تبليغاتX
باباجـــون شیـــرازی
 
نـظر من این است تو چه می اندیشی
 

 بعد از اينکه زن پيتر از حمام بيرون اومد .همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،

زن پيتر يه در حالی که حوله دور خودش پيچيده بود رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!،

بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره.

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به داخل ساختمان برگشت،

پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود،

پيتر گفت: خوب، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!

  ...  یکشنبه 31 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

  ...  یکشنبه 31 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
به خودتان مغرور نشوید

مردي در مسابقه اطلاعات عمومي شرکت کرده‌است و سعي در بردن آن دارد .
سوالات را بخوانيد:

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشيد؟
الف: 116 سال ب: 99 سال ج: 100سال د: 150 سال

او نمي تواند به سوال جواب دهد .

2- کلاه‌هاي پاناما در چه کشوري توليد مي شوند؟
الف: برزيل ب: شيلي ج: پاناما د: اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک مي‌کند.

3- روس‌ها در چه ماهي انقلاب اكتبر را جشن مي گيرند؟
الف: ژانويه ب: سپتامبر ج: اکتبر د: نوامبر

خوب! حضار بايد به دادش برسند .

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر ب: آلبرت ج: جرج د: مانوئل

اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت مي‌کند .

5- نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده است؟
الف: قناري ب: کانگارو ج: توله‌سگ د: موش

در اين جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف مي‌دهد .

اگر خيلي خودتان را گرفته‌ايد که همه جواب‌ها را مي‌دانيد و به اين دوست بنده خدا کلي خنديده‌ايد،

بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنيد :

1جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشيد.( 1337- 1453)

2-کلاه پاناما در اکوادور توليد مي شود .

3انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته مي شود .

4اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسيدن به مقام پادشاهي به جرج تغيير نام داد .

5-توله سگ، اسم لاتين آن Insularia Canaria است که يعني جزاير توله سگ .

حالا مي توانيد به خودتان بخنديد !

  ...  دوشنبه 25 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

شبیه همین بود یه ذره.......

  ...  چهارشنبه 20 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

لذت بردن هم نیازمند شعورو استعداد است

                                                     hamta raneh.com

 

چه بسا ما با لذت های پسندیده ای مواجه با شیم ولی استعداد و شعوروتوان درک آن لذت را

 

نداشته باشیم همانطوریکه افراد بیمار توان درک لذت غذا ندارند به جای آنکه از خوردن

 

غذااحساس لذت کنند رنج می برند

 

 

 

دانشمند و فیلسوف ایرانی ابونصر فارابی متولد قرن سوم (معلم ثانی) 

 

 

 

 

  ...  سه شنبه 19 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
                                                   

                                                            

 

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست

پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز

دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم

موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست

مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست

صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست

این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست(شهریار)

*********

  ...  چهارشنبه 13 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

گفتم : مادر ! گفت : جانم !

گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم .

گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم .الهی جانم به قربانت

 گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم .

گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........

همه از درد گفتم ...... .............همه  از رنج گفتم .

واما يکبار هم نگقتم :  ! من خوبم . خوشبختم . شادم .....

وای مادرم ......... وای مادرم

 

مهرانگيز ساحل .  هامبورگ

  ...  چهارشنبه 13 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

سروده ای از خانم دکتر محمدی یکی از اساتید دانشگاه آزاد شیراز

 

اينجوري منتظرتم

راه فردای تو کوهستانی است

را فردا سخت است

راه فردا پر پیچ

راه فردا پر خم

کفش لازم دارد

لیکن از جنس تلاش

عینک خوش بینی

پایی از جنس امید

بدن از جنس سواد

باز هم می بینم

راه فردا دور است

نقطه ای روشن نیست

همه جا تاریک است

لیکن این نور امید

که در اندیشه تو است

همچو فانوس خیال

روز روشن کند ایام تو را

گر تو هم با ما در مکتب درس

پای در راه نهی محکم و سخت

شادمان بگذری از فصل خزان

همچو سبزینه درخت 

  ...  دوشنبه 11 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

دکتر شریعتی که دوست ندارم  از وی با عنوان مرحوم یاد کنم زیرا زنده و جاویدان است در قسمتی از مقدمه کتاب کویر می فرماید :

 

سری که رنج و تعهد و هدف ندارد به دنبال سرگرمی می گردد

اندیشه ای که با حقیقت تماس ندارد در خلا فراغت سرگردان است و به پوچی سارتر و به عبث کامو یا بی انتظاری بکت ویا دم غنیمتی کافکا و یا خود فریبی و بهشت انگاری ژید و یا طغیان مالیخولیایی سورئالیسم و با خیالبافی های هگل ویا وهم پرستی های برکلی ....میرسد

 

زندگی مردم سیر و پر و فارغی که یکنواخت و معین و مهیا می گذرد  ناچار است از غرایب و عجایب و رمان های پلیسی و تفنن های جنسی و مازوشیسم و سادیسم و سرگرمی های اعجاب آور و آرایش های فانتزی و حیرت اتگیز و بازی های تند و خیره کننده ی رقص نور و امپرسیونیسم و ذهنیت های ساختگی

  ...  دوشنبه 11 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

  ...  چهارشنبه 6 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

 

 

 

                           

با پرویز خائفی

 خلاصه : پرويز خائفي در سال 1315 ه.ش در شيراز از مادر زاده شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و براي ادامة تحصيل وارد دانشكده ي ادبيات همان شهر گرديد . و به دريافت ليسانس در رشته زبان و ادبيات فارسي، و به تدريس در دبيرستان هاي شيراز اشتغال ورزيد . سپس عازم تهران گرديد و دوره ي فوق ليسانس را در علوم اجتماعي گذرانيد و به سمت مسئول تبليغات و انتشارات كميته ي پيكار با بي سوادي منصوب شد . خائفي از آن پس در وزارت فرهنگ و هنربه خدمت پرداخت و يك چند رياست كتابخانه ي ملي فارس را عهده دار بود و اكنون ضمن تدريس در دانشگاه هاي آزاد و پيام نور شيراز و چند شهر استان فارس ، سرپرست مركز حافظ شناسي در آرامگاه حافظ نيز مي باشد . پرويز خائفي كار شعر و شاعري را از دوران دبيرستان آغاز كرد و از سال 1329 ه.ش با مطبوعات نيز همكاري نمود .
گروه : علوم انسانی
رشته : علوم اجتماعي
والدين و انساب : پرويز خائفي نوه ميرزا اسماعيل خائف ،شاعر معروف و عالم متبحر شيراز ،كه فلسفه ملاصدرا را تدريس مي كرد و هم صاحب ديوان شعر بود.وي با شوريده شيرازي معاصر بود ه و هر دو از نعمت بينايي محروم بوده اند .
تحصيلات رسمي و حرفه اي : پرويز خائفي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و براي ادامه تحصيل وارد دانشكده ادبيات همان شهر گرديد و پس ازدريافت ليسانس در رشته زبان و ادبيات فارسي توفيق يافت ، به تدريس در دبيرستانها شيراز اشتغال ورزيد ،آنگاه عازم تهران گرديد و دوره فوق ليسانس را در علوم اجتماعي گذرانيد.
فعاليتهاي ضمن تحصيل : پرويز خائفي كار شعر و شاعري را از دوران دبيرستان آغاز كرد .
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : پرويز خائفي پس از اخذ مدرك كارشناسي ارشد ، مسئول تبليغات و انتشارات كميته پيكار با بي سوادي گرديد . خائفي از آن پس در وزارت فرهنگ وهنر انتقال يافت و يك چند نيز رياست كتابخانه ملي فارس را عهده دار بود واكنون سرپرست مركز حافظ شناسي در آرامگاه حافظ نيزمي باشد .
فعاليتهاي آموزشي : پرويز خائفي پس از اخذ ليسانس ادبيات فارسي ، به تدريس در دبيرستان هاي شيراز به تدريس پرداخت .بعدها وي در دانشگاه هاي آزاد ، پيام نور شيراز و چند شهرستان استان فارس پرداخت .
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : پرويز خائفي از سال 1329 ه.ش با مطبوعات نيز همكاري نمود و آثار منظوم و مقالاتش همواره در روزنامه و مجله هاي كشور به چاپ رسيده است .

آثار :
    1  از لحظه تا يقين (شعر)
      2  اين خاك طربناك (شعر)
      3  باز آسمان آبي است (شعر)
      4  بازگشت يادنامه ميرزا ي كاظمي
      5  پند سعدي
      6  حافظ در اوج
      7  حصار(شعر)
      8  مقا له ها و مقابله ها
      9  نگاهي به غزل حافظ
      
منابع :
    1سيدمحمدباقر برقعي ،سخنوران نامي معاصر ايران ، ج 2 ، ص 1236

http://213.176.111.7:8080/iranology/Persian/Farhikhtegan_F/details.aspx?id=95


 //////////////////////////////////////////////////////////////////////

خائفی: حافظ را از آسمان به زمین آوردم

پرویز خائفی مجموعه مقالات پنجاه سال اخیر خود را درباره حافظ، در قالب کتابی با نام «حافظ راز» برای انتشار به انتشارات نوید شیراز سپرد. وی درباره رویکرد خود در این کتاب می‌گوید: در این کتاب، حافظ را از آسمان به زمین آورده‌ و اشعار او را در بطن جریان‌های اجتماعی بررسی کرده‌ام./

پرویز خائفی درباره این کتاب به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: این مجموعه مقالات بیش از 50 سال تحقیق من درباره حافظ است که در ادامه دو کتاب قبلی درباره حافظ به بازار عرضه می شود. 

وی افزود: این کتاب از منظری کاملا متفاوت با بررسی غزلیات و اوضاع اجتماعی قرن هشتم به حافظ و نگاه جستجو گر او می پردازد. 

خائفی گفت: مبارزه یک تنه حافظ با فساد و خداوندان جور و ستم و همچنین تحلیل اشعار او با استفاده از مسایل موجود در جامعه آن زمان شیراز و ولایت فارس، از نکات برجسته این کتاب است. من در این کتاب حافظ را از آسمان به زمین آورده‌ و اشعار او را در بطن جریان‌های روز اجتماعی بررسی کرده‌ام.
 
این پژوهشگر ادبیات افزود: بخشی از این کتاب دیدگاه حافظ را درباره انسان می‌نمایاند. انسان عاشق، انسان عابد، انسان پاک و انسان متظاهر در اشعار حافظ محور این مقاله‌هاست. 

کتاب «حافظ راز» را انتشارات نوید شیراز درآینده نزديك روانه بازار کتاب خواهد کرد.
..............................................................................
 
 

گفت و گوی تفصیلی منhttp://farzadsadri.blogfa.com/post-7.aspx )با پرویز خائفی را بخوانید :

- بعد از ظهور دکتر مهدی حمیدی ـ فریدون توللی، هاشم جاوید و تا حدودی سید علی مزارعی در شعر شیراز شما و اوجی به ناگهان پیدا شدید و به نظر می رسد از آنها معروف تر، دلیل این معروفیت چیست؟



از نظر تاریخ زمانی می توان گفت بعد از حمیدی و توللی. ولی از نظر حرکت تکاملی یا جبر ضرورت من نوجوانی و تا جوانی کمی بیشتر را با توللی زندگی کردم یعنی رفت و آمد و دوستی مداوم او با پدرم همراه با مبارزات ملی شدن صنعت نفت. 30 نیز و 28 مرداد 32 من 16 یا 17 ساله بودم و عضو جوانان جبهه ملی . می خواهم بگویم جوشش شعری من همراه شهرت روز افزون فریدون به خصوص در شیراز بود همراه با او به چاپخانه مصطفوی می رفتم و یک روزه روزنامه ای را علیه دشمنان نهضت ملی می نوشت و می بست و تمام می شد. با چنین وصفی دور نیست اگر در اوایل کار در شعاع کارهای توللی بودم بعدها و بعد از مدرک لیسانس، اغلب روزها با هم بودیم و نظامی می خواندیم هنوز" نافه" و کتاب های بعدی او چاپ نشده بود، اما نکته ای را بگویم وقتی در سال 42 حصار منتشر شد یدا... رویائی دوست قدیم من در مجله "انتقاد کتاب" نوشت: خائفی بر خلاف آنچه می گویند تأثیری از توللی ندارد و خیلی کم ولی بیشتر شیفته تصویرسازی های نادرپور است.
من بدون تردید سایه شعری توللی را داشتم کما اینکه همه شاعران پیش از من هم از چهار پاره سازی توللی شروع کردند و بعدها به موازین نا آشنا و نامأنوس آن روز گرویدند. اما در همان حصار مشهود است. خیلی زود توانستم از قیود دوبیتی های پیوسته و ترکیبات پیشین رهایی یابم گرچه دوست بزرگوار جناب شفیعی کدکنی بعد از چاپ حصار در روزنامه خراسان نوشت صدای حنجره ای جوان از شیراز شنیده می شود که جهش هایی چشم گیر از ابداعات توللی دارد و مهم تر م.آزاد شاعر بزرگوار نوشت خائفی دور پروازتر و متوسع تر از فریدون پا به عرصه گذاشته است.
به هر جهت معروفیت عوامل مختلفی داشت. کارهای بعد و ارتباط مداوم با مطبوعات مطرح و سنگین آن روز و دوبیتی های مشیری، اخوان ، نادرپور و آزاد و بانو سیمین بهبهانی و بعد با کسانی مثل رسول پرویزی، دکتر ورزی ، پرویز خائلری و بسیاری دیگر یعنی کمتر چهره ارزنده ای بود که با من ارتباط دیداری یا مکتوب نداشت. نیرنگ و ریا در کارم نبود. با رویائی بنیانگذار شعر نو واقعی دوست بودم با ابوالحسن ورزی و سایر غزلسرایان هم نزدیک بودم، قصه دراز است.

اما گفته می شود وقتی شعرهایتان در مجله روشنفکر چاپ می شد اسیر فریدون توللی بوده اید، شعر توللی چه ویژگی هایی داشت که شما را مجذوب خود می کرد؟



شعر توللی هنوز هم ویژگی هایی دارد که مورد تأیید است یکی از صاحبنظران مدتی پیش به من گفت: هر وقت شعر عید توللی:
برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر
که حیات تو به جز لعن خداوند نبود
تحت تأثیر قرار می گیرم. توللی در حوزه تاریخی خودش همراه با بررسی عوامل زمانی و سایر جهات، ارزندگی بسیار داشت و دارد. طنز کتبی و شفاهی او بی نظیر بود. ذهن او چون ادب کهن را پشتوانه داشت، پربار بود از طرفی هرگز متشاعر نبود جوشش شعر داشت و عمرش شعرش بود. من هم در آغازین کار "هوای تازه" شاملو، "افسانه" نیما و دیگر شعرهای نیما را می خواندم ضمن اینکه گرایش نسبت به ساختار شعر از نظر بیانی بسیار مهم بود. در مورد این زمانه حساس حرف بسیار است و رشد شعر در من در دست فراز و نشیب بود که به هر صورت با توشه تجربی گذشت و خودسنگری بود برای پرش های بعدی. مهم این است که بهره گیری و مایه وری در من کمال می یافت. می توانستم با مرور شعر کهن و جریان نو شعرم را صرافی کنم و به سنگرها و جایگاه های بعدی خیز بردارم.

- توللی، نادر نادر پور، فریدون مشیری و پرویز خائفی را در شعر دنباله هم می دانند گرچه بعدها برخی نادر پور را سرآمد این عده دانستند، به این تقسیم بندی ها تاچه حد اعتقاد دارید؟



از دید منتقدینی مثل آقای ع. دستغیب خیر. او در نقدهای گذشته به جهاتی شیفته دست یابی به مقبولیت این شاعران بود. بگذریم این حرف را حقوقی و براهنی هم به گونه های مختلف زده اند، اگر زیربنای روابط این گفته ها بررسی شود حیرت آور است. همین بس، حالا که اختلاف ها شخصی نیست حقوقی در نامه خصوصی و... نظرات تازه ای دارد و براهنی هم که حتی به دیدنم شیراز آمده در نقد کتاب شعر فارس منصور اوجی، درست خلاف نظر اولیه اش را بیان کرده و از کارهای من تعریف کرده است اما برای من نه تعریف امروز و نه تنقید آن روز مهم نبود. من حرکت خود را در مسیر خود داشتم. چشم اندازهای تازه مهم بود. آتشی دوست دیرین من که از همه شاعرتر بود از سال های معلمی در شیراز با من دوست خانه و گرمابه بود. نظرات او دقیق و تهی از غرض بود. کما اینکه می بینید من راه افتاده ام و مسیرم چه سنگلاخ چه صاف، طی کرده ام.
صریح می گویم من هرگز دنباله رو کسی نماندم ولی در سیاه مشق های اولیه آثار رهگذران پیش از من به خصوص نادرپور عزیز شاعر به تمام معنی مشهود است.

- یک سئوال دارم، بی پرده پاسخ می دهید؟



تا الان هم شما بی پرده سئوال کرده اید، من هم بی پرده پاسخ گفته ام.

- قبول دارید که شاعری نوقدمایی هستید؟



اگر این تعبیر نوقدمائی را شامل وکامل بدانیم بلی من فخامت زبان حافظ را در اکثر کارهایم حفظ کرده ام. می دانید به نظر من همانطور که هر کس شاعر یا نقاش یا پزشک یا نجار و... زاده می شود زبان و رشد زبان هم در عده ای از شعرا همین است.
کسی که از مدرسه ابتدائی همراه حافظ پدرم یعنی دیوان حافظ قزوینی که هنوز دارم، رنگ خواندن پدرم و رنگ جلد کتاب هنوز در ذهنم مانده است در شعری به نام صدای رنگ که آتشی آن را اول در تماشا چاپ کرد به این تداعی ذهنی اشاره کرده ام.

جناب صدری بی پرده پرسیدید بی پرده می گویم من زبان محاوره را خیلی به سختی در شعرم راه می دهم البته این کار اگر به وسواس کشید ضربه بزرگی است. اما من کوشیده ام چنین نباشد. ژانر و قالب و فرم شعری که به ذهن متبادر می شود، تفاوت دارد. گاهی لازم می دانم زبانم استخوانبندی فاخر و سنگین حافظ بزرگ را داشته باشد ولی گاهی متأثر از نمادها و تجلیاتی هستم که خلوص شعر غالب است. می کوشم درآنجاها کاری به گزینش واژه نداشته باشم که حس فدا شود و آن لحظه های ناب گرفته و شعرهایی دارم به خصوص غزل ها که گاهی ساعت ها ذهنم برای گزینش یک کلمه و جستن بهترین ها مشغول بوده. خیلی فرق می کند. اگر شاعر نباشی درک آن مشکل است. به خصوص این سال ها ( نه همه سال های غزل) گرفتار این وسوسه یا به قول نظامی کُن مکُن بوده ام که کاملترین و رساترین واژه جایگزین کدام است.

- برخی معتقدند شعر آزاد شما نتوانسته از زیر زبان فاخر تغزلی تان شانه خالی کند و با تمام ارادتی که به نیما دارید شعرتان اما با آرمان های نیما نزدیک نیست!



شعر در وهله اول یعنی تغزل. حافظ غزلی دارد با این مطلع:
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
آنکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش دادِ من مسکین داد
می دانید این تغزل صرف است اما این غزل در رثای قوام الدین عبدالله صاحب عیار و مدح تلمیحی شاه شجاع است. همه مفاهیم غیرمستقیم بیان می شود. همه کلمات در پرده استعاره و ایهام و... است. بلی من هم درآثارم نوقدمائی هستم اما تا آنجا که به مغز مفهوم و عنصر حس و سلول های زنده جان شعر لطمه نزند. هیچ چیز کلیت ندارد با ذهن فلسفی به خصوص دکارت. حرف من کامل می شود اما آرمان های نیما؟!
نیما تا آنجا برای من عزیز و محترم و گرامی است که سرمشق از روی آن بنویسم. ماه پیش شعری برای نیما در ویژه نامه گوهران داشتم که شیوه حس نیمائی را ارج نهم. نامه های نیما به عشقی را خوانده اید؟ می گوید من راهی را آغاز کرده ام که تو باید کامل کنی ولی نه عشقی آمادگی دریافت آن را داشت و نه زمان فرصت به این بزرگوار داد. به هر صورت شعری که حس نیمائی را نیافته باشد چه موزون چه بی وزن شعر نیست و این البته در بسیاری از شعرهای او وجود دارد. گاهی کل یک شعر مصنوع است و گاهی تکه هایی از آن. باید کوشید هر وقت حالت زایش در شاعر نیست شعر نگوید حتی نیمه کاره آن را رها کند، حرف بسیار است.

- ولی در همین شیراز خودمان، منصور اوجی که او هم اتفاقاً هفته گذشته هفتادمین سال عمرش را جشن گرفت شاعری نوقدمایی است اما شعرش به آرمان های نیما نزدیک است.



بلی اصول کار دوست عزیزم منصور حال و هوایی دیگر دارد. در همه جهت. و باید چنین باشد. من کوزه ای دیگرم و او کوزه ای دیگر. از هر کوزه همان تراود که در اوست!

- آقای خائفی! شما و بسیاری از شاعران مطرح شیراز را متهم به این می کنند که در شعر اسیر وزن هستید، البته به نظر می رسد شعرهای این اواخر شما به لحاظ وزنی راحت تر می شود و حتی گاهی به سپید می زند این تغییر رویکرد در شعرهایتان آگاهانه است؟



بسیار خوشحالم که شما با تسلط و آگاهی کامل و پیش آگاهی بی غرضانه پرسش های خود را مطرح کرده اید. توجه کنید من از سال های 17 سالگی شعر گفتم و عجبا که نخستین شعر چاپ شده ام نیز غزل بوده است و همانطوری که اشاره کردم من پیش از هر آشنایی با شعر کم و بیش با حافظ آشنا بودم و کنار پدرم بعد از آموزش ساعتی گلستان (گلستان را همراه با شادروان خسرو برادر کهتر و خواهرم در سال های دبستان می آموختم و هر میزانی را که پدر معین می کرد و ما حفظ می کردیم دراوایل 2 جایزه می داد) حافظ می خواندم و پدرم تصحیح می کرد. این خود موجب شده بود که ضرباهنگ شعر را بشناسم و اصولاً پدرم که هرچه با فریدون توللی مأنوس بود نیما را نمی شناخت و قبول نداشت. شعر را منظوم می پنداشت باری غزل زائیده این محیط و شرائط بود. سالی که اولین شعر من در مجله روشنفکر چاپ سالی 1338 دو بیتی پیوسته بود اما ذهن من نمی پذیرفت که درنگ کنم و در نتیجه در همان مجموعه ی "حصار" که 1342 چاپ شد نخستین شعرم "روزها گذشت" بود.
روزها را هفته ها کردیم/ هفته را سال ها کردیم/ سال ها را نیز...
این بود که "حصار" مورد توجه بسیاری از صاحبنظران متعدل مثل مشیری، نادرپور، زهری و دیگران حتی رؤیایی و م.آزاد قرار گرفت. پس پیش زمینه وزن بود. منتها با شکستن افاعیل عروضی. بعضی با در نظرگرفتن مفصل های وزن چنانکه اخوان و دیگران هم همین کار را می کردند ولی نیما چنانکه مورد اختلاف با توللی هم بود مفصل ها را قطع نمی کرد. البته نه در آغاز کار بلکه هر جا می خواست و حس حاکمیت داشت مصاریع را کوتاه یا بلند می کرد ولی نیما هرگز شعر بی وزن نگفت. در "حصار" وزن به هر صورت حاکم است اما در دومین کتاب " باز آسمان آبی است" نخستین شعر بی وزن را نوشتم که شادروان سیروس طاهباز دوست فهیم آن سال ها آن را در مجله "آرش" یا "دفترهای زمانه" چاپ کرد و مورد قبول بسیاری از نوجویان و جوانان قرار گرفت.
اما همانطوری که خودتان مطرح کردید خیلی زود بعد از کتاب سوم و از لحظه "تا یقین " پایبندی به وزن تبدیل به یک ریتم و هارمونی شد. به هر صورت کم کم از قید وزن رها شدم و کارهای بسیاری به خصوص شعرهای کوتاه ( که برآنم خیلی جدی این راه کوتاه و موجز و منسجم گوئی را ادامه دهم ) بیشتر مورد توجه ام قرار گرفت. امروز معتقدم اگر بی وزنی عامل اطناب و زیاده گوئی و پرت شدن به مرحله تطویل نرسد راه مناسبی است. اما خطری که شعر بی وزن به نقل از دوست گرانقدر دکتر شفیعی کدکنی دارد راحتی آن برای کسانی است که می خواهند سریع شاعر شوند و سریع رساله های شعر بیرون آورند! گمانم گفته این دوست بزرگ است که شعر بی وزن یا بی وزنی در شعر مثل موریانه، شعر امروز را می جود و پیش می رود.

- مدتی است شعر کوتاه هم می سرائید، از این تجربه بیشتر بگوئید.



می پذیرم که مخاطب و شنونده و خواننده شعر در فراز و نشیب ها متفاوت بوده است. امروز دوستان جوان و آگاه من همین حرف را می زنند. در آغاز تجربه گذرائی بود اما چنان واکنش احساسی و مردمی داشت که با تعمق بیشتر جدی تر شد. در کتاب آماده چاپ من "کنار لحظه های عمر" اصولاً کوشیده ام با همه گرایش و کششی که به غزل دارم از آن اجتناب کنم و بیشتر شعرهای حسی و آفرینش هایی بی وزن یا با وزن استفاده کنم ولی باید خیلی وسواس داشت. صفحه ها را پرکردن خطرناک است. شعر بی وزن و کوتاه دقیقاً همان قضیه نوقدمائی سهل و ممتنع است گاه مثل یک رویش گیاه و گل و جوانه زود می روید تاولی بازشده بر ذهن می شود و گاهی با تفکر چیز بسیار بی مزه و بی ثمری است.

- شما را حافظ شناس خوبی می شناسند و اگر اشتباه نکنم کلاس حافظ شناسی هم داشتید گاهی به ذهنتان خطور نکرده که مثلاً نیما و یا فروغ و حتی شاملو را نیز دوباره باید شناخت؟



مسلماً شعر فروغ و نیما و شاملو هم پوسته ای دارد که باید مغز آن را یافت اما به طور جامع با زبان هزار لایه حافظ خیلی فرق می کند. در شعر حافظ هر دری را که باز می کنی دری دیگر باز می شود. مبارزه است، یک تنه به جنگ آمده ولی حافظ زبان زمانه خود را دارد. تغزل و فلسفه و تصوف و قشری گری مذهبی، ستم و سفاکی و گهگاه حمایت و نوازش شاهی، حاکمی، شاهزاده ای، وزیری ، بی شک تفاوت بسیار است. بار تعهد و تأثیرگذاری ها فرق عمقی دارد گرچه هیچ شاعر آگاه و آزاده ای به قول اخوان با حاکمیت نیست بلکه بر حکومت است. نیما که مطلقاً شعر سیاسی ندارد بهره انسانی را می توان به کلیت سیاست سپرد اما آنقدر که گرفتار قبول شعرش بوده، انگیزه اشارات سیاسی نداشته است و از طرفی آن روزها سیاست داشت در بعد حاکمیت استبداد سازنده شکل می گرفت. همه چشم انتظار دارند تا نوعی دموکراسی بعد از آن خلق شود اما دیدیم که نشد و نیما بعد از قتل عشقی به انزوا کشید. بعد از او در همان حاکمیت شاعران با لفافه هایی ایهامی و ایماژهای خاص خود.
یا انسجام دادن شعر "زمستان" اخوان نمونه یأس مطلق است و کارهای زنجیر و سنگ و غیره رنگ دیگری دارد. فروغ و شاملو تعفن موجود را با کارهای خاص خود و اثبات فطرت زنانه به هر صورت به رودخانه سیاست می ریختند. اینها و نسل ما چهره های ماندگار بسیار داشتیم. امروز نخبه پرور نیست مثل اینکه همه از روی دست هم می نویسند. درباره دوباره شناسی هم عرض کنم هیچکس نمی تواند با فشارهای غیرمعمول و حتی معمول چهره ای را ممتاز یا برتر کند. اینها که اسم بردید کارشان را کرده اند و صیقل زمانه را هم دیده اند و مانده اند نه کسی می تواند وجود تاریخی و جایگاه شعری آنها را نفی کند و یا بزرگتر کند. خودشان و کارشان حرکت جبری دارند مگر عده ای چهره ماندگار دولتی نشدند؟ نام آنها را از مردم بپرسید نمی شناسند! اما در زمان خودم من با پشتوانه کارم به میدان آمدم اگر چیزی در چنته نداشتم سال ها پیش تر صاحبنظران کارم را تأیید نمی کردند و نیمه راه می ماندم، بی آنکه با عوامل بازار شهرت پیوند داشته باشم، شعرم حرکت مردمی داشت. درباره حافظ من از کسانی بودم که در جوانی و آغاز کار به کنگره های ایران شناسی دکتر ایرج افشار دعوت می شدم. همانجا سروصدا برپا شد. وقتی در سخنرانی که موجود است گفتم: شاملو شاعر بزرگی است اما محقق دانائی نیست و لغزش های دیوان حافظش را مطرح کردم. سر و صداهای بسیار شد خودش در روزنامه "آیندگان" آن روز نوشت: این مرد نمی داند من ازچه زاویه ای به حافظ نگاه می کنم و مغلطه های دیگر. پاسخ دادم: زاویه مطرح نیست غلط خوانی و علامت گذاری های نادرست همه استادانی مثل مینوی، فرزاد (که کار خودش جای حرف دارد) دکتر سجادی ، ریاحی و... حیرت کرده بودند. منظورم اشاره به سیر شهرت است. ما کار کردیم، خواندیم و با پشتوانه به عرصه تعاطی افکار آمدیم تهی کیسه به بازار نیامدیم امروز همه چیز یا راکد است یا تهی کیسه به بازار آمده اند. حرف بسیار است!

- به غیر از حافظ که  مشکلی هم ندارید  بیان کنید از او الهام گرفته اید، از کدام شاعر بیشتر وام گرفته اید؟



بعد از حافظ که امروز خوشبختانه به تدریس رموز و ارزش های بیانی و موقعیت های اجتماعی او مشغولم، خود موجب شد که به شاعران پیش از او مثل سلمان ساوجی، کمال خجندی و معاصر او مثل خواجو و عبید بپردازم، حتی سعدی بزرگ. بارها گفته ام حافظ از برداشت شاعران پیش از خود به مرتبه اوج رسیده است. گاهی شعر او اقتفا و استقبال دقیق این شاعران است ولی گوئی به عمد این کار را کرده و مهر باطله بر آنها زده است. برتری نگاه حافظ مشخص است. سعدی می گوید:
بگذار تا مقابل آئینه بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
حافظ می گوید:
بگذار تا به شارع میخانه بگذریم/ کز بهر جرعه ای همه محتاج آن دریم
می بیند که برداشت تغزلی خاص به برداشتی گسترده تر و عمیق تر تبدیل می شود. من حافظ را به عنوان کسی که یک تنه با شعر به مبارزه علیه روزگار ریاکارانه مظفری و تیموری و تظاهر به دین و ریا برخاسته ستایش می کنم. حافظ تاریخ عصر آشوب قرن هشتم است. پاکبازی مطلق در برابر تظاهر و دین فروشی. کشتار انسان های فهیم مثل خواجه قوام الدین عبدالله صاحب عیار و دیگران در منتهای تنگدستی و فقر، علو طبع و بزرگ منشی اما درباره شاعرانی دیگر من مدت ها سرگرم قصاید خاقانی بودم. مرد بزرگی است اما تنها برای دانش اندوزی و احاطه به ادب فارسی مهم و معتبر است بار دانش شعری در مراثی اوست. مثل ایوان مداین و رثای رشید الدین وطواط که استاد او بوده است. شعر مشروطه و بعد از آن را بسیار خوانده ام گرچه شعر و شعار است اما به هر صورت مقدمه تحول نیمایی است من کوشیده ام که فرازهای شعر کهن را نادیده نگیرم حتی صفی علیشاه را هم خیلی مرور کردم قصیده شورانگیزی دارد.

- راستی جریان نامه نگاری های شما با شاعران معروف زمان خود چیست؟ در این نامه ها چه چیز را دنبال می کردید که مثلاً در ملاقات های حضوری نمی شد به آن دست یافت؟



چه سئوال خوب و دردناکی! بسیاری از مدارک و نوشته های دوستان نامدار کشور به من در تغییر جا یا جا به جائی های ناگزیر از بین رفت. نامه یا مباحث علمی و ذوقی و طنز بود. با جمال زاده، با نادرپور، با رسول پرویزی، با مشیری، با شاعران نسل بعد همه ابراز محبت نسبت به من بود یا طرح نکته های ادبی حافظانه، شوخی، طنز بسیاری از آنها چاپ شده. خاطراتی از دیدار این عزیزان دارم. انجوی خیلی به من علاقه داشت آخرین دیدار غزل هایی از من گرفت و جلو خودم لای "سفینه غزل" گذاشت، برای چاپ بعد. ولی چاپ بعد مرگ خودش بود! این ها محور بحث نامه ها بود. شعر طنزی از اخوان داشتم که به خط زیبای مشیری بود همراه با نامه مفقود شد. ضربه سختی بود.
بگذارید کوتاه سخن بگویم در فراز 71 سالگی پشیمان و مغبون نیستم من هر روز این شعر حافظ را می خوانم/ بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد / و کاری دنبال می کردم. بیهودگی ها را گذرانده ام و هنوز جوشش کار دارم.

- شما به اتفاق اوجی شیراز را هیچ گاه ترک نکردید، در حالی که دوری از مرکز ریسک بزرگی بود، چگونه توانستید از مرکز دور باشید اما همچنان مطرح بمانید؟



مسلماً در تهران بودن مزایایی دارد و مضراتی. دوستی هست امکانات هست، توطئه سکوت هم هست! اما عامل شهرت به خصوص برای شعر و کار مکتوب تنها مقیم تهران بودن نیست. چند سالی هم بودم. سال 71 تا 72 و بیشتر دوستان به دیدنم می آمدند اما در شهری مثل شیراز در کنار شهرت حافظ، نشستن و کار شعری و ادبی کردن و با همه نشریات تخصصی پیوند داشتن بهتر است و ارجح. باور کنید ماهانه بیشتر مجله ها و مجموعه های شعری و کتاب های تازه برای من ارسال می شود پس چه بهتر که در زیج خود بمانم و شعرم و اثرم حرکت داشته باشد. مطبوعات و رسانه های خارج از ایران هم با من ارتباط دارند. سپاسگزارم آثارم را بارها منعکس کرده اند. مدتی پیش مرد محترمی از آمریکا به من تلفن کرد که در نشریه ای غزلی از تو دیده ام و اشک ریخته ام. از این موارد بسیار است.

- و کوتاه سخن؟



امیدوارم در فرصت های دیگر به موارد حساس تر به ویژه در خصوص بحران شعر امروز و علل ابتر ماندن آن،گفت و گوهای دقیق تری داشته باشیم.

http://farzadsadri.blogfa.com/post-7.aspx

............................................................................

.........................................................................

نگرش متعصبانه به آثار ادبی کهن را باید کنار گذاشت

 پرویز خائفی - شاعر، در گفتگو با خبرنگار مهر با بیان این مطلب افزود: باید دید متعصبانه را درخصوص شاهکارهای ادب فارسی کنار گذاشت و به بازنویسی و تجدید نگارش آنها برای جوانان دست زد؛ چرا که معضلات فرهنگی و اجتماعی امروز، این مهم را می طلبد که جوانان را به سودجویی و استفاده موثر از نصایح و تجارب قدمای فرهیخته شان ترغیب و تشویق کنیم.

مدرس مرکز حافظ شناسی خاطرنشان کرد: بهترین راه استفاده از ادب کلاسیک برای جوانان عناصر و پارامترهایی است که موجبات تهییج آنان را فراهم و برای آنها تفاخر به هویت ملی را به ارمغان آورد.

وی ادامه داد: اگر بتوان به جوانان ثابت کرد که ارزش های ملی و اندیشه های نغزی که در ادب کهن ماست، موجبات دانایی بیشتر آنها را به ارمغان می آورد قطعا به سمت و سوی ادبیات می آیند و به این سرمایه ملی افتخار می کنند.

این منتقد ادبی درخصوص بازنویسی متون کهن گفت: اگر این گونه کارها با درایت و دانش کامل همراه باشد و حسن نیت نیز در سرلوحه قرار داده شود، بدون شک بهترین گزینه برای جلب جوانان به ادبیات خواهد بود.

وی اضافه کرد: گروهی که مسئولیت بازآفرینی این متون را بر عهده می گیرند باید بر ادبیات کلاسیک تسلط کافی داشته باشند و ویژگی های جوان و دوران جوانی را هم خوب بشناسند.

این مدرس ادبیات با مثبت ارزیابی کردن کار عباس کیارستمی درباره شعر حافظ گفت: کار کیارستمی با اینکه یک کار سمبلیک است اما از نظر من برای جوانان بسیار دلپذیر بوده است. همین که کار توانایی این را داشته که ذهن گروهی از جوان ها را مجذوب حافظ و اندیشه های حافظ کند، برای جامعه فرهنگی کافی است.

وی با اشاره به اینکه ادبیات فارسی مایه فخر و مباهات ملتی است که اکنون درگیر مشکلات عدیده ای هستند، خاطرنشان کرد: انجام کارهایی نظیر حافظ کیارستمی، در متون دیگر ادب فارسی موجب ترغیب جوانان به تمسک جستن به گنجینه اندیشه پیشینیان و راهی برای دور کردن جوانان از اندیشه های نامیمون است.

پرویز خائفی در پایان گفت: باید حافظ را به گونه ای عریان تر و به دور از اندیشه های عرفانی ثقیلش به جوانان نمایاند و دید متعصبانه را کنار نهاد و آنچه را که به دنیای معاصر نزدیکتر است و دردی را از جامعه جوان درمان می کند بازگو نمود.

در همين زمينه بخوانيد ...
  بازگرداننده متون ادبی کهن باید خود شاعر و نویسنده باشد
  هر نسل متون کهن را با اندیشه خودش تفسیر می کند
  بازنویسی متون کهن باید با زبان امروزی انجام شود
  بازنویسی متون کهن نیازمند نیروهای متخصص و تشکیلاتی نظام مند است
  نگرش متعصبانه به آثار ادبی کهن را باید کنار گذاشت
  بازنویسی متون کهن با هدف انطباق با اصول و ارزشهای جدید صورت می گیرد
  روزگار ما با شعر حماسی همخوان نیست
  نگاه ماورایی در شعر کهن ایران مانع توجه به حقایق جامعه نبوده است
  درک مقتضیات زمانه اصلی مهم در بازآفرینی متون است
  وجوه نمادین و عرفانی مانع بازآفرینی متون کهن نیست
  فاصله زبانی متون کهن و نسل امروز با نقطه و نشانه گذاری پر نمی شود
  درک و انتقال درست مفاهیم اساسی‌ترین گام‌ بازنویسی متون کلاسیک است
  حساسیت و شناخت لازمه بازنویسی آثار کهن است
  نقد آثار بزرگان اسائه ادب نیست / حافظ کیارستمی نه تصحیح است نه ویرایش
  تفسیر ما از دیوان شمس نارسا است
  همه فهم کردن متون عرفانی در جذب جوانان به ادبیات کلاسیک موثر است
  "گل پیاده گل سوار" و برداشت های ناموزون از متون کهن
  بازآفرینی متون کهن پاسخی به تشکیک و سرگشتگی های امروز ماست
  امروز بیش از هر زمان نیازمند رجوع به ادبیات عرفانی ایران هستیم
  خودباختگی عاملی مهم در دور شدن از ادبیات کهن بوده است
  درونمایه متون کهن باید با تفسیر امروزی بازسازی شود
  بازآفرینی برخی آثار کلاسیک از سر تعجیل انجام می شود
  غالب بودن شعر و عرفان در ادبیات ایران مانع ترجمه و بازآفرینی آنهاست
  بازآفرینی آثار کلاسیک ادبی ضرورت ندارد
  ساده سازی آثار کلاسیک از شکوه آنها می کاهد / هنر شاعران ما ساده کردن مفاهیم پیچیده بود
  بی توجهی به روزآمدسازی آثار کهن آنها را به فراموشی می سپارد
  اشعار کلاسیک ما نیازمند بازخوانی است
  بازخوانی ادبیات کهن در برخی آثار امروز به پز روشنفکری تبدیل شده است

منبع " خبرگزاري مهر "

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=531286

............................................................................

 

درباره آخرین آغاز

 

 

 

الهام یکتا : جناب خائفی ، مبنای پرسش هایم کتاب تازه چاپ شده آخرین آغاز شما است و مقدمه جامعی که بر آن نوشته اید . در این مقدمه آن چه جایش خالی است ، شرح حالی از خودتان است . البته برای این نظرم هدفی دارم که در پرسش های زیر مشخص است .

پرویز خائفی : من متولد 16 آذر 1315 در شیراز هستم . دیپلم ششم ادبی دارم و ار دانش کده پهلوی سابق ( شیراز اکنون ) لیسانس ادبیات گرفتم . بعد دو سال هم در دانش کده علوم اجتماعی بودم و فوق لیسانس گرفتم . البته این رشته با ادبیات منافات داشت و نتوانستم دکترای ادبیات بگیرم .

نوشتن را از 17 سالگی با مجله آشفته عماد عصار شروع کردم . سال 1333 بود و مصدق در زندان . یک صفحه گذاشته بودند برای موافقان و مخالفان این امر. من به طرف داری از مصدق اولین مقاله ام را نوشتم . با قلم ساده انشائی نوشتم و تصور نمی کردم اصلا چاپ شود .

من علاقه زیادی به پدرم داشتم . او وکیل دادگستری بود و حافظ شناس و نکته سنج . خیلی آموخته ها را از او گرفتم .

هم کاری جدی با مطبوعات را  از سال 1338 با شادروان فریدون مشیری شروع کردم و برایش در مجله روشن فکر شعر فرستادم . این کار عامل دوستی چهل – پنجاه ساله من با او شد . همین طور هم با مجله تهران مصور کار کردم . خانم بهبهانی صفحه های ادبی آن را اداره می کردند و من هم غزل هائی برای ایشان فرستادم . این دو نفر عامل مؤثری برای کمک به من برای ورود به دنیای ادبیات معاصر بودند . 

کتاب اولم حصار را در سال 42 چاپ کردم . نشر کانون تربیت آن را چاپ زیبا و خوبی کرد . در آن زمان منتقدانی مثل یدالله رؤیائی ، مشیری و نادرپور نوشتند بعد از فریدون توللی ، صدای تازه ئی از دروازه های شیراز می آید . شفیعی کدکنی هم در روزنامه خراسان نوشت .  خلاصه این کتاب با استقبال و اقبال خوبی مواجه شد .

کتاب دومم ؛ باز آسمان آبی است را هم چنان نشر کانون تربیت در سال 1345 چاپ کرد . این کتاب از نظر تکنیک ، کاری در زمینه حصار بود .

کتاب سومم ؛ از لحظه تا یقین ( نشر کانون تربیت ) در سال 50 چاپ شد . تنوع وزن و نگرش در آن دیده می شود و تقریبا سکوی دوباره ئی برای پرش شعری من می شود .

کتاب بعدی یم ؛ این خاک تاب ناک طرب ناک را انتشارات سپهر چاپ کرد . بعد هم چون به غزل گرایش پیدا کرده بودم و به حافظ علاقه مند بودم ، مجموعه ئی به نام کی شعر تر انگیزد ( نشر نوید ) چاپ کردم . به گمانم سال 72 بود . بعد هم پیرانه و پار که انتشارات سروا ( خانم پیرایه یغمائی ) چاپ کرد . در سال 75 هم نوید شیراز پنج کتاب در یک کتاب را چاپ کرد . این کتاب برگزیده ئی از پنج کتاب اول من است .

سال 79 یاد و باد را انتشارات توس منتشر کرد .  آخرین آغاز را هم که انتشارات روشن مهر در سال 84 چاپ کرد .

این ها کتاب های شعرم بود . کتاب های تحقیقاتی هم دارم که حافظ در اوج ، مقاله ها و مقابله ها و نگاهی به غزل حافظ نام دارد . دو تای اولی را وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه و دومی را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر کرده است . کتاب های پژوهشی دیگرم پند سعدی ، بازگشت و یادنامه میرزای شیرازی نام دارند . چند کتاب دیگر هم زیر چاپ دارم .

 

یکتا : شغل تان چه بود و از چه طریق امرار معاش می کردید ؟

خائفی : من از دبیری شروع کردم . چون بعد از دانش کده تعهد می گرفتند اگر 5 سال دبیری کنیم ، از سربازی معافیم . من هم این کار را کردم . فوق لیسانس را که گرفتم ، در دانش کده ادبیات شیراز تدریس کردم . شادروان دکتر مژده رئیس بخش فارسی بود . حدود سی سال در دانش کده ادبیات شیراز و دانش گاه های آزاد و پیام نور شهرستان های جهرم ، فسا و ارسنجان تدریس می کردم تا سال 77 که تقریبا تدریس و کار بیرون را رها کردم و فقط کلاس حافظ شناسی را در حافظیه برگزار می کردم . مسؤول مرکز حافظ شناسی هم بودم که الان دکتر حسن لی به جای من هستند .

 

یکتا : شما از معدود شاعرانی هستید که الحمدلله بار زندگی را به سلامت به مقصود رسانده اید . هم کار ادبی تان را داشته اید ، هم زندگی عادی تان را. ارتباط عاطفی عمیقی هم با فرزندان تان دارید . در حالی که برای برخی عامل هائی مانند فقر ، اعتیاد ، بیماری و ... بازدارنده خلاقیت شان بوده است . حالا که به گذشته نگاه می کنید ، این موفقیت را مدیون چه می دانید ؟  

خائفی : من ارتباط خیلی نزدیکی با آقای رؤیائی داشتم که گرفتاری هائی داشت . منتها یک قوه وادارم می کرد کنار بکشم . یا با نادرپور دوستی داشتم که مرد پاک و آزاده ئی بود . مشیری هم بود . ولی از آن زایش که از اوهام برمی خیزد ، خوشم نمی آمد . چون این جریان روح را به وضع بلاتکلیفی و توهم می برد . من همین زندگی آرامی را که در خانه برایم درست کرده اند ، خیلی دوست دارم . عاشقانه هم بچه هایم را دوست دارم . آن ها سه دختر به نام های ارمغان ، دل آرام و گل اندام هستند . ارمغان الان حدود 40 سال دارد و من چند کتابم را به او تقدیم کرده ام . آن ها به من علاقه مند بودند و من هم با این ها عشق می کردم . من هرگز نخواستم غیرطبیعی به حالتی درآیم که خلاقیت داشته باشم . من  با این که اخیرا مقاله ئی درباره مرحوم آزاد نوشتم ، اما باید بگویم او در وضعیت بدی غرق شد . سال 75 شش ماهی در تهران بودم . او در خانه ... بود و پیغام داد به آن جا بروم . اما من می دانستم چه بساطی است ، نرفتم و گفتم : « تو پهلوی من بیا . »

البته خانمم هم خیلی مؤثر بود و سعی می کرد من کم تر با این آدم ها ارتباط جدی داشته باشم . روی هم رفته این بلائی بود که نصرت رحمانی ؛ دوست عزیزم هم گرفتارش شده بود . او دیپلم هم نداشت ، اما استعداد سرشاری در شعر داشت و به قدری ذهنش روشن بود که حظ می کردم ، اما به راهی کشیده شد که نمی بایست . خلاصه علاقه نداشتن خودم ، بچه هایم و خانمم روی موقعیت فعلی من خیلی اثر داشت . خوش بختانه حالا سلامت نسبی دارم .  

 

یکتا : شما در دو قالب کلاسیک و نو شعر می سرائید . به صراحت هم گفته اید در قالب غزل پیرو حافظید و در شعر نو تابع نیما . اما به هویت مستقل شعری خود هم اشاره کرده اید . خود این هویت را چگونه یا در چه می بینید ؟

خائفی : به خاطر علقه و علاقه ئی که به حافظ پیدا کرده بودم ، مرتب غزل هایش را می خواندم . الان شاید هر کلمه غزلی را از او بگویند ، تا آخرش را می خوانم . دسترسی به آن آستان که میسر نبود ، ولی آرزو داشتم غزلی که می گویم ، استواری زبان حافظ را تا حدی داشته باشد . اثر دل بستگی به حافظ در سرایش خودم تأثیر کرد . دیگران هم که غزل هایم را می خوانند ، می گویند انگار یکی از شعرهای حافظ است . البته محبت و غلو می کنند . من واقعا شاعران دیگر ، از رودکی تا شاعر معاصر ؛ هوشنگ ابتهاج را خوانده ام ، هم تدریس کرده ام و شیوه های شان را می دانم . در نتیجه گرایش من به غزل از این جا شروع شد . ولی بعد احساس کردم ، جامعه و تحولاتی که در آن پیدا شده ، در قالب غزل منعکس نمی شود . درد انسانی در قالب غزل منعکس نمی شود . به طور کلی نگرش نیمائی به طبیعت در غزل میسر نیست . ما این نگرش را از نیما داریم . هر که در شعر نو قدمی برداشته ، نگرش انتزاعی نیما را باید قبول داشته باشد . چون او گفت : « قرار نیست من طبیعت را توصیف کنم . بل که آن چه می بینم ، باید بگویم . »

با این که زبان نیما در نوجوانی برایم خیلی مهم بود ، بعدها توانستم خیلی چیزها را از او بفهمم . منتها من تراش زبان فارسی ، شفافیت و درخشندگی زبان فارسی را دوست دارم . ولی نیما به آن اعتنائی ندارد . منتها من فکر می کنم با آن نگرش نیمائی ، باید به شیوائی بیان توجه داشت . این است که من آن چه از نیما آموختم ، تقطیع و شکستن اوزان بود و نگرش خاصش ولی در زبان آراسته تر و پاک تر و ظریف تر و زیباتر.

 

یکتا : در "پیرانه سخن " ابتدای کتاب تان گفته اید شعر را حاصل جوشش درونی می دانید و نه کوششی برای سرودن . اما تاریخ ادبیات شعر به هر حال تجربه سرزمین هرز تی. اس. الیوت را پشت سر دارد و کار ازرا پاوند را با آن . خودتان تا چه حد به ویرایش و پیرایش کارتان می پردازید یا به این امر اعتقاد دارید ؟     

خائفی : همان طور که در آن مقدمه گفته ام ، بدون تردید شعر فطری و ذاتی است و هیچ کس نمی تواند به کسی آموزش شعر بدهد . گاهی کارهائی که دوستان جوان برای من می آورند ، متوجه می شوم مایه شعری ندارند . همان طور که هر زمینه کاری دیگری ، مایه می خواهد . در نوجوانی حس کردم شعر چیزی پنهانی است که من در جست و جویش هستم . البته جدم ؛ مرحوم خائف شیرازی شاعر بود . پدرم هم خیلی اهل ذوق بود . ولی در خانواده تنها یک نفر ژنی یا میراث جد ما را بهره برده است و آن من هستم . واقعا هم حس می کردم جوششی هست که من دنبالش هستم . از همان نوجوانی شعر می خواندم و می پرسیدم . یادم است اولین حافظی که خواندم مال پژمان بختیاری بود . این است که همیشه حس می کردم باید چیزی بگویم و با غزل شروع کردم . اولین غزلم که چاپ شد ، برای خیلی ها تعجب انگیز بود . چون سن کمی داشتم . منتها دیدم باید دیدم را راجع به سرنوشت انسان و جای گاه انسان در شعر یا سرگردانی انسان امروز در زیر بار مشکلات و توسری هائی را که می خورد ، عوض کنم . نوجوانی ما برای ایده ئی هدر شد . ما حتا تا چند سال منتظر بازگشت آن روزگار بودیم تا بعد به بیهودگی دست یافتیم و به شرایطی رسیدیم که دیدیم دیگر امیدی نیست . این بود که حس کردم باید کاری بکنم . حتا دنبال موسیقی رفتم و مدت ها تار می زدم . بعد دیدم نه ، به آن شکل استادانه نیست . بنابراین ادبیات را انتخاب کردم . حال نمی دانم پاسخ سؤال شما را دادم یا نه ؟

 

یکتا: منظورم تغییر واژه ها یا کار روی وزن و ... است . یا افزودن بار معنائی یا اسطوره ئی و ... به کار . چون حتا امکان دارد شعر در همان مرحله جوشش ناقص باشد یا به دلیلی زایش تداوم نیابد . یعنی همان اتفاقی که  هنگام سرودن شعر "قوبیلای خان" کلریج افتاد .

خائفی : من از آن کسانی هستم که شعر را در دو – سه ساعت می گویم . ولی این می ماند تا بازسازی شود . در بازسازی خیلی واژه ها عوض می شود ، ولی آن ماهیت کلی عوض نمی شود . معتقدم حتا حافظ این کار را دقیقا انجام می داد . برای این که یک واژه شعرش را نمی شود پس و پیش کرد . من هم سعی می کنم شعری که چاپ می کنم ، کامل باشد . یعنی به صورتی باشد که نتوان بر آن خرده گرفت . شعری از یک دوست شیرازی برای آتشی در جائی خواندم . به قدری بد بود که متعجب شدم چرا آن را چاپ کرده . این کار 60 سال زحمت را بر باد می دهد . این است که با وسواس کاری برای چاپ می دهم . این وسواس در انتخاب واژه را هم عیب نمی دانم . زایش شعر را قبول دارم ، ولی بازنگری یش را هم قبول دارم .

 

یکتا : یعنی همان چه در مورد افزودن به نگرش نیما به آن معتقدید .

خائفی : نیما کار مهمی کرده است . یعنی تیشه به قالب های کلاسیک و مقید بودن شاعر به افاعیل عروضی زده است که دست و پا گیر بودند . نیما کار بزرگی کرد و شاعران ما را از زندان قوافی نجات داد . البته او قصائد و رباعیات سنگینی هم دارد . اما بعد دیده باید حرف تازه ئی بزند و کار خودش را بکند . یعنی سنگ بنای نسل شاعران بعد از مشروطه را گذاشته است .

 

یکتا : در مقدمه " پیرانه سخن " تان به دانش شاعر اشاره کرده اید . مشخصا از دانش چه تعبیری دارید ؟ آیا علوم محض روز است و همانی که برای مثال آقای شاملو در اواخر عمر از طریق یکی از دوستان نزدیکش در پی آن رفت یا نه ، منظورتان بیش تر جنبه ادبی قضیه است ؟

خائفی : این مسأله خیلی حساسی است . من دانش را با شعور شاعرانه می گویم . شاعر باید احاطه ئی بر کل علوم عصر خود داشته باشد . به خصوص در زمینه هائی که به کارش مربوط است . مثلا باید تاریخ بداند . مثلا من باید بدانم قبل از من شاعران این همه افغان کردند ، از چه می نالیدند . نه این که دانشی داشته باشیم که مثل خاقانی شعری بگوئیم که برای  یک بیتش ، باید یک ساعت در فرهنگی بگردی تا بتوانی معنی یش کنی . شاعر امروز باید به شعر کهن فارسی احاطه داشته باشد . باید بداند رودکی ، فرخی و ... چه گفته اند . یعنی رئالیسم و ناتورالیسمی را که در ادبیات کهن ما است ، بشناسد . بالاخره این ها شروع کرده اند ، اما نتوانسته اند از قید قالب ها رها شوند . در بیش تر شعرهائی که من می بینم ، نه استعاره ئی ، نه ابهامی ، نه بیان نهانی ، هیچ مطلبی در آن نیست ، یک مشت واژگان است که خواندن و نخواندنش هیچ فرق ندارد . شعر باید پیامی را در ذهن زنده کند یا پیامی را بین خواننده و گوینده رد و بدل کنند . احاطه بر ادب فارسی لازم است . واژه های شعرها گاهی بخش نامه ئی است . یک موقع رسم می شود تا از شب و ستاره و جنگل بگویند و دیگران هم این تعبیرات را تکرار می کنند ، معذرت می خواهم نشخوار می کنند . هر شاعری باید به اندازه ئی بتواند از زمانه خود آگاهی داشته باشد و پیچیدگی های زمانه اش را بشناسد و انسان سرگردان را در این عصر روان کاوی کند و بی چارگی ها و بدبختی ها و آزردگی هایش را بشناسد . البته همه در حیطه دانش نمی گنجد .

 

یکتا : البته آن چه شما می گوئید ، کم تر در غزل دیده می شود .

خائفی : بله ، غزل برای بیان تغزلی و عواطف خصوصی و خلوت شاعر بهترین قالب است . ولی وزن نیمائی وزنی است که شاعر باید حرف اصلی یش را بزند . الان هم کم تر غزل می گویم . دوره ئی بیش تر می گفتم .

 

یکتا : برای به روز کردن شعرتان بر مبنای تعریفی که از دانش عرضه کردید ، چه می کنید ؟ به فرض در غزلی که جوششی می سرائید ، چگونه به این دانش نقش می دهید ؟ یا از فرم های دیگر هنری چگونه برای تلفیق با شعرتان استفاده می کنید ؟ منظورم برای مثال کاری است که خانم بهبهانی در شعر " نرگسانه " کرده اند که سال گذشته در همین مجله آینه ها از ایشان داشتیم .

خائفی : من با خیلی ابداع های خانم بهبهانی در کارهای تازه شان موافق نیستم . همین توجه به مسأله فرم باعث شده شعر ایشان  از حالت خالصانه و خلوصش خالی شود . حتا اوزانی که به کار می برند و ابداعی است ، در اوزان فارسی هست و می گویند اوزان نامطبوع . این موضوع باید ریشه یابی شود . فروغ فرخزاد و خانم بهبهانی دو شاعره زمانه مایند . فروغ اوزان را به هم ریخت و موفق بود . خانم بهبهانی هم خواستند این کار را در قالب غزل کنند . یعنی با حفظ مبانی و اصول ، کار نو کنند . مثلا "مرد یک پا" موفق بود . ولی الان فکر می کنم تا این حد دنبال فرم رفتن ، ایشان را از آفرینش ناب شعری دور می کند . لزومی ندارد بگویم من امروز می خواهم این وزن را انتخاب کنم . شعر در قالب غزل یا نو ، توأمان زایش می کند . هیچ وقت نمی گویم غزل یا شعر نو می گویم . وقتی در ذهنم ، زبانم ، کاغذ و کلام پیدا می شود ، وزن پیدا می کند یا بی وزن می شود . به نظرم این به ترین راهی است که من می پسندم . گرچه خانم بهبهانی کار خیلی مهمی کرده اند ، اما من نمی توانم در موردش نظر قطعی بدهم .

 

یکتا : و حرف آخر ؟

خائفی : حرف تازه ئی که ندارم . امیدوارم همین طور که در مقدمه کتاب هست ، این که شعری چاپ شود یا در روزنامه ئی اسمی مطرح شود ، تنها آرزوی شاعر نباشد . بل که آن که می خواهد به بازار برود ، باید با سرمایه ئی برود ، با اندوخته ئی برود ، باید تهی کیسه به بازار نرفت . مطالعه آثار دیگران در شکل گرفتن کار آدم خیلی مؤثر است . شخصیت کاری آدم وقتی شکل می گیرد و رشد می کند که همه اشکال شعر را خوانده باشد و به زبان مستقل برسد . بزرگ ترین کار هم زبان مستقل است .     

 

یکتا : از وقتی که در اختیار آینه ها گذاشتید ، سپاس گزارم .  

       http://www.aineha.com/24/interview.htm

///////////////////////////////////////////////////////////

گفت‌وگو با پرويز خائفي

انگار امروز همه از روي دست هم مي‌نويسند

پرويز خائفي متولد ‌١٦ آذر ‌١٣١٥ در محله‌ي دروازه کازرون شيراز است. خائفي در مدرسه‌هاي ابن سينا، حاج قوام و سلطاني شيراز درس خوانده و بعد از دانشکده‌ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه شيراز، از رشته‌ي علوم اجتماعي فارغ‌التحصيل شده و پس از آن در همين رشته، کارشناسي ارشد خود را از دانشگاه تهران گرفته است. پدرش، خائف شيرازي، هم شاعر بوده است.
پرويز خائفي در گفت‌وگويي تفصيلي با خبرنگار ادبي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در فارس، عنوان كرد: از نظر حرکت تکاملي يا جبر ضرورت، من نوجواني و تا جواني کمي بيش‌تر را با فريدون توللي زندگي کردم، يعني رفت و آمد و دوستي مداوم او با پدرم همراه با مبارزات ملي شدن صنعت نفت. در ‌٢٨ مرداد ‌٣٢، ‌١٦ يا ‌١٧ساله بودم و عضو جوانان جبهه‌ي ملي. مي‌خواهم بگويم جوشش شعري من با شهرت روزافزون فريدون بخصوص در شيراز همراه بود. همراه با او به چاپخانه‌ي مصطفوي مي‌رفتم و يک‌روزه روزنامه‌اي را عليه دشمنان نهضت ملي مي‌نوشت و مي‌بست و تمام مي‌شد. با چنين وصفي دور نيست اگر در اوايل کار در شعاع کارهاي توللي بودم، بعدها و بعد از مدرک ليسانس، اغلب روزها با هم بوديم و نظامي مي‌خوانديم. هنوز "نافه" و کتاب‌هاي بعدي او چاپ نشده بود. اما نکته‌اي را بگويم، وقتي در سال ‌٤٢ "حصار" منتشر شد، يدالله رؤيايي در مجله‌ي "انتقاد کتاب" نوشت: خائفي برخلاف آن‌چه مي‌گويند، تأثيري از توللي ندارد و خيلي کم، ولي بيش‌تر شيفته‌ي تصويرسازي‌هاي نادرپور است.
او در ادامه متذكر شد: من بدون ترديد سايه‌ي شعري توللي را داشتم، کما اين‌که همه‌ي شاعران پيش از من هم از چارپاره‌سازي توللي شروع کردند و بعدها به موازين ناآشنا و نامأنوس آن روز گرويدند. اما در همان "حصار" مشهود است، خيلي زود توانستم از قيود دوبيتي‌هاي پيوسته و ترکيبات پيشين رهايي يابم، گرچه دوست بزرگوار جناب شفيعي کدکني بعد از چاپ "حصار" در روزنامه‌ي "خراسان" نوشت، صداي حنجره‌اي جوان از شيراز شنيده مي‌شود که جهش‌هايي چشم‌گير از ابداعات توللي دارد و مهم‌تر، م. آزاد نوشت، خائفي دورپروازتر و متوسع‌تر از فريدون پا به عرصه گذاشته است.
اين شاعر سپس درباره‌ي مشهور بودن گفت: به هر جهت، معروفيت عوامل مختلفي داشت. کارهاي بعد و ارتباط مداوم با مطبوعات مطرح و سنگين آن روز و دوبيتي‌هاي فريدون مشيري، مهدي اخوان ثالث، نادر نادرپور، م. آزاد و سيمين بهبهاني و بعد ارتباط با كساني مثل رسول پرويزي، ابوالحسن ورزي، پرويز ناتل خانلري و بسياري ديگر، يعني کم‌تر چهره‌ي ارزنده‌اي بود که با من ارتباط ديداري يا مکتوب نداشت. نيرنگ و ريا در کارم نبود. با رؤيايي، كه او را بنيان‌گذار شعر نو واقعي مي‌دانم، دوست بودم و با ابوالحسن ورزي و ساير غزلسرايان هم نزديک. قصه دراز است.
خائفي درباره‌ي اين‌كه گفته مي‌شود وقتي شعرهايش در مجله‌ي "روشنفکر" چاپ مي‌شدند، اسير فريدون توللي بوده، درباره‌ي شعر توللي، گفت: شعر توللي هنوز هم ويژگي‌هايي دارد که مورد تأييد است. يکي از صاحب‌نظران مدتي پيش به من گفت، هر وقت شعر "عيد" توللي را مي‌خوانم با اين مضمون كه: برو اي مرد برو چون سگ آواره بمير / که حيات تو به جز لعن خداوند نبود، تحت تأثير قرار مي‌گيرم. توللي در حوزه‌ي تاريخي خودش همراه با بررسي عوامل زماني و ساير جهات، ارزندگي بسيار داشت و دارد. طنز کتبي و شفاهي او بي‌نظير بود. ذهن او چون ادب کهن را پشتوانه داشت، پربار بود. از طرفي هرگز متشاعر نبود، جوشش شعر داشت و عمر شعرش بود. من هم در آغاز کار، "هواي تازه"ي احمد شاملو، "افسانه"ي نيما يوشيج و ديگر شعرهاي نيما را مي‌خواندم. ضمن اين‌که گرايش نسبت به ساختار شعر از نظر بياني بسيار مهم بود. در مورد اين زمانه‌ي حساس، حرف بسيار است و رشد شعر در من در دست فراز و نشيب بود که به هر صورت با توشه‌ي تجربي گذشت و خود سنگري بود براي پرش‌هاي بعدي. مهم اين است که بهره‌گيري و مايه‌وري در من کمال مي‌يافت. مي‌توانستم با مرور شعر کهن و جريان نو شعرم را صرافي کنم و به سنگرها و جايگاه‌هاي بعدي خيز بردارم.
او در ادامه درباره‌ي اين‌ اعتقاد كه فريدون توللي، نادر نادرپور، فريدون مشيري و پرويز خائفي را در شعر دنباله‌ي هم مي‌دانند، گرچه بعدها برخي نادرپور را سرآمد اين عده دانستند، و قبول داشتن اين تقسيم‌بندي‌ها، گفت: از ديد منتقديني مثل عبدالعلي دستغيب خير. او در نقدهاي گذشته به جهاتي شيفته‌ي دست‌يابي به مقبوليت اين شاعران بود. بگذريم اين حرف را محمد حقوقي و رضا براهني هم به گونه‌هاي مختلف زده‌اند. اگر زيربناي روابط اين گفته‌ها بررسي شود، حيرت‌آور است. همين بس، حالا که اختلاف‌ها شخصي نيست، حقوقي در نامه‌ي خصوصي و... نظرات تازه‌اي دارد و براهني هم که حتا به ديدنم در شيراز آمده، در نقد کتاب شعر فارس منصور اوجي، درست خلاف نظر اوليه‌اش را بيان کرده و از کارهاي من تعريف کرده است. اما براي من، نه تعريف امروز و نه حرف آن روز مهم نبود. من حرکت خود را در مسير خود داشتم. چشم‌اندازهاي تازه مهم بود. منوچهر آتشي،‌ دوست ديرين من، که از همه‌ شاعرتر بود، از سال‌هاي معلمي در شيراز با من دوست خانه و گرمابه بود. نظرات او دقيق و تهي از غرض بود. کما اين‌که مي‌بينيد من راه افتاده‌ام و مسيرم را، چه سنگلاخ و چه صاف، طي کرده‌ام. صريح مي‌گويم، من هرگز دنباله‌رو کسي نماندم؛ ولي در سياه‌مشق‌هاي اوليه آثار رهگذران پيش از من بخصوص نادرپور به تمام معني مشهود است.
خائفي درباره‌ي اين‌كه آيا مي‌پذيرد كه يك شاعر نوقدمايي است، عنوان كرد: اگر اين تعبير نوقدمايي را شامل و کامل بدانيم، بله، من فخامت زبان حافظ را در اکثر کارهايم حفظ کرده‌ام. مي‌دانيد به نظر من همان‌طور که هر کس شاعر يا نقاش يا پزشک يا نجار و... زاده مي‌شود، زبان و رشد زبان هم در عده‌اي از شاعران همين‌طور است. کسي که از مدرسه‌ي ابتدايي همراهم بوده، "حافظ" پدرم يعني ديوان حافظ قزويني است که هنوز دارم. رنگ خواندن پدرم و رنگ جلد کتاب هنوز در ذهنم مانده است. در شعري به‌نام "صداي رنگ" که آتشي آن را اول در "تماشا" چاپ کرد، به اين تداعي ذهني اشاره کرده‌ام.
او در همين زمينه افزود: بي‌پرده مي‌گويم من زبان محاوره را خيلي به سختي در شعرم راه مي‌دهم. البته اين کار اگر به وسواس کشيده شود، ضربه‌ي بزرگي است. اما من کوشيده‌ام چنين نباشد. ژانر و قالب و فرم شعري که به ذهن متبادر مي‌شود، تفاوت دارد. گاهي لازم مي‌دانم زبانم استخوان‌بندي فاخر و سنگين حافظ بزرگ را داشته باشد، ولي گاهي متأثر از نمادها و تجلياتي هستم که خلوص شعر غالب است. مي‌کوشم در آن‌جاها کاري به گزينش واژه نداشته باشم که حس فدا و آن لحظه‌هاي ناب گرفته شود. شعرهايي دارم، بخصوص غزل‌هايي، که گاهي در آن‌ها، ساعت‌ها ذهنم براي گزينش يک کلمه و جستن بهترين‌ها مشغول بوده است. خيلي فرق مي‌کند، اگر شاعر نباشي، درک آن مشکل است. بخصوص اين سال‌ها (نه همه‌ي سال‌هاي غزل) گرفتار اين وسوسه يا به قول نظامي، کُن مکُن بوده‌ام که کامل‌ترين و رساترين واژه‌ي جايگزين کدام است.
خائفي در پاسخ به پرسش ديگري مبني بر اين‌كه برخي معتقدند شعر آزاد او نتوانسته از زير زبان فاخر تغزلي شانه خالي کند و با تمام ارادتي که به نيما دارد، شعرش اما با آرمان‌هاي نيما نزديک نيست، عنوان كرد: شعر در وهله‌ي اول يعني تغزل. حافظ غزلي دارد با اين مطلع:

آن‌که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسکين داد
آن‌که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش دادِ من مسکين داد

مي‌دانيد اين تغزل صرف است. اما اين غزل در رثاي قوام‌الدين عبدالله صاحب‌عيار و مدح تلميحي شاه شجاع است. همه‌ي مفاهيم غيرمستقيم بيان مي‌شوند. همه‌ي کلمات در پرده‌ي استعاره و ايهام و... هستند. بله من هم در آثارم نوقدمايي هستم؛ اما تا آن‌جا که به مغز مفهوم و عنصر حس و سلول‌هاي زنده‌ي جان شعر لطمه نزند. هيچ‌چيز کليت ندارد. اما آرمان‌هاي نيما؟! نيما تا آن‌جا براي من عزيز و محترم و گرامي است، که از روي آن سرمشق بنويسم. شعري براي نيما دارم که در آن شيوه‌ي حس نيمايي را ارج مي‌نهم. نامه‌هاي نيما به عشقي را خوانده‌ايد؟ مي‌گويد من راهي را آغاز کرده‌ام که تو بايد کامل کني؛ ولي نه عشقي آمادگي دريافت آن را داشت و نه زمان به اين بزرگوار فرصت داد. به هر صورت شعري که حس نيمايي را نيافته باشد، چه موزون و چه بي‌وزن، شعر نيست و اين البته در بسياري از شعرهاي او وجود دارد. گاهي کل يک شعر مصنوع است و گاهي تکه‌هايي از آن. بايد کوشيد هر وقت حالت زايش در شاعر نيست، شعر نگويد و حتا نيمه‌کاره‌ي آن را رها کند.
خائفي در ادامه‌ي گفت‌وگو با ايسنا درباره‌ي موزون بودن شعرهايش گفت: من از ‌١٧سالگي شعر گفتم و عجبا که نخستين شعر چاپ‌شده‌ام نيز غزل بوده است و همان‌طور که اشاره کردم، پيش از هر آشنايي با شعر، کم و بيش با حافظ آشنا بودم و کنار پدرم بعد از آموزش ساعتي "گلستان"، "حافظ" مي‌خواندم و پدرم تصحيح مي‌کرد. "گلستان" را همراه با شادروان خسرو - برادر کهتر - و خواهرم در سال‌هاي دبستان مي‌آموختم و هر ميزاني را که پدر معين مي‌کرد، ما حفظ مي‌کرديم، و در اوايل دو جايزه مي‌داد. اين خود موجب شده بود که ضرباهنگ شعر را بشناسم و اصولاً پدرم هرچه با فريدون توللي مأنوس بود، نيما را نمي‌شناخت و قبول نداشت، و شعر را منظوم مي‌پنداشت. باري غزل زاييده‌ي اين محيط و شرايط بود. سالي که اولين شعر من در مجله‌ي "روشنفکر" در سال ‌١٣٣٨ چاپ شد، دوبيتي پيوسته بود؛ اما ذهن من نمي‌پذيرفت که درنگ کنم و درنتيجه در همان مجموعه‌ي "حصار" که ‌١٣٤٢ چاپ شد، نخستين شعرم "روزها گذشت" بود: روزها را هفته‌ها کرديم / هفته را سال‌ها کرديم / سال‌ها را نيز... اين بود که "حصار" مورد توجه بسياري از صاحب‌نظران مثل مشيري، نادرپور، زهري و ديگران حتا رؤيايي و م. آزاد قرار گرفت؛ پس پيش‌زمينه وزن بود، منتها با شکستن افاعيل عروضي. در "حصار" وزن به‌هر صورت حاکم است؛ اما در دومين کتاب، "باز آسمان آبي است"، نخستين شعر بي‌وزن را نوشتم که شادروان سيروس طاهباز آن را در مجله‌ي "آرش" يا "دفترهاي زمانه" چاپ کرد و مورد قبول بسياري از نوجويان و جوانان قرار گرفت. اما خيلي زود بعد از کتاب سوم و "از لحظه تا يقين" پاي‌بندي به وزن تبديل به يک ريتم و هارموني شد. به‌هر صورت کم‌کم از قيد وزن رها شدم و کارهاي بسياري بخصوص شعرهاي کوتاه (که بر آنم خيلي جدي اين راه کوتاه و موجز و منسجم‌گويي را ادامه دهم) بيش‌تر مورد توجهم قرار گرفت. امروز معتقدم اگر بي‌وزني عامل اطناب و زياده‌گويي و پرت شدن به مرحله‌ي تطويل نرسد، راه مناسبي است. اما خطري که شعر بي‌وزن به نقل از شفيعي کدکني دارد، راحتي آن براي کساني است که مي‌خواهند سريع شاعر شوند و سريع رساله‌هاي شعر بيرون آورند! گمانم گفته‌ي اين دوست بزرگ است که شعر بي‌وزن يا بي‌وزني در شعر مثل موريانه، شعر امروز را مي‌جود و پيش مي‌رود.
خائفي در گفتن بيش‌تر از تجربه‌ي شعر کوتاه، عنوان كرد: مي‌پذيرم که مخاطب و شنونده و خواننده‌ي شعر در فراز و نشيب‌ها متفاوت بوده‌اند. امروز دوستان جوان و آگاه من همين حرف را مي‌زنند. در آغاز تجربه‌ي گذرايي بود؛ اما چنان واکنش احساسي و مردمي داشت که با تعمق بيش‌تر جدي‌تر شد. در کتاب آماده‌ي چاپ من، "کنار لحظه‌هاي عمر"، اصولاً کوشيده‌ام با همه‌ي گرايش و کششي که به غزل دارم، از آن اجتناب کنم و بيش‌تر شعرهاي حسي و آفرينش‌هايي بي‌وزن يا باوزن استفاده کنم؛ ولي بايد خيلي وسواس داشت. صفحه‌ها را پر کردن خطرناک است. شعر بي‌وزن و کوتاه دقيقاً همان قضيه‌ي نوقدمايي سهل و ممتنع است، گاه مثل يک رويش گياه و گل و جوانه زود مي‌رويد، تاولي بازشده بر ذهن مي‌شود و گاهي با تفکر چيز بسيار بي‌مزه و بي‌ثمري است.
خائفي در بخش ديگري از اين گفت‌وگو درباره‌ي سياست در شعر حافظ و معاصران عنوان كرد: در شعر حافظ هر دري را که باز مي‌کني، دري ديگر باز مي‌شود. مبارزه است، يک‌تنه به جنگ آمده، و زبان زمانه‌ي خود را دارد. تغزل و فلسفه و تصوف و قشري‌گري مذهبي، ستم و سفاکي و گه‌گاه حمايت و نوازش شاهي، حاکمي، شاهزاده‌اي و وزيري. اما نيما مطلقاً شعر سياسي ندارد. بهره‌ي انساني را مي‌توان به کليت سياست سپرد، اما آن‌قدر که گرفتار قبول شعرش بوده، انگيزه‌ي اشارات سياسي نداشته است و از طرفي آن روزها سياست داشت در بعد حاکميت استبداد سازنده شکل مي‌گرفت. همه چشم انتظار دارند تا نوعي دموکراسي بعد از آن خلق شود؛ اما ديديم که نشد و نيما بعد از قتل عشقي به انزوا کشيده شد. بعد از او در همان حاکميت، شاعران با لفافه‌هايي ايهامي و ايماژهاي خاص خود هستند. شعر "زمستان" اخوان نمونه‌ي يأس مطلق است و فروغ و شاملو تعفن موجود را با کارهاي خاص خود به هر صورت به رودخانه‌ي سياست مي‌ريختند.
او در ادامه گفت: اين‌ها و نسل ما چهره‌هاي ماندگار بسيار داشتيم. امروز نخبه‌پرور نيست، مثل اين‌که همه از روي دست هم مي‌نويسند. اما هيچ‌کس نمي‌تواند با فشارهاي غيرمعمول و حتا معمول، چهره‌اي را ممتاز يا برتر کند. اين‌ها که اسم برده شدند، کارشان را کرده و صيقل زمانه را هم ديده‌ و مانده‌اند. کسي هم نمي‌تواند وجود تاريخي و جايگاه شعري آن‌ها را نفي و يا بزرگ‌تر کند. خودشان و کارشان حرکت جبري دارند. مگر عده‌اي چهره‌ي ماندگار دولتي نشدند؟ نام آن‌ها را از مردم بپرسيد، نمي‌شناسند. اما در زمان خودم من با پشتوانه‌ي کارم به ميدان آمدم. اگر چيزي در چنته نداشتم، سال‌ها پيش‌تر صاحب‌نظران کارم را تأييد نمي‌کردند و در نيمه‌ي راه مي‌ماندم. بي آن‌که با عوامل بازار شهرت پيوند داشته باشم، شعرم حرکت مردمي داشت. درباره‌ي حافظ من از کساني بودم که در جواني و آغاز کار به کنگره‌هاي ايران‌شناسي دکتر ايرج افشار دعوت مي‌شدم. همان‌جا سر و صدا برپا شد. وقتي در سخنراني که موجود است، گفتم، شاملو شاعر بزرگي است، اما محقق دانايي نيست و لغزش‌هاي ديوان حافظش را مطرح کردم، سر و صداهاي بسيار شد. خودش در روزنامه‌ي "آيندگان" آن روز نوشت: اين مرد نمي‌داند من از چه زاويه‌اي به حافظ نگاه مي‌کنم و مغلطه‌هاي ديگر. پاسخ دادم: زاويه مطرح نيست؛ غلط‌خواني و علامت‌گذاري‌هاي نادرست. همه‌ي استادان مثل مينوي، فرزاد (که کار خودش جاي حرف دارد)، سجادي ، رياحي و... حيرت کرده بودند. منظورم اشاره به سير شهرت است. ما کار کرديم، خوانديم و با پشتوانه به عرصه‌ي تعاطي افکار آمديم. تهي‌کيسه به بازار نيامديم. امروز همه‌چيز يا راکد است يا تهي‌کيسه به بازار آمده‌اند. حرف بسيار است!
اين شاعر سپس درباره‌ي اين‌كه به جز حافظ ، از کدام شاعر بيش‌تر وام گرفته است، عنوان كرد: بعد از حافظ که امروز خوشبختانه به تدريس رموز و ارزش‌هاي بياني و موقعيت‌هاي اجتماعي او مشغولم، خود موجب شد که به شاعران پيش از او مثل سلمان ساوجي، کمال خجندي و معاصر او مثل خواجو و عبيد بپردازم، حتا سعدي بزرگ. بارها گفته‌ام حافظ از برداشت شاعران پيش از خود به مرتبه‌ي اوج رسيده است. گاهي شعر او اقتفا و استقبال دقيق اين شاعران است، ولي گويي به عمد اين کار را کرده و مهر باطل بر آن‌ها زده است. برتري نگاه حافظ مشخص است. سعدي مي‌گويد:
بگذار تا مقابل آيينه بگذريم / دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

حافظ مي‌گويد:
بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم / کز بهر جرعه‌اي همه محتاج آن دريم

مي‌بينيد که برداشت تغزلي خاص به برداشتي گسترده‌تر و عميق‌تر تبديل مي‌شود. من حافظ را به‌عنوان کسي که يک‌تنه با شعر به مبارزه عليه روزگار رياکارانه‌ي مظفري و تيموري و تظاهر به دين و ريا برخاسته، ستايش مي‌کنم. حافظ تاريخ عصر آشوب قرن هشتم است. پاک‌بازي مطلق در برابر تظاهر و دين‌فروشي. کشتار انسان‌هاي فهيم مثل خواجه قوام‌الدين عبدالله صاحب‌عيار و ديگران در منتهاي تنگدستي و فقر، علو طبع و بزرگ‌منشي. اما درباره‌ي شاعراني ديگر من مدت‌ها سرگرم قصايد خاقاني بودم. مرد بزرگي است، اما تنها براي دانش‌اندوزي و احاطه به ادب فارسي، مهم و معتبر است. بار دانش شعري در مراثي اوست. مثل ايوان مداين و رثاي رشيدالدين وطواط که استاد او بوده است. شعر مشروطه و بعد از آن را بسيار خوانده‌ام؛ گرچه شعر و شعار است، اما به هر صورت مقدمه‌ي تحول نيمايي است. من کوشيده‌ام که فرازهاي شعر کهن را ناديده نگيرم، حتا صفي عليشاه را هم خيلي مرور کردم. قصيده‌ي شورانگيزي دارد.
خائفي همچنين ماندنش در شيراز و نيامدنش به پايتخت گفت: مسلماً در تهران بودن مزايايي دارد و مضراتي. دوستي هست، امکانات هست، توطئه‌ي سکوت هم هست! اما عامل شهرت بخصوص براي شعر و کار مکتوب، تنها مقيم تهران بودن نيست. چند سالي هم بودم. سال ‌٧١ تا ‌٧٢ و بيش‌تر دوستان به ديدنم مي‌آمدند؛ اما در شهري مثل شيراز در کنار شهرت حافظ نشستن و کار شعري و ادبي کردن و با همه‌ي نشريات تخصصي پيوند داشتن بهتر است و ارجح. باور کنيد ماهانه بيش‌تر مجله‌ها و مجموعه‌هاي شعري و کتاب‌هاي تازه براي من ارسال مي‌شود. پس چه بهتر که در زيج خود بمانم و شعرم و اثرم حرکت داشته باشد.
او در پايان نيز متذكر شد: بگذاريد کوتاه سخن بگويم در ‌٧١سالگي پشيمان و مغبون نيستم. بيهودگي‌ها را گذرانده‌ام و هنوز جوشش کار دارم.

http://www.amirkabir.net/pages-1520.html

منبع: خبرگزاري دانشجويان ايران

او می نویسد:

من شاملو را  ندیدم. ولی برخورد مکتوبی که در روزنامه ها داشتیم- وقتی من نقدی بر کتاب حافظ او نوشتم- در جوابم نوشت "این حضرت- یعنی خائفی- حتا جای گاه نگرش من و زاویه دید مرا درک نکرده."

من جواب دادم"من کاری به نگرش شما ندارم. به واژگانی کار دارم که در دیوان حافظ آمده. آن نقطه گذاری های شما، آن کاما و گیومه های شما، شعر حافظ را به هم ریخته."

ولی اخوان که به شیراز می آمد- آن زمان خانه ئی در رحمت آباد داشتیم- به منزل ما می آمد. م. آزاد هم بود. او برای اخوان خیلی احترام قائل بود.

در شیراز جائی هست به نام هفت تن و چهل تن. در این دو محل قبرهائی است- هفت قبر در هفت تن و چهل قبر در چهل تن- که ناشناخته اند. یعنی هیچ اسمی روی سنگ قبرها نیست.

به خصوص شبی که در منزل ما بود، خیلی علاقه مند بود آن جا را ببیند. وقتی رفتیم، اخوان گفت:«این ها بزرگ ترین آدم های روزگار بودند. چون هر که بودند نخواستند نام شان بماند. خائفی، اگر توانش را داشتی، وقتی مُردم، مرا ببر این جا دفن کن تا بشوند هشت تن.»   

پرویز خائفی:

افسانه ایست راز حیات، از زبان عشق

عمری است گوش هوش، به افسانه داده ایم


شعر از پرویز خائفی
مرا برد

مرا تا کجا برد

مرا تا صدا، تا خدا برد

همان خوب

همان گرم تصنیف ناب قدیمی

همان « شد خزان گلشن آشنایی»

 

مقالات و آثار پرویز خائفی از 1338 تاکنون منتشر می شود

مجموعه مقالات و آثار پرویز خائفی از سال 1338 تا امروز در کتابی با عنوان " مجمع پریشانی " توسط انتشارات نوید منتشر می شود.

به گزارش خبرنگار مهر، از پرویز خائفی همچنین کتابی حاوی خاطرات پنجاه ساله وی و نامه هایی که میان او و شاعرانی چون فریدون توللی، پرویز ناتل خانلری، رسول پرویزی، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و... رد و بدل شده، امسال منتشر می شود. این کتاب فعلا نام مشخصی ندارد.

خائفی که مجموعه شعر تازه ای هم در دست تالیف دارد، اواخر سال گذشته اثری با عنوان " آخرین آغاز " را از سوی نشر روشن مهر منتشر کرد. این کتاب دربرگیرنده اشعار کلاسیک و نو این شاعر است.

  ...  دوشنبه 4 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

این یکی یه ذره ارتباط داره دیگه !!

  ...  دوشنبه 4 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته  پزشکى است و بخش سرطان دانشکده  پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

يکى از زيباترين داستان‌هاى واقعى

 

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه،

 مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست.

 البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت.

 مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

 تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود.

 هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد.

 او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت،

 خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود:

 «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».

 معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود:

 «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است.

 همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»

معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود:

«مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است.

 او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن مي‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد.

 اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود:

«تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.»

خانم تامپسون با مطالعه  پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.

 تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه  دانش‌آموزان هدايايى براى او آوردند.

 هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه  تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود



ادامه مطلب اینجا
  ...  دوشنبه 4 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
زمانی  آقای فقیری  معاون مدرسه ما بود

چه خط زیبایی داشت یادش گرامی و عمرش پایدار باد - پورابراهیم



امين فقيري در 30 آذر 1323 در شيراز متولد شد. از هجده سالگي داستان‌هاي او در مجلات ادبي خوشه، سخن و فردوسي به چاپ مي‌رسيد؛ و نخستين مجموعه داستانش به نام "دهكده‌ي پرملال" را در 23 سالگي منتشر كرد. او در كنار شغل دبيري، تا كنون نوزده كتاب در زمينه‌ي رمان، مجموعه داستان، نمايشنامه و داستان نوجوانان به چاپ رسانده است.


ادامه مطلب اینجا
  ...  یکشنبه 3 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 
ادامه مطلب اینجا
  ...  شنبه 2 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم ؟  از  وبلاگ
 
                                                                 http://omlet38.blogfa.com

      باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم             

                                      شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

        گاهی برای خواندن یک شعر لازم است            

                                              روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

        از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام            

                                                  آنگه مسیر  آمدنم را عوض کنم

        در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم             

                                               اینبار  شکل در زدنم را عوض کنم

        وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من             

                                           وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

        پیراهنی به غیر غزل نیست در برم             

                                            گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

        دستی به جام باده و دستی به زلف يار            

                                             پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟

        شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود              

                                                  با ید تما م آنچه منم را عوض کنم

        دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست             

                                              روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

                                           


ادامه مطلب اینجا
  ...  شنبه 2 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 این شعر طنز را از وبلاگ http://omlet38.blogfa.com/ انتخاب کردم

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بود با شما  کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما ٬نه  با کلید

از اتفاق های درون اتاق ها

دارد هزار خاطره و ماجرا  کلید

در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!

از راه قفل٬ رابطه دارند  با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا  کلید

تا بوده ٬ بوده یک تنه مشکل تراش٬ قفل

تا بوده ٬ بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا کلید!

گاهی اگر نخورد به در٬ یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا ٬کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن  نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن را به را ٬کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما  کلید

این یک سفارش است که حتما عمل کنید

حالا که مثل بنده اسیر  مشاکلید

آدم برای کار مهم گاه ٬لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید


ادامه مطلب اینجا
  ...  شنبه 2 تیر1386 ...    ...  مهدی - پورابراهیم  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

Search Engine Optimization and SEO Tools
- ...