روی در و دیوار خوندم.به هر گوشه و کناری سرک کشیدم(عین یه محیط آشنا) و بعد برگشتیم.خب چیکار کنم نمیخواستم اولین ملاقاتم با حضرت سرسری باشه.میخواستم سرش خلوت باشه!

حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتیم خونه.بار و بندیل رو گذاشتیم پشت ماشین و راه افتادیم طرف تخت جمشید.جاده خیلی قشنگ بود.یه تیکه کوه.روی تمام کوها هم سبز سبز.اصلا انگار نه انگار زمستونه!

ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم .ماشین رو یه جا پارک کردیم و بساطمون رو پهن کردیم.قرار شد من و داداشم و آقای میزبان بریم بالا (تخت جمشید) و برگردیم.به خیال خودشون نیم ساعته میچرخیدیم و میومدیم پایین.اما...

زهی خیال باطل آقا و خانوم میزبان!

حدودا ۱۰۰ متر قبل از خود محوطه ی تخت جمشید دیگه ماشین رو نبود..یعنی جلوشو با زنجیر و اینا بسته بودن.پیاده راه افتادیم.روبرومون دو تا ستون بلند بود که قشنگ نشون میداد کجا داریم میریم!یه کم جلوتر دو تا سنگ بزرگ کتیبه مانند بود که روش شیشه بود و روی شیشه با حروف چاپی مشکی متنی نوشته شده بود که ازش خوشم اومد برای شما هم مینویسمش:

در سال ۸۱۵ ق.م و همزمان با اوج اقتدار فرمانروایی پارس٬داریوش اول به منظور نمودن شکوه و قدرت امپراطوری خود و نیز برای برپایی جشن های ملی و مذهبی چون نوروز دستور داد تا صفه ای (تخت گاهی)بر دامنه کوه رحمت(مهر)به وسعت ۲۵ هزار متر مربع تسطیح و بنا کنند.ابتدا کاخ آپادانا به عنوان سرآغاز مجموعه ی تخت جمشید ساخته شد و ۱۲۰ سال یعنی دوران حکومت ۴ پادشاه طول کشید تا سایر قسمتهای تخت جمشید ساخته و تکمیل شوند.

تخت جمشید نامی است که مورخین اسلامی بر این مجموعه نهاده اند اما براساس کتیبه های موجودنام اصلی این مکان "پارسه"و یا به قول یونانیان "پرسپولیس"(شهر پارسه)بوده است.

 و یه سری توضیح در مورد خود بنا و معماریش و در آخر:

امپراطوری هخامنشیان به تدریج راه زوال پیمود تا سرانجام در عهد داریوش سوم به دست اسکندر مقدونی منقرض گردید و تخت جمشید طعمه ی آتش شد.

یه چیز خنده دار!برادرم میگفت: "تخت جمشید از همین پایین قشنگه.بالا که بری فقط ۴ تا کلوخه!!!اونوقت این در حالی بود که از پایین فقط دو تا ستون معلوم بود!

از یه گذرگاه گذشتیم و یه کتیبه ی دیگه.چیزی که برام جالب بود متنی بود که در مورد دو ردیف پله بود که در سمت چپ و راستم قرار داشت(که به محوطه ی اصلی پارسه میرسید):

دو ردیف پلکان قرینه راه اصلی ورود به تخت جمشید را تشکیل میدهند.هر ردیف پلکان مجموعا دارای ۱۱۱ پله بطول ۹۰/۶متر و عرض ۳۸ سانتیمتر و ارتفاع ۱۰ سانتیمتر است.پلکان های هر طرف احتمالا برای عبور گروه های خاصی بوده اند.ردیف کنگره های جان پناه در جهت آزاد پلکان از سقوط احتمالی میهمانان جلوگیری می کرده است.بزرگان و سران کشور و همچنین میهمانان شرکت کننده در جشن پیاده و بصورت گروهی از پله ها بالا میرفته اند.علت کوتاهی پلکان برخلاف نظر عامه رفتن سوار بر اسب به داخل کاخ نبوده است بلکه پیروی از جنبه ی تشریفاتی و مهمان نوازی بوده است.چه پله های کوتاه اجازه میداده است که بزرگان ایرانی و ماموران و نمایندگان ملل تابع٬دسته دسته وگفتگوکنان همه در لباسهای فاخر و بلند و با وقاری درخور بارعام میهمانی شاهانه آهسته آهسته از پایین به بالای تخت (همون بنای تخت جمشید)بروند.

با خوندن اون کتیبه دوباره این تخیل من کار دستم داد.و دیدم:

خانومایی که با لباسای بلند و اشرافی خرامان خرامان داشتن از پله ها بالا میرفتن.آروم آروم میخندیدن و با هم حرف میزدن.چقدرم که همشون خوشگل بودن.آقایونی که در کنار این خوشگل خانوما گام برمیداشتن همشون لباسای شیک آنچنانی تنشون بود.سعی میکردن جذابتر و موقرتر از همیشه به نظر برسن و ...........

یه دفه همه ی اینا ناپدید شد و برادرم رو دیدم که داشت دستمو میکشید. "تینا!بیا دیگه!"

از همون پله ها رفتم بالا ٬با این احساس که دارم جایی قدم میزارم که روزی بزرگان این سرزمین هم ازش عبور کردن.خیلی قشنگ بود و خیلی باشکوه.هر چند اون  چیزایی که ما دیدیم فقط خرابه هایی از اون ابنیایی بود که روزی پادشاهان آریایی ایران زمین برپا کرده بودن.در مقابل هر کنده کاری واستادم.به هر مجسمه خیره شدم .از تمام گذرگاه ها و دروازه هاش گذشتم و لذت بردم از آنچه که روزی هم وطنانم بنا کرده بودن.

و لحظه لحظه پر از غرور بودم به خاطر ایرانی بودنم.به خاطر آریایی بودنم.لبریز از غرور و پر از عشق و بغضی غریب از اون همه ابهت...

دیوارهایی پر از کنده کاری با نوشته های به خط میخی٬صحنه های جنگ حیوانات افسانه ای٬تصاویر پادشاهان هخامنشی و ...و...و....

و پر از شکوه...جلال...عظمت...اوج هنر آریایی و.... واقعا هنر نزد ایرانیان است و بس...

واقعا نمیدونم چه جوری حسمو منتقل کنم.چون حتی خودم هم دقیقا نمیدونم این چه حسیه.اما هر چی هست قشنگه خیلی قشنگ....

توی خود تخت جمشید یه موزه هم بود که برادر ارجمندم باز هم براش یه تز ارائه داد و گفت: "هیچی نداره چند مدل سنگه فقط"!

و من این ها رو توی موزه دیدم:

- گردنبند و دستبند از مهره های سنگی   

 - گوش مجسمه های سنگی (که توی خود پارسه کشف شده بود)

- یه سری سنگ ریز ریز که روشون نقش های خیلی ریز حک شده بود رنگاشون یکی نبود.قهوه ای آبی صدفی مشکی.شکلاشونم یکی نبود.مربع مستطیل استوانه ای بیضی.که از قضا مهر بودن!

- انواع عطردان که شکلایی کوزه مانند و بزرگ داشت.

- لیوان سنگی که بیشتر شبیه قیف بود تا لیوان!

- انواع بشقاب از سنگ مرمر.۵ تا بشقاب.۴ تا در گوشه یکی وسط.وسطیه پایه داشت و ۴ تایی که در دور قرار داشتن به شکل ایستاده گذاشته بودنشون٬که شکلاشونم یکی نبود.بزرگ کوچیک گود تخت.

- گل سرهای طلا.میخ طلا!

مجسمه های کوچولویی که اندازه ی کف دست هم نبود.

-پنجه ی یه شیر سنگی.اونقدر بزرگ بود که دو تا تینا هم نمیتونستن بلندش کنن!

و... خیلی چیزای دیگه!من نمیدونم چطور اینا از دید داداش من فقط دو تا سنگن!جاتون خالی کلی بخاطر این حرف دستش انداختم!

نزدیکای ساعت ۴ بود که دیگه کم کم راضی شدم برگردیم و ناهار بخوریم!توی تمام مدت گشت و گذارم توی پارسه یه دفترچه و یه خودکار دستم بود و هر چی رو میدیدم مینوشتم.وقتی داشتیم میومدیم پایینن داداشم بهم گفت: "کوروش تو تمام عمرش اینقدری که تو توی این سه ساعت نوشتی ننوشت"!!!!!

یه چیز با مزه ی دیگه.در همون حال یکی از دوستام اس ام اس زد که تا روی در و دیوار پارسه یادگاری ننوشتی بیرون نمیایا!(البته شوخی بود ولی بامزه بود)

توی تمام پارسه مقر هایی گذاشتن که نگهبان داره و مواظبن مردم روی آثار ننشینن یا هر چیز دیگه.

خلاصه!اومدیم پایین.بنده ی خدا خانوم میزبان زیر پاش علف سبز شده بود از بس انتظار کشیده بود.بعد از ناهار هم کم کم برگشتیم سمت شیراز.یه بستنی خوردیم و حدودا غروب بود که خسته ولی نسبتا راضی برگشتیم خونه شون!

                                                ادامه دارد...

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت سه و چهار)

تینا و دور شیراز در ده روز (قسمت پنجم و ششم)

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت هفتم و هشتم )

 تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت نهم _ آخرین قسمت


ادامه مطلب اینجا
  ...  سه شنبه 23 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

 

دور شیراز در ده روز!(قسمت اول و دوم) http://tinak.blogfa.com/

من واقعا موندم که چه جوری دور دنیارو در هشتاد روز گشتن!من ۱۰ روز شیراز بودم تقریبا همش بیرون بودم با این وجود نرسیدم شیراز رو کامل ببینم!

اما چه حس خوبی داره توی خونه بودن.توی خونه نفس کشیدن.توی محله های آشنا قدم زدن.

جایی که احساس نمیکنی یه غریبه ای.جایی که مال خودته.جایی که از گوشه گوشه ش خاطره داری.محله ای که در اون هیشکی جرات نداره بهت بگه بالای چشمت ابرو!چون حق آب و گل داری!

آخ!که چه دلنشینه توی خونه بودن!دلم برای خونه پر میکشید اونم از نوع خیلی خیلی زیاد!!!!دلم برای لیوان قرمز چایم ٬برای گوشه گوشه ی اتاقم برای همه چیز و همه چیز تنگ شده بود.

خونه!!!!!!!!!!!!!عااااااااشقتم!!!!!!!!!!!! 

مرسی خدا!مرسی به خاطر خونه!مرسی به خاطر همه ی اون چیزایی که فقط و فقط مال منه!

پنج شنبه ۱۷/۱۱/۸۷

قرار بود توی شیراز بریم خونه ی یکی از دوستان خیلی صمیمی خونوادگی بمونیم.

پروازمون ساعت ۱۷:۳۰ بود و برای اینکه به موقع برسیم باید حدود ساعت ۲ از قزوین راه می افتادیم.صبح به قصد خریدن سوغاتی برای آقا و خانوم میزبان از خونه اومدم بیرون.شیرینی فروشی که میخواستم ازش خرید کنم بسته بود.با خودم فکر کردم توی این فاصله برم دوربینمو فیلم بندازم.یه حلقه فیلم ۳۶ تایی توی دوربین انداختم و به شیرینی فروشی مذکور برگشتم اما بازم بسته بود.از اونجایی که وقت انتظار کشیدن نداشتم٬به یه جای دیگه رفتم و براشون یه بسته باقلوا و یه کیلو پسته ی قزوین خریدم.تصمیم داشتم برای خانوم میزبان یه روسری هم بخرم اما وقتی به مغازه ی موردنظرم رسیدم دیدم دارن اسباب کشی میکنن و روسری فروشی دیگه وجود خارجی نداره!

راه افتادم طرف خونه و توی دلم داشتم به خانوم میزبان میگفتم "شانس نداری به من چه؟من که وجدانم راحت راحته!مهم نیت خرید بود!"

 مامان همش میترسید که ما از پروازمون جا بمونیم.برای همین زود راهیمون کرد.حدود ۱:۳۰ از خونه اومدیم بیرون.رفتیم ترمینال ماشین گرفتیم و به سمت تهران راه افتادیم.حدود ساعت ۲:۱۵ بود که افتادیم توی اتوبان.از اول با راننده هه طی کرده بودیم تا مهرآباد برسوندمون که دیگه مجبور نباشیم ماشین عوض کنیم و اینا.

داداش بداخلاقم هم مثل همیشه اخماش تو هم بود.یکی دوبار باهاش حرف زدم با یه لحن بد گفت: "چقدر حرف میزنی!" خب منم ترجیح دادم رومو برگردونم و بیرون رو نگاه کنم که اوقاتم تلخ نشه.انگار نه انگار که مثلا داشتیم میرفتیم مسافرت!خدا آخر عاقبتمو با این پسر عنق بخیر کنه.با خودم کتاب "عشق سالهای وبا" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو برده بودم.تصمیم گرفتم کتاب بخونم ولی بعد منصرف شدم.آخه با اون آهنگای گوش خراشی که راننده هه میزاشت محال بود بشه تمرکز کرد.تا خود تهران ایرج قادری و جواد یساری گوش دادیم!دو بار هم(به جز عوارضی)وسط جاده نگه داشت٬پیاده شدسیگار کشید.دیگه واقعا دلم میخواست خفه ش کنم!

بالاخره با تمام این اوصاف رسیدیم فرودگاه.نسبتا زود رسیدیم.حدودا ساعت ۴ بود.توی محوطه ی اصلی نشستیم و تقریبا ساعت ۴:۴۵ رفتیم به سمت ورودی برای بازرسی و صدور کارت پرواز و این حرفا.ساعت پنج بود که این تشریفات هم تموم شد و وارد سالن ترانزیت شدیم.قبل از اینکه منتظر بشینیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن٬رفتم از یکی از مسئولین اطلاعات پرسیدم که پروازمون تاخیر داره یا نه.گفت: "نه خانوم چیزی اعلام نکردن".ساعت پروازمون ۵:۳۰ بود و اگه پرواز بدون تاخیر انجام میشد باید دیگه کم کم سوار میشدیم ولی تا ساعت ۵:۲۰ دقیقه هم هیچ خبری نشد.دوباره رفتم پرسیدم که "آقا پرواز شیراز شماره ی ۳۲۵ تاخیر داره؟"

سه نفر بودن.همین من اینو گفتم٬یکیشون در حالیکه میخندید زد روی شونه ی اون یکی و گفت : "بازم شیراز.جواب بده!" نفر دوم هم خنده ش گرفته بود ولی خنده شو خورد و با یه لحن جدی و مودبانه شروع به صحبت کرد.ته خنده توی چهره ش بود و معلوم بود واقعا به زور جلوی خودشو گرفته.

منم که با یه تلنگر نیشم باز میشه.دیگه اون قیافه ی مضحک اونا جای خود داشت!خلاصه نفر دوم گفت: "خانوم پروازتون تاخیر داره.بفرمایید بشینید اعلام میکنیم." گفتم: "تاخیر یعنی چقدر؟" گفت: "معلوم نیست شاید نیم ساعت شاید یه ساعت . هواپیما آماده نیست" تشکر کردم و برگشتم پیش داداش عبوسم!

خیلی گشنه م بود آخه ناهار هم نرسیده بودم درست حسابی بخورم.بلند شدم دو تا آبمیوه پاکتی پرتغالی خریدم.یکیشو خودم برداشتم.یکیشم گرفتم طرف جناب برادر.بدون اینکه نگام کنه گفت: "نمیخورم" گفتم: "بخور دیگه" گفت: "اگه چیزی بخوام خودم میرم میگیرم!" دیگه هیچی نگفتم هر چند فوق العاده از دستش کلافه شده بودم.هر کی ما دوتا رو میدید فکر میکرد همین چند دقیقه ی پیش یه دعوای حسابی داشتیم!

حدود ساعت ۶ بود که شماره ی پرواز مارو اعلام کردن و گفتن که پرواز با تاخیر در ساعت ۸:۳۰ انجام میشه!!!

خدایا من دو ساعت و نیم دیگه اینجا چیکار کنم؟!خیلی خسته بودم جون دیشبش هم کم خوابیده بودم ظهر هم استراحت نکرده بودم و سرم درد میکرد.

منتظر نشستیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن.پسر بچه ای توجهم رو جلب میکنه.به زور سنش به ده سال میرسه.یه جفت کتونی کهنه پوشیده با یه شلوار گرم کن سبز خاکی و یه کاپشن مشکی رنگ و رو رفته که خدا میدونه مال چند صد سال پیشه!یه ساک کوچیک سورمه ای خاکی رو هم با لاقیدی روی دوشش انداخته.داره آدامس میجوه.موهاش قهوه ای و فرفریه.

داره سر میخوره به جای اینکه پاشو بلند کنه اونارو میکشه روی زمین و جلو میره.داره بازی میکنه انگار.کنجکاو شدم ببینم با این ظاهر اینجا چیکار میکنه.سرش پایینه.به بعضی از مسافرا که میرسه سرشو بلند میکنه یه چیزی میگه دوباره سرشو میندازه پایین و رد میشه.لبخند از روی لبش محو نمیشه چشماش هم برق میزنه.میرسه جلوی ما.به من نگاه میکنه و با همون لبخند قشنگش میگه "واکس بزنم؟" خشکم میزنه از زور ناراحتی دهنم باز نمیشه جوابشو بدم.باسر اشاره میکنم که نه.نگاهم هنوز دنبالشه.خیلی کوچیکه خیلی.لباس مناسب تنش نیست.دستاشم از سرما قرمز شده.

به خودم میام خدایا من چقدر ناشکرم.تو چقدر بزرگ و صبوری که این همه نامردی بنده هاتو تاب میاری.یکی از این نامردا خود منم.آره خودمم.که با این همه خوشبختی٬با این همه آرامش٬باز هم به جای شکر کردن مدام دارم ازت گله میکنم و بیشتر میخوام.یکی از این نامردا خود منم که اون پسربچه رو میبینم و بی تفاوت سرمو بومیگردونم.آره خدا یکی از نامردترین نامردا خود منم.

آخه خدا!.................هیچی خدا هر چی بگم عذر بدتر از گناهه!

خدایا منو................بازم هیچی خدا!به خداوندیت قسم اونقدر روسیاهم که روم نمیشه بگم منو ببخش...

زمانی رو که تا پروازمون باقی بود یه کم قدم زدم یه کم تلفنی صحبت کردم.کمی هم ناز داداشمو کشیدم تا بلند شد رفتیم با هم یه کیک و چای خوردیم.خلاصه هر جوری بود گذشت.حدود ساعت ۷:۵۰ دقیقه بود که "مسافران پرواز شماره ی ۳۲۵ به مقصد شیراز جهت سوار شدن به هواپیما به خروجی شماره ۷ مراجعه کنند."

هوا خیلی سرد بود.خلاصه٬حدود ۸:۳۰ بعد از تشریفات معمول هواپیما بلند شد.جای من کنار پنجره بود و برادرم هم کنارم نشسته بود.مناظر قشنگی بود.با اینکه شب بود و تقریبا چیزی پیدا نبود اما بازم خیلی خوب بود.شهر و آدما و کوها و همه چی زیر پام بود و همشون به اندازه ی نقطه!یه لحظه یه جوری شدم.خدایا ما چقدر ریز و حقیریم هر کدوممون فقط و فقط یه نقطه ایم شاید هم ریزتر اما چقدر خودمونو بزرگ میدونیم...

داداشم هم خوش اخلاق تر شده بود و کلی از دستش خندیدم.هواپیما چند بار توی چاله های هوایی افتاد و هربار داداشم میگفت "هواش چقدر دست انداز داره!"خوش اخلاقتر شده بود و بالطبع من هم آرومتر...

حدودا ۹:۴۰ دقیقه بود که رسیدیم شیراز.توی فرودگاه شیراز اومده بودن دنبالمون.بعد از روبوسی و تعارفات معمول سوار ماشینشون شدیم و رفتیم سمت خونشون.خیابونا خیلی خلوت بود.پرنده پر نمیزد.با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود اما اکثر مغازه ها بسته بود و این واقعا برای من تعجب برانگیز بود.یه چیز دیگه که برام خیلی جالب بود درختای نخل بود که توی بولوار وسط خیابون قرار داشت آخه من تا حالا از نزدیک نخل ندیده بودم و همیشه فکر میکردم فقط سمت بنادر جنوب نخل هست.حول و حوش ساعت ۱۰:۱۵ شب بود که رسیدیم خونشون.وسیله هامون رو داخل اتاقی که به ما اختصاص داده بودن گذاشتیم .دست و صورتمونو شستیم و شام خوردیم.بعد از شام چیزایی رو که براشون خریده بوده آوردم براشون.بنده های خدا کلی تشکر کردن طوری که واقعا خجالت کشیدم!

طبق جریاناتی که گفتم خیلی خسته بودم و قبل از ساعت ۱۲ عذرخواهی کردم و رفتم خوابیدم.با اینکه خیلی خسته بودم خیلی طول کشید تا خوابم ببره آخه محیط غریبه بود و من معمولا به جز اتاق خودم هیچ جا نمیتونم استراحت کنم.

و.........از شدت خستگی و سردرد بالاخره خوابم برد...

                                                                                       

دور شیراز در ده روز!(قسمت دوم)
جمعه ۱۸/۱۱/۸۷

ساعت ۶:۳۰ صبح مثل خروس از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد.خسته بودم اما دیگه نتونستم بخوابم.بعد از کلی اینور اونور شدن ساعت ۷ بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم.سر و وضعمو مرتب کردم .و رفتم پایین.صبحونه خوردیم و یه کم حرف و خوش و بش و اینا.

تصمیم داشتیم بریم تخت جمشید و خانوم میزبان داشت برای ناهار تدارک میدید.آخه تخت جمشید داخل خود شیراز نیست و حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم با شهر فاصله داره.میخواستیم ناهارمون رو هم ببریم و تا بعدازظهر اونجا باشیم.

در همون حین که خانوم میزبان داشت تدارک ناهارو میدید من و برادرم و آقای میزبان از خونه اومدیم بیرون تا یه دوری توی شهر بزنیم.آقای میزبان از من پرسید "دوس داری کجا بریم؟" و من هم بدون کوچکترین مکثی گفتم "حافظیه!"

دم در ورودی حافظیه ۴ـ۳ نفر واستاده بودن که فال حافظ میفروختن.برام عجیب بود که یعنی کسی ممکنه دم در حافظیه فال آماده بخره؟!

تمام عشقش ٬تمام قشنگیش به اینه که بری بشینی باهاش حرف بزنی(حضرت حافظ رو میگم)حس بگیری.یه نیت رو از بند بند وجودت بگذرونی و براش تفال بزنی.بعد شعری رو که انگار فقط و فقط برای تو گفته بخونی٬مزه مزه ش کنی٬و با تمام وجودت حسش کنی.و این یعنی زندگی...

وارد حافظیه شدیم.قلبم میلرزید.دلم از شوق لبریز بود و تمام وجودم یکپارچه چشم بود.آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم.

"سلام حضرت عشق!اومدم زیارتت.منو بپذیر که با تمام وجودم اینجام"

حال عجیبی بود.یه بغض نهفته با دلی پر از خنده.خیلی خوب بود.

وارد شدیم.اولین چیزی که نظرمو جلب کرد فضای سرسبز و سنتی اونجا بود.خیلی آرامبخش و خیلی دلنشین...خیلی خیلی دلنشین...

دوس داشتم اولین باری که سر مقبره ی حافظ میرم ٬اولین فالی که توی حافظیه میگیرم وقتی باشه که دور مقبره ش خلوت باشه.اما این طوری نبود.شلوغ بود و من اصلا جلو نرفتم.فال هم نگرفتم.حدود یکساعتی توی محوطه ی حافظیه چرخیدم.شعرای حضرت رو روی در و دیوار خوندم.به هر گوشه و کناری سرک کشیدم(عین یه محیط آشنا) و بعد برگشتیم.خب چیکار کنم نمیخواستم اولین ملاقاتم با حضرت سرسری باشه.میخواستم سرش خلوت باشه!

حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتیم خونه.بار و بندیل رو گذاشتیم پشت ماشین و راه افتادیم طرف تخت جمشید.جاده خیلی قشنگ بود.یه تیکه کوه.روی تمام کوها هم سبز سبز.اصلا انگار نه انگار زمستونه!

ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم .ماشین رو یه جا پارک کردیم و بساطمون رو پهن کردیم.قرار شد من و داداشم و آقای میزبان بریم بالا (تخت جمشید) و برگردیم.به خیال خودشون نیم ساعته میچرخیدیم و میومدیم پایین.اما...

زهی خیال باطل آقا و خانوم میزبان!

حدودا ۱۰۰ متر قبل از خود محوطه ی تخت جمشید دیگه ماشین رو نبود..یعنی جلوشو با زنجیر و اینا بسته بودن.پیاده راه افتادیم.روبرومون دو تا ستون بلند بود که قشنگ نشون میداد کجا داریم میریم!یه کم جلوتر دو تا سنگ بزرگ کتیبه مانند بود که روش شیشه بود و روی شیشه با حروف چاپی مشکی متنی نوشته شده بود که ازش خوشم اومد برای شما هم مینویسمش:

در سال ۸۱۵ ق.م و همزمان با اوج اقتدار فرمانروایی پارس٬داریوش اول به منظور نمودن شکوه و قدرت امپراطوری خود و نیز برای برپایی جشن های ملی و مذهبی چون نوروز دستور داد تا صفه ای (تخت گاهی)بر دامنه کوه رحمت(مهر)به وسعت ۲۵ هزار متر مربع تسطیح و بنا کنند.ابتدا کاخ آپادانا به عنوان سرآغاز مجموعه ی تخت جمشید ساخته شد و ۱۲۰ سال یعنی دوران حکومت ۴ پادشاه طول کشید تا سایر قسمتهای تخت جمشید ساخته و تکمیل شوند.

تخت جمشید نامی است که مورخین اسلامی بر این مجموعه نهاده اند اما براساس کتیبه های موجودنام اصلی این مکان "پارسه"و یا به قول یونانیان "پرسپولیس"(شهر پارسه)بوده است.

 و یه سری توضیح در مورد خود بنا و معماریش و در آخر:

امپراطوری هخامنشیان به تدریج راه زوال پیمود تا سرانجام در عهد داریوش سوم به دست اسکندر مقدونی منقرض گردید و تخت جمشید طعمه ی آتش شد.

یه چیز خنده دار!برادرم میگفت: "تخت جمشید از همین پایین قشنگه.بالا که بری فقط ۴ تا کلوخه!!!اونوقت این در حالی بود که از پایین فقط دو تا ستون معلوم بود!

از یه گذرگاه گذشتیم و یه کتیبه ی دیگه.چیزی که برام جالب بود متنی بود که در مورد دو ردیف پله بود که در سمت چپ و راستم قرار داشت(که به محوطه ی اصلی پارسه میرسید):

دو ردیف پلکان قرینه راه اصلی ورود به تخت جمشید را تشکیل میدهند.هر ردیف پلکان مجموعا دارای ۱۱۱ پله بطول ۹۰/۶متر و عرض ۳۸ سانتیمتر و ارتفاع ۱۰ سانتیمتر است.پلکان های هر طرف احتمالا برای عبور گروه های خاصی بوده اند.ردیف کنگره های جان پناه در جهت آزاد پلکان از سقوط احتمالی میهمانان جلوگیری می کرده است.بزرگان و سران کشور و همچنین میهمانان شرکت کننده در جشن پیاده و بصورت گروهی از پله ها بالا میرفته اند.علت کوتاهی پلکان برخلاف نظر عامه رفتن سوار بر اسب به داخل کاخ نبوده است بلکه پیروی از جنبه ی تشریفاتی و مهمان نوازی بوده است.چه پله های کوتاه اجازه میداده است که بزرگان ایرانی و ماموران و نمایندگان ملل تابع٬دسته دسته وگفتگوکنان همه در لباسهای فاخر و بلند و با وقاری درخور بارعام میهمانی شاهانه آهسته آهسته از پایین به بالای تخت (همون بنای تخت جمشید)بروند.

با خوندن اون کتیبه دوباره این تخیل من کار دستم داد.و دیدم:

خانومایی که با لباسای بلند و اشرافی خرامان خرامان داشتن از پله ها بالا میرفتن.آروم آروم میخندیدن و با هم حرف میزدن.چقدرم که همشون خوشگل بودن.آقایونی که در کنار این خوشگل خانوما گام برمیداشتن همشون لباسای شیک آنچنانی تنشون بود.سعی میکردن جذابتر و موقرتر از همیشه به نظر برسن و ...........

یه دفه همه ی اینا ناپدید شد و برادرم رو دیدم که داشت دستمو میکشید. "تینا!بیا دیگه!"

از همون پله ها رفتم بالا ٬با این احساس که دارم جایی قدم میزارم که روزی بزرگان این سرزمین هم ازش عبور کردن.خیلی قشنگ بود و خیلی باشکوه.هر چند اون  چیزایی که ما دیدیم فقط خرابه هایی از اون ابنیایی بود که روزی پادشاهان آریایی ایران زمین برپا کرده بودن.در مقابل هر کنده کاری واستادم.به هر مجسمه خیره شدم .از تمام گذرگاه ها و دروازه هاش گذشتم و لذت بردم از آنچه که روزی هم وطنانم بنا کرده بودن.

و لحظه لحظه پر از غرور بودم به خاطر ایرانی بودنم.به خاطر آریایی بودنم.لبریز از غرور و پر از عشق و بغضی غریب از اون همه ابهت...

دیوارهایی پر از کنده کاری با نوشته های به خط میخی٬صحنه های جنگ حیوانات افسانه ای٬تصاویر پادشاهان هخامنشی و ...و...و....

و پر از شکوه...جلال...عظمت...اوج هنر آریایی و.... واقعا هنر نزد ایرانیان است و بس...

واقعا نمیدونم چه جوری حسمو منتقل کنم.چون حتی خودم هم دقیقا نمیدونم این چه حسیه.اما هر چی هست قشنگه خیلی قشنگ....

توی خود تخت جمشید یه موزه هم بود که برادر ارجمندم باز هم براش یه تز ارائه داد و گفت: "هیچی نداره چند مدل سنگه فقط"!

و من این ها رو توی موزه دیدم:

- گردنبند و دستبند از مهره های سنگی   

 - گوش مجسمه های سنگی (که توی خود پارسه کشف شده بود)

- یه سری سنگ ریز ریز که روشون نقش های خیلی ریز حک شده بود رنگاشون یکی نبود.قهوه ای آبی صدفی مشکی.شکلاشونم یکی نبود.مربع مستطیل استوانه ای بیضی.که از قضا مهر بودن!

- انواع عطردان که شکلایی کوزه مانند و بزرگ داشت.

- لیوان سنگی که بیشتر شبیه قیف بود تا لیوان!

- انواع بشقاب از سنگ مرمر.۵ تا بشقاب.۴ تا در گوشه یکی وسط.وسطیه پایه داشت و ۴ تایی که در دور قرار داشتن به شکل ایستاده گذاشته بودنشون٬که شکلاشونم یکی نبود.بزرگ کوچیک گود تخت.

- گل سرهای طلا.میخ طلا!

مجسمه های کوچولویی که اندازه ی کف دست هم نبود.

-پنجه ی یه شیر سنگی.اونقدر بزرگ بود که دو تا تینا هم نمیتونستن بلندش کنن!

و... خیلی چیزای دیگه!من نمیدونم چطور اینا از دید داداش من فقط دو تا سنگن!جاتون خالی کلی بخاطر این حرف دستش انداختم!

نزدیکای ساعت ۴ بود که دیگه کم کم راضی شدم برگردیم و ناهار بخوریم!توی تمام مدت گشت و گذارم توی پارسه یه دفترچه و یه خودکار دستم بود و هر چی رو میدیدم مینوشتم.وقتی داشتیم میومدیم پایینن داداشم بهم گفت: "کوروش تو تمام عمرش اینقدری که تو توی این سه ساعت نوشتی ننوشت"!!!!!

یه چیز با مزه ی دیگه.در همون حال یکی از دوستام اس ام اس زد که تا روی در و دیوار پارسه یادگاری ننوشتی بیرون نمیایا!(البته شوخی بود ولی بامزه بود)

توی تمام پارسه مقر هایی گذاشتن که نگهبان داره و مواظبن مردم روی آثار ننشینن یا هر چیز دیگه.

خلاصه!اومدیم پایین.بنده ی خدا خانوم میزبان زیر پاش علف سبز شده بود از بس انتظار کشیده بود.بعد از ناهار هم کم کم برگشتیم سمت شیراز.یه بستنی خوردیم و حدودا غروب بود که خسته ولی نسبتا راضی برگشتیم خونه شون!

                                                ادامه دارد...

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت سه و چهار)

تینا و دور شیراز در ده روز (قسمت پنجم و ششم)

تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت هفتم و هشتم )

 تینا و دور شیراز در ده روز ( قسمت نهم _ آخرین قسمت

  ...  جمعه 19 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

باور كنيم سكّه به نام محمد(ص) است
                   
علي معلم

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را

 

باور كنيم رويش سبز جوانه را

ابهام مردخيز غبار كرانه را

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باور كنيم سكّه به نام محمد(ص) است

 

از سفر فطرت از صحف از صحف از زبور

راوي! بخوان به نام تجلي، به نام نور

 

آفت نبود و موت نبود و نفس نبود

او بود و بود او جز او هيچ كس نبود

 

«قال الست ربكم» ي را بلا زدند

فالي زدند و قرعه تكوين ما زدند

 

سالار «كنت كنز» در آيينه نطفه راند

برقي جهيد و خرمن آدم نشانه ماند

 

ويرانه گرد خانه زنجير او شديم

ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم

 

گرديد چرخ و خاك فلك كو به كو نشست

آدم رهيد و نوح به جودي فرو نشست

 

ايوبها به سفره كرمان كَرَم شدند

يعقوبها به حوصله پامال غم شدند

 

موسي بسي ز نيل حوادث امان گرفت

تا همچو نيل دامن فرعونيان گرفت

 

بسيار بت شكست كه از سيم كرده بود

تهمت به بت زدند، براهيم كرده بود

 

از رشكِ لطف، جان ملايك ملول ماند

هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند

 


ادامه مطلب اینجا
  ...  جمعه 19 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

    ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد                دل رمیده ما را انیس ومونس شد

  نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت              بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

     ببوی او  دل  بیمار عاشقان  چو صبا              فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد


ادامه مطلب اینجا
  ...  جمعه 19 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 

انسانی که تا این لحظه از حقیقت حیات خود بی خبر است . مرده ایست که در این گور دفن است( منظور بدن خودمان است).آیا زیبا نیست و عاقلانه که باید از این گور تن مبعوث شویم.. انسان تا به حقیقت وجودی خودش .به معنای روحش.به حقیقت خدا و یگانگی حق. به توحید.و به آن کیفیت بسیطی که هست پی نبرد مدفون در گور تن است واین حرف قابل رد یا انکار نیست.وقتی صحبت از مردهً متحرک میشود شرح حال منو. شماست . نباید که حتما زمان بگذرد و این تن در قبر به فساد کشیده شود و در یک زمان بسیار دور بر انگیخته شود..نباشد که ما گور به گور شویم .یعنی از گور تن به گور خاک برویم بدون مبعوث شدن.و به حقیقت خداوند دست پیدا کردن....

اگر این انسان مبعوث بشود و بر انگیخته شود . تازه می فهمد که پیامبر که بود. و چه گفت..و چگونه مبعوث شد..پیامبر(ص)مبعوث شده است یعنی یک لحظه به آن مقام رسیده که با خدا در یک جا جفت شده. و آنچه را که میگوید در واقع خداوند میگوید و خداوند از طریق دهان او با مردم صحبت میکند.او آن چنان در مقام خدائی قرار دارد که وقتی میگوید ...یا ایهاالمدثر...در حقیقت کلام خدا از دهان ایشان جاری میشود

تا زمانی که افکار ما افکار بمباران مسائل روز مره میباشد قادر به گرفتن پیام رسول خدا نخواهیم بود و دین ما شده دین حرف ....مبعث پیامبر را فقط در بردن و فرستادن صلوات با صدای بلند میشناسیم.بدون آنکه از این مرد خدا اگاهی داشته باشیم...بگذارید که حقیقت نام پیامبر برای ما روشن شود .تا یادش در ذهنمان همیشگی شود و به یادش در تمام لحظات صلوات بفرستیم

چقدرخوب است که ما اهل شعار دست جمعی و زنده باد و مرده باد نباشیم.تا وقتی که میگویم پیامبر اکرم(ص) سعی کنیم که کمی با او آشنا شویم و یاد یگیریم.که این پیغام اور از چه کسی پیغام آورده و طرف پیغام او کیست...چرا من طرف پیغام او نمیتوانم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی که این حقایق را میخواند فردای قیامت نمیتواند بگوید من نمی دانم.من و شما که اینها را میدانیم دیگر فرار کردن برایمان محال است.و بارمان سنگین..حقیقت هر امری را بایستی دریافت و گرنه چند قطره اشک که نشد دین برایمان...خیر..

پیامبر میخواهد به تو بفهماند.که تو روح خدائی داری تو میتوانی محیط اطراف خودت را بسازی.شأنیت خدائی داری...این بزرگان عهد و میثاق ما را با خدا به یادمان می آورن....انشالله خداوند ما را در این راه یاری کند.....آمین.......

  ...  جمعه 19 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
من اینم یا کدامینم شعری دیگر از باباجون شیرازی (مهدی پورابراهیم)
 
"من اینم یا کدامینم
درون پیکرم من های گونا گون می رقصند ومن با وحشت و حیرت
به هر یک خیره می مانم
نمی دانم کدامینم
درونم جنگ و غوغایست
درونم یک من افسرده و پرپر
درونم یک من دلسرد و غم باور
درونم یک من بیگانه با احساس
درونم یک من گستاخ و عصیانگر
درونم یک من بیگانه با ایمان سراسر منطق و عقل و خرد ورزی
درونم یک من عاشق به دور از عقل هشیاری
درونم یک من پنهان در اوج شکیبایی
کنون گم کرده ام خود را
زمین متروک و من ویران
نمی دانم کدامینم

مهدی پورابراهیم تیر ماه 86 تقدیم به پرشنگ عزیز"      http://www.pershangg.blogfa.com


  ...  سه شنبه 16 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

                                برای دستیابی اطلاعات عمرانی به روز شیراز

            و اطلاعات ازپروژه های عمرانی به روز شیراز وارد لینک زیر شوید 

                                               http://www.shirazsity.blogfa.com/

.............................................................

منطقه 4 شيراز به دو قسمت تفکيک می شود

شهردار منطقه 4 شيراز گفت: شهرداری منطقه 9 که مصوب کميسيون شهرسازی شهرداری می باشد از مهرماه سال جاری به طور رسمی کار خود را شروع می کند.

اسماعيل صالحی افزود: با شروع کار خود در منطقه 4 در اولين قدم تلاش ما بر اين است که با توجه به گستردگی منطقه و نياز شهروندان به خدمات هر چه بيشتر و برنامه گسترده عمرانی که اين شهرداری دارد در شهريورماه منطقه را به دو قسمت شهرداری مناطق 4 و 9 تقسيم می کنيم تا منطقه 9 شهرداری از مهرماه فعاليت خود را آغاز کند.

وی از انتقال پاسگاه پليس راه شيراز – بوشهر به خارج از محدوده بولوار اميرکبير خبر داد و گفت: با توجه به اين که شهردار سابق منطقه 4 نيز برای انتقال پليس راه اقداماتی انجام داد، در تلاش هستيم با پيگيری مستمر خود پليس راه را به مسيری در جاده بوشهر منتقل کنيم که اين کار به زودی انجام خواهد شد.

صالحی اظهار داشت: آسفالت و زيرسازی کل منطقه 4 و خدمات رسانی به جزيی ترين کوچه ها و مناطق از ديگر اقداماتی است که در طول فعاليت خود در منطقه با همکاری و مشارکت مردم انجام خواهيم داد.

وی خاطرنشان کرد: در جهت مبلمان شهری نيز پارکهای حاشيه ای در کنار چندين بولوار منطقه احداث خواهد شد که در حال حاضر در حال آماده کردن و طراحی نقشه های اين پارکها می باشيم.

وی تصريح کرد: همچنين در جهت انتقال ترمينال اميرکبير تلاش خواهيم کرد تا با مشارکت سازمان حمل و نقل و پايانه های مسافربری ظرف يکی دو سال آينده اين کار صورت گيرد.

شهردار شيراز:

چندين پروژه عمرانی شهرداری شيراز در هفته دولت کليد می خورد

شهردار شيراز گفت: همزمان با هفته دولت تعدادی پروژه عمرانی شهرداری شيراز به بهره برداری خواهد رسيد.

مهران اعتمادی افزود: در هفته دولت 60 متری دهپياله که قسمتی از رينگ دور شهر می باشد و از سال 83 شروع شده است با اعتباری بالغ بر 3 ميليارد تومان به بهره برداری می رسد.

وی ادامه داد: همچنين فرهنگسرای ملت واقع در پارک ملت بولوار معالی آباد با اعتباری بالغ بر 3 ميليارد ريال، ورزشگاه رحمت بولوار مأذون قشقايی 3/3 ميليارد ريال و فاز اول 45 متری طرح توسعه جنوب در شهرک والفجر با اعتبار 5/8 ميليارد ريال از ديگر پروژه هايی است که در هفته دولت افتتاح و به بهره برداری می رسد.

اعتمادی خاطرنشان کرد: تقاطع غيرهمسطح اميرکبير – کمربندی با اعتباری بالغ بر 5/23 ميليارد ريال، کنارگذر ساحلی در حد فاصل ابيوردی تا پل نمازی 3 ميليارد ريال، فاز اول پارکينگ طبقاتی طالقانی 20 ميليارد ريال و پارک فضيلت با اعتبار 2 ميليارد ريال نيز در اين هفته افتتاح می شود.

روز گذشته طی مراسمی شش تن از مديران و مسؤولان جديد شهرداری شيراز معرفی شدند. در اين مراسم شهردارشيراز گفت:

 آمدن مديريت و سلايق نو، افکار و افراد جديدی را می طلبد و در اين راستا نبايد از تجارب مسؤولين قبلی به راحتی گذشت و با استفاده از تجارب گذشتگان و تلفيق آن با افکار جديد به توان، کارآمدی و پتانسيل مجموعه مديريتی افزود. مهران اعتمادی تصريح کرد: حضور تيم مديريتی جديد با افکار و سلايق جديد می طلبد که افراد جديد با نگرشی نوگرايانه را به کار گيريم و از تجارب مديران گذشته بهره مند شويم. وی با تأکيد بر ضرورت تمرکززدايی از بخش های مختلف شهرداری و واگذاری اختيارات بيشتر به شهرداران مناطق گفت: تمرکززدايی از سياست های اصلی  مديريت جديد است که در انتصابات جديد به آن توجه ويژه شده است.

وی ضمن اشاره به انتصاب علی اصغر عزيزخانی مديرعامل سازمان توسعه و عمران شهر صدرا به سمت معاون شهرسازی و معماری شهرداری شيراز از فعاليت های حمزه منصوری در اين معاونت تقدير کرد و افزود: با توجه به پيچيدگی حوزه شهرسازی و تنوع آن به نظر می رسيد بايد در اين حوزه تغييراتی انجام شود و کاهش تمرکز از شهرداری ها و توجه به خصوصی سازی از جمله اين موارد بود که اين انتصاب در همين راستا صورت گرفت.

اعتمادی از تغيير در معاونت حمل و نقل و ترافيک شهرداری شيراز خبر داد و گفت: با توجه به کوشش اين معاونت در بحران سوخت و توجه به خصوصی سازی شهر شيراز در مسأله بحران سوخت با کمترين مشکل مواجه شديم اما با توجه به افزايش حمل و نقل شهری نياز بود که در اين راستا با نوگرايی و تفکر جديد در اين حوزه از تحولات سريع تر در بخش سخت افزار برخوردار شويم.

وی ضمن تقدير از اسماعيل رييسی معاون حمل و نقل و ترافيک شهرداری شيراز، مهندس بزنجانی را به عنوان جانشين وی معرفی کرد و ادامه داد: در اين رابطه از معاون جديد حمل و نقل و ترافيک شهری توقع داريم که در بحث ساخت پارکينگ حمل و نقل عمومی و نيز موارد ديگر شامل پارک های حاشيه ای طرح های جديد و مطلوب تری را ارايه دهد.

وی از انتصاب چند شهردار جديد خبر داد و گفت: در شهرداری اصرار بر اين بود که در رابطه با انتصاب شهرداران مناطق ريسک نکنيم و با توجه به تجربه نامطلوب گذشته از خارج از شهرداری کسی را وارد اين کار نکنيم.

شهردار شيراز اظهار داشت: در اين رابطه با توجه به گستردگی منطقه 4 لازم بود که شخصی فعاليت کند که هم در رابطه با بحث تفکيک وقت بگذارد و هم آشنا به امور باشد که در اين رابطه اسماعيل صالحی به عنوان شهردار منطقه 4 و تا زمان انتخاب شهردار منطقه 7 انصاری به عنوان سرپرست اين منطقه به کار خود ادامه می دهد.

اعتمادی از انتصاب محمدمهدی خاقانی شهردار پيشين منطقه چهار به عنوان جانشين محمدصادق بزنجانی در منطقه يک خبر داد و تصريح کرد: همچنين با توجه به موقعيت خاص بافت قديم منطقه 8 که بيشترين تعامل را با مردم و خصوصاً روحانيون دارد و به دليل کثرت مشاغل طالبان سرپرست اين منطقه و نگرانی از سلامت وی در انجام چند کار به طور همزمان از اين پس فاضل صارمی زاده به عنوان سرپرست شهرداری بافت فرهنگی و تاريخی فعاليت خواهد کرد.

وی از انتصاب علی رضا حسينی به عنوان سرپرست معاونت برنامه ريزی شهرداری خبر داد و از فعاليت های حيدری فر در راستای تلاش برای رسيدن به شهرداری الکترونيک تقدير کرد و خواستار پيگيری اين امر و نيز تدوين برنامه های بلند مدت و تحقيق در زمينه مشکلات شهرداری توسط معاون جديد شد.

سيد محسن معين رييس شورای اسلامی شهر نيز که در اين مراسم شرکت کرده بود، گفت: تغييرات لازمه بهبود و بهينه شدن هر دستگاه اداری است و شهرداری نيز به عنوان نهادی پويا  و سرزنده از اين امر مستثنی نيست و برای افزايش بهره وری و بهبود کار نياز به تحول دارد.

وی با تأکيد بر پايين بودن بودجه شهرداری شيراز افزود: در عزل و نصب ها با توجه به اعتقاد شورا نسبت به استقلال شهردار هيچ گونه دخالتی نداشتيم و از تصميمات شهردار در اين رابطه دفاع می کنيم.

معين اظهار داشت: همچنين از نيروهای جديد توقع داريم که در انجام وظايف خود کوشا باشند، اين مهم نيست که چه کسی در کجا خدمت کند، مهم احساس مسؤوليت در افراد است.

وی از پروژه های هدف 90 به عنوان گامی بزرگ برای توسعه شيراز ياد کرد و گفت: شيراز با توجه به چند سال رکود برای تأکيد بر موجوديت خود راهی جز پيشرفت ندارد.

معين افزود: هر کسی همراه اين قافله نشود تقدير او را پياده می کند، در اجرای پروژه های هدف نود نيازمند همکاری هم هستيم، اين يک طرح بزرگ که عده ای از سر نااميدی مطرح کرده باشند نيست و در طول 4 سال بايد 31 پروژه عظيم که در اين طرح ديده شده به بهره برداری برسد.

وی ادامه داد: ساخت 20 تقاطع غير همسطح و 11 پروژه بزرگ تفريحی و فضای سبز در اين طرح ديده شد و ما همانگونه که چند سال قبل زمانی که شهرداری ضعيف و کار سخت بود توانستيم 24 پروژه تقاطع غيرهمسطح در طول 6 سال بسازيم حال اين کار را هم می توانيم انجام دهيم، اگر هدف بلند باشد خدا هم ما را ياری می کند.

وی خواستار افزايش درآمد شهری توسط شهرداران شد و گفت: حرکت بعدی ما اصلاح ساختار اداری شهرداری به صورت عملی و نه به صورت شعاری است که در اين راستا اميدوارم شاهد کوتاه کردن مسير مراجعات مردمی باشيم.

رييس شورای اسلامی شهر شيراز ضمن انتقاد از کمی مشارکت مردم در کارها اظهار داشت: در بخش مشارکت مردمی از روند امور راضی نيستم و به نظر می رسد در صورت نگاه به مشارکتهای مردمی بتوانيم درآمد پايداری برای شهرداری کسب و از تکيه بر عوارض کاسته شود.

در ادامه اسماعيل رييسی معاون سابق حمل و نقل و ترافيک شهری خواستار نگاه بيشتر به مسايل نرم افزاری و توجه کمتر به مسايل سخت افزاری در شهر شد و گفت: البته اين به آن معنی نيست که کارهای سخت افزاری را نمی خواهيم.

وی با مقايسه شهرهای لندن و تهران گفت: اين دو شهر از لحاظ وسعت و جمعيت مانند يکديگر هستند، اين در حالی است که در تهران 273 کيلومتر آزادراه وجود دارد و در لندن 100 کيلومتر اما طبق آمار تمامی کسانی که وارد لندن شده اند از وضعيت ترافيکی اين شهر رضايت داشته اند اما در تهران اين را مشاهده نمی کنيد.

علی رضا حسينی سرپرست جديد معاونت برنامه ريزی شهرداری شيراز نيز در اين نشست گفت: با توجه به زيرساخت های موجود در شهر و شهرداری و استفاده از اطلاعات و فناوری روز لازم است در جهت رسيدن به شهرداری الکترونيک  و ارايه خدمات بهتر و راحت تر به مردم اقدام کنيم.

فاضل صارمی زاده سرپرست جديد شهرداری بافت فرهنگی و تاريخی نيز گفت: بافت قديم بافتی استثنايی است و به همين دليل بايد نگاه ويژه ای به آن داشت.

محمدصادق بزنجانی شهردار سابق منطقه يک و معاون جديد حمل و نقل و ترافيک شهری نيز ضمن اشاره به عملکرد شهرداری منطقه يک گفت: با توجه به نگاه شهرداری به کسب درآمد بيشتر در چهارماهه نخست امسال نسبت به مدت زمان مشابه در سال گذشته درآمد شهرداری منطقه يک با دو برابر افزايش رو به رو بوده است و شيراز ظرفيت کسب بيش از 300 ميليارد تومان در سال را دارد.

برنجانی بر تسريع در رسيدن به شهرداری الکترونيک و توجه به مشارکت های مردم تأکيد کرد و افزود: علی رغم اهميت بحث نرم افزاری به نظر می رسد هنوز در بخش سخت افزاری کارهای بسياری برای انجام داشته باشيم.

حمزه منصوری معاون پيشين شهرسازی و معماری شهرداری شيراز نيز گفت: نبايد تنها به کارهايی که انجام شده و نکات مثبت پرداخت بلکه بايد نيمه خالی و نقاط منفی را هم مد نظر قرار دهيم.

وی افزود: مجموعه سازی و کارهای فعلی شهر نمی تواند پاسخگوی نيازمندی های پيچيده و مشکلات شهر باشد و هر روز بر ميزان اين مشکلات افزوده می شود که در اين راستا نياز به بازنگری در روش های انجام کار احساس می شود و نياز به يک خانه تکانی در اين راستا ضروری است.

منصوری گفت: در حال حاضر 7 هزار نيرو در شهرداری در حال فعاليت هستند، اين در حالی است که بايک ساز و کار مناسب می توان اين تعداد را به بيش از 1000 نفر تقليل داد و به کارها خللی وارد نشود.

علی اصغر عزيزخانی معاون جديد شهرسازی و معماری نيز ضمن اشاره به پتانسيل های موجود در شهر شيراز گفت: کلان شهر شيراز در بحث شهرسازی حرف های زيادی برای گفتن دارد.

وی با بيان اين که به 1400 هکتار بافت فرسوده و ميانی آن توجه چندانی نمی شود و ساخت و سازی در آن صورت نمی گيرد، خواستار همکاری بيشتر و بهتر سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری با اين شهرداری شد.

اسماعيل صالحی شهردار جديد منطقه 4 نيز که پيش از اين در سمت شهردار منطقه 7 فعاليت داشت، ضمن اشاره به موفقيت های اين منطقه افزود: شهرداری منطقه 7 باعث آبروی شهرداری شيراز شده است.

محمدمهدی خاقانی شهردار پيشين منطقه 4 و شهردار جديد منطقه يک نيز گفت: علی رغم کمی اعتبار منطقه 4 بيشترين آمار عملکرد عمرانی را داشتيم، همچنين با توجه به حضور 300 هزار نفر جمعيت در اين منطقه هر ماه شهرداری اين منطقه شاهد حضور 8 هزار نفر جمعيت بود و سال گذشته 1200 پروانه در اين منطقه صادر شده است.

وی از موافقت با انتقال کارخانه سيمان به عنوان يکی از فعاليت های مثبت اين منطقه ياد کرد و اظهار داشت: همچنين موافقت با انتقال پاسگاه پليس راه شيراز – کازرون يکی از دستاوردهای اين شهرداری بود که با پايان يافتن ساختمان جديد آن در دشت ارژن در هفته دولت شاهد انتقال آن خواهيم بود.

  ...  دوشنبه 15 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
دستکاری در شعر مردم توسط مجهول الممالک

بی همگان به سر شود بی تو مگر نمی شود ؟!
در دل بی قرار من عشق تو شر نمی شود

گر نروی تو از برم من بگریزم از درت
موهبتی برای من مثل سفر نمی شود

لطف کن ای نگار من دور شو از کنار من
با دو – سه متر فاصله رفع خطر نمی شود

کور شد اشتهای من ناز نکن برای من
قند و عسل برای تو مثل پسر نمی شود !

اسب خیالِ شعر من می رمد از کنار تو
عشوه ی بیهوده نکن اسب که خر نمی شود

هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی
دامن ضد آبِ من یک ذره تر نمی شود

سرو چمان من دگر همدم گل نمی شود
میل چمن نمی کند سیخ ِ جگر نمی شود !

دایره ی خیال اگر مستِ شعاع ِ چشم تو
زاویه ی نگاه من با تو وتر نمی شود (؟!)

حرف به افراط زدم گیج شدم قاط زدم
شعر که همواره چنان درّ و گهر نمی شود

یا تو بیا به خانه ام یا ببرم به خانه ات
یا برو بی خیال شو چون  دم  در نمی شود

مایه ی انحراف من ! گوش کن اعتراف من :
بنده هم عاشقم ولی زیر ِ گذر نمی شود !

  ...  یکشنبه 14 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

بقیه اش را در ادامه ببینید


ادامه مطلب اینجا
  ...  شنبه 13 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
۱۱ مرداد ۱۳۸۶

القاعده وعده داد در ويديوي جديدي كه به زودي منتشر خواهد كرد خبر شگفت انگيزي را اعلام خواهد كرد.

Image

به گزارش "الف"،‌ در كليپ تبليغاتي اين ويديو كه امروز در اينترنت منتشر شده است، ‌تصاويري از بوش و مشرف در كاخ سفيد،‌ در حاليكه آتش دور آن ها را فرا گرفته است نشان داده مي شود. اين كليپ تبليغاتي به همراه تصاويري از رهبران القاعده بر روي سايت هاي حامي القاعده منتشر شده است. ويديوي كوتاه مذكور،‌ غير از خبر شگفتي بزرگ كه در ويديويي كه به زودي منتشر خواهد شد، اعلام خواهد شد،‌ اطلاع ديگري به بيننده نمي دهد.


http://news.parseek.com/Url/?id=1734480
  ...  جمعه 12 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
بلوم در اين كنفرانس مطبوعاتي با اشاره به تجارب سفرش به كشورمان گفت: بعد از حضور در ايران و آشنايي با فرهنگ عميق و غني ايراني، خودم را يافتم و بخش‌هايي از وجود خوشتن خويش را كشف كردم.

بلوم در ادامه به نقل خاطرات ديدار خود از شيراز در سال 2004 پرداخت و گفت: وقتي به باغ ارم رفتم حس كردم از بچگي در درونم اينجا را مي‌شناسم و احساس كردم به دنياي دروني خود وبه بهشتي كه از بچگي در ذهن خود داشتم سفر كرده‌ام، وي افزود بعد از اينكه با فرهنگ و تمدن ايراني از جمله آثار حافظ، سعدي و عطار آشنا شدم سعي كردم به مردم آمريكا خصوصا روشنفكران كشورم توضيح دهم كه حافظ و سعدي و ساير شعراي ايراني كه هستند و چه مي‌گويند.


ادامه مطلب اینجا
  ...  سه شنبه 9 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
خدا دنیای بی زنجیرآفرید .آدم بود که زنجیر را ساخت .شیطان کمکش کرد.دل زنجیر شد. زن زنجیر .دنیا پر از زنجیر شد وآدم همه دیوانه زنجیری !

خدا دنیا رابی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر اما" بهشت" است

.امتحان آدم همین جا بود .دستهای شیطان از زنجیر پربود .خداگفت :رنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است .

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد .نامش را مجنون گذاشتند .مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت .

شیطان آدم را در زنجیر می خواست .لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .لیلی می دانست خدا چه می خواهد .لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند .لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد .لیلی ماند .زیرا لیلی نام دیگرآزادی است .

 

 

 

 

 

 از کتاب :"لیلی نام تمام دختران زمین است


  ...  سه شنبه 9 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 


ادامه مطلب اینجا
  ...  یکشنبه 7 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

روايتي بر سرودن شعر علي اي هماي رحمت

 

آيت الله العظمي مرعشي نجفي بارها مي فرمودند شبي توسلي پيدا کردم تا يکي از اولياي خدا را در خواب ببينم . آن شب در عالم خواب , ديدم که در زاويه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا اميرالمومنين (عليه السلام) با جمعي حضور دارند .
حضرت فرمودند : شاعران اهل بيت را بياوريد . ديدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسي زبان را نيز بياوريد . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسي زبان آمدند .

استاد شهريار .... منبع : عاشقونه دات كام   ---  www.asheghoone.com

فرمودند : شهريار ما کجاست ؟ شهريار آمد . حضرت خطاب به شهريار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهريار اين شعر را خواند :

علــي اي هـماي رحـمت تو چه آيتـي خدا را

دل اگـر خـدا شـنـاسـي همه در رخ علي بين

بــه خــدا كـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند

مـگـر اي سهاب رحـمـت تو ببـاري ارنه دوزخ

بــرو اي گــداي مسكيـن در خــانه عـلي زن

به جـز از عـلي كه گــويد به پسر كه قاتل من

به جــز از عــلي كـه آرد پسـري ابوالعجاعب

چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز ميــان پاكبـازان

نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت

به دو چشم، خونفشانم هَله اي نسيم رحمت

به اميـد آن كه شــايـد بـرسـد بـه خـاك پايـت

چو تويـي قضاي گردان به دعـاي مستمنـدان

چه زنم چـو نـاي هر دم ز نـواي شـوق او دم

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح گاهي

ز نــواي مــرغ يـاحـق بـشنـو كه در دل شـب

كه به مـا ســوا فـكـندي هـمـه سايـه هـمـا را

به عـلي شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را

چـو عـلــي گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را

به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را

كــه نــگيــن پـادشــاهـي دهـد از كــرم گــدا را

چــو اسيـر تـوســت اكـنـون بــه اسيـر كـن مــدارا

كه عــلــم كـنــد بـه عالــم شـهــداي كـربـــلا را

چــو عــلي كـه مـي تـوانـد كه به سـر بـرد وفا را

متحـيـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـك لافــتـي را

كــه ز كــوي او غـبــاري بــه مـن آر طــوطـيـا را

چــه پيــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را

كــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را

كـه لـســان غـيـب خـوشـتــر بـنـوازد ايـن نوا را

بـــه پـــيــام آشـنــايــي بـنـــوازد آشــنـا را

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

 

آيت الله العظمي مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شعر شهريار تمام شد از خواب بيدار شدم چون من شهريار را نديده بودم , فرداي آن روز پرسيدم که شهريار شاعر کيست ؟
گفتند : شاعري است که در تبريز زندگي مي کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنيد که به قم نزد من بيايد . چند روز بعد شهريار آمد . ديدم همان کسي است که من او را در خواب در حضور حضرت امير (عليه السلام) ديده ام. از او پرسيدم : اين شعر «علي اي هماي رحمت» را کي ساخته اي ؟ شهريار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر داريد که من اين شعر را ساخته ام ؟ چون من نه اين شعر را به کسي داده ام و نه درباره آن با کسي صحبت کرده ام .
مرحوم آيت الله العضمي مرعشي نجفي به شهريار مي فرمايند : چند شب قبل من خواب ديدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) تشريف دارند . حضرت , شاعران اهل بيت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسي زبان را بگوييد بيايند . آنها نيز آمدند . بعد فرمودند شهريار ما کجاست ؟ شهريار را بياوريد ! و شما هم آمديد . آن گاه حضرت فرمودند : شهريار شعرت را بخوان ! و شما شعري که مطلع آن را به ياد دارم خوانديد . شهريار فوق العاده منقلب مي شود و مي گويد : من فلان شب اين شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسي را در جريان سرودن اين شعر قرار نداده ام .
آيت الله مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتي که شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را ديده ام .
ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند : يقينا در سرودن اين غزل , به شهريار الهام شده که توانسته است چنين غزلي به اين مضامين عالي بسرايد . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و خوشا به حال شهريار که مورد توجه و عنايت جدش قرار گرفته است .

منبع مقاله: سايت پژوهشكده باقرالعلوم (ع)

 


 


ادامه مطلب اینجا
  ...  یکشنبه 7 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
زر قلب و عيار نقد - دكتر محمدعلي فياض‌بخش‌

اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: دو گروه در من به بيراهه رفتند؛ دوستداران بد انگار و دشمنان ولنگار. اولي را محب غال ناميد و دومي را مبغض قال. يكي در خيال محبت و دوستي طريق افراط پيمود و ديگري در مقام عناد و دشمني بر جهل خويش غنود. اولي بر تار الوهيت او چنگ كشيد و دومي پود مقامات الهي وي را دريد و خلاصه آن كه هر دو گروه، يكي به دام ظلوم در افتاد و دگري در دايره‌ جحود در غلتيد و نهايت اين كه، چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند. از افسانه‌ گروه غلوگر و محبان چشم‌بسته، اسطوره‌اي بي‌شباهت با انسان طبيعي و غيرقابل اقتباس در زندگي دنيايي از علي عليه‌السلام ساخته شد و از حيرانه‌ ظلمت‌خيز و ضلالت‌بار گروه دوم انساني معادي با فضيلت‌هايي نه‌چندان استثنايي پرداخته شد و تازه، اين همه‌ آن غربت و مظلوميتي نيست كه اميرالمؤمنين را دامنگير است و سخن من در باب مظلوميت و غربتي ديگر است.‌

آن كس كه در خانه‌ خود غريب است، سوزش غربت را بيش از آواره‌ قدرناشناخته در غيرديار بر مغز استخوان خويش حس مي‌كند. غريب آن نيست كه از شهر و ديار رانده و وامانده است؛ غريب آن است كه اهل شهر است و بي‌آشناست؛ در خانه ساكن است و بي‌همدم است؛ نامش را همه مي‌برند و مرامش را بي‌اعتنايي مي‌كنند؛ او را تنها به نام و لقب مي‌شناسند و از نَسَب معنوي و فضيلت‌هايش بي‌خبر و بيگانه‌اند؛ وي را مظهر عدالت مي‌نامند و در عمل از ميزان عدل‌ورزي وي مي‌نالند! او را محور و مقياس حق مي‌خوانند اما حق پيروي از وي را در خانه‌ خودش ضايع مي‌گذارند. گاه با خود مي‌انديشم، اگر امروز اميرالمؤمنين در ميان ما بود و با ادبيات زمانه ما زبان به شكوه از مهجوريت خود مي‌گشود آيا سومين گروهي را به دو پيشين نمي‌افزود!؟ امروز ديگر سخن گفتن شكوه‌آميز از دكان‌داران مدعي محبت كه كمترين رنگي از ديانت ندارند موضوعيتي ندارد؛ چرا كه آواز طبل ميان تهي‌شان بر گوشهاي بي‌چرك و زنگار، گوشخراش‌تر از آن است كه خلسه‌اي آورد و يا فريبي آفريند. امروز حناي فرقه سازي‌هاي انحرافي و دكان‌داري‌هاي حقه‌بازي تحت لواي <علي دوستي> و <علي جويي> بي‌رنگ‌تر از آن است كه ارزش وقت‌گذاري روشنگري و يا هزينه‌سازي مقابله و معارضه داشته باشد كه نه حباب بر آب را عمر پايايي است و نه كف ناشي از كرّ و فرّ آب را جلال و جلايي. نيز آن دو ديگر، كه از روز بدر و حنين بذر عصبيت و عناد كاشت و در طول زمان خوشه‌ جنايت و جحود برداشت در اين مقال، مجال بازگفتنش نيست و ضرورتي هم در كار نيست؛ كه مبغضان و دشمنانِ قال و محبّان كژخيال، هر دو در علي‌ناشناسي در يك زمره و گروه‌اند و دو روي يك سكّه‌ قلب.

 


ادامه مطلب اینجا
  ...  یکشنبه 7 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

                           برای دستیابی اطلاعات عمرانی به روز شیراز

            و اطلاعات ازپروژه های عمرانی به روز شیراز وارد لینک زیر شوید 

                                               http://www.shirazsity.blogfa.com/

از سوی شورای اسلامی شهر شيراز 31 طرح کلان با هزينه ای بالغ بر 121 ميليارد تومان به عنوان اهداف کلان در طول دوره عمر اين شورا و شهرداری به نام اهداف « هدف 90 » اعلام شد.

 

معين اظهار داشت: از جمله اين پروژه ها می توان به ساخت 20 تقاطع غيرهمسطح ستارخان (دنا)، ميدان مطهری، اميرکبير- باهنر، باهنر – رحمت، وحدت، ميدان معالی آباد، ميدان قصردشت، کوهسار مهدی، چمران – زرگری، پل خليلی، باغ صفا (نشاط)، دروازه قرآن، هفت تن، دلگشا، فضيلت – سرداران، سرداران – نصر، سرداران – ساحلی، ميدان ولی عصر، ميدان غدير، دفاع مقدس و ميدان رضوان اشاره کرد.

وی از اتمام مطالعات سد تنگ سرخ و آغاز عمليات اجرايی آن خبر داد و گفت: همچنين ساخت چند پارک عظيم از جمله پارک 200 هکتاری شهر، پارک دلتای نهر اعظم (پارک خانواده)، پارک مخابرات، پارک چمران جنوبی، پارک و بند تنگ الله اکبر، پارک يا کمپ مسافرين حوزه آبريز «کوشک بی بی چه» در مجاور مسيل تنگ قره پيری، پارک سايه و پارک گهواره ديد از ديگر طرح هايی است که به عنوان پروژه های عمرانی هدف 90 انتخاب شده اند.

رييس شورای اسلامی شهر شيراز تصريح کرد: در اين رابطه تکميل بند نهر اعظم و محوطه سازی اطراف اين نهر شامل اماکن تفريحی و ساخت جزيره مصنوعی و رستوران در اين نقطه را نيز در دستور کار داريم.info@shirazcity.org

 

 


ادامه مطلب اینجا
  ...  سه شنبه 2 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
ققنوس پرنده عجيبيست.

ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.منقارش مثل يك ني بلند است و نزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند. چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.

وقتي ققنوس صداها را از خود ايجاد ميكند ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار ميگيرند.همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛ و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.

ققنوس هزار سال زندگي ميكند.او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش ميزند و خودش را به درون اين آتش مياندازد.با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مياورد و به همه اعلام ميكند كه مرده است.سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.

ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.با اينكه هميشه تنهاست ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند. وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه  به خيال همه دارد در آتش ميسوزد و از بين ميرود ولي  او عشق را آتش و سوزنده نميپندارد و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم  تولدي دوباره ميابد

  ...  دوشنبه 1 مرداد1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

Search Engine Optimization and SEO Tools
- ...