نـظر من این است تو چه می اندیشی |
بعد از اينکه زن پيتر از حمام بيرون اومد .همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،
زن پيتر يه در حالی که حوله دور خودش پيچيده بود رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.
به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!،
بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره.
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به داخل ساختمان برگشت،
پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود،
پيتر گفت: خوب، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!
مردي در مسابقه اطلاعات عمومي شرکت کردهاست و سعي در بردن آن دارد .
سوالات را بخوانيد:
1- جنگ صد ساله چقدر طول کشيد؟
الف: 116 سال ب: 99 سال ج: 100سال د: 150 سال
او نمي تواند به سوال جواب دهد .
2- کلاههاي پاناما در چه کشوري توليد مي شوند؟
الف: برزيل ب: شيلي ج: پاناما د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک ميکند.
3- روسها در چه ماهي انقلاب اكتبر را جشن مي گيرند؟
الف: ژانويه ب: سپتامبر ج: اکتبر د: نوامبر
خوب! حضار بايد به دادش برسند .
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر ب: آلبرت ج: جرج د: مانوئل
اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت ميکند .
5- نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده است؟
الف: قناري ب: کانگارو ج: تولهسگ د: موش
در اين جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف ميدهد .
اگر خيلي خودتان را گرفتهايد که همه جوابها را ميدانيد و به اين دوست بنده خدا کلي خنديدهايد،
بهتر است اول جوابها را مطالعه کنيد :
1جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشيد.( 1337- 1453)
2-کلاه پاناما در اکوادور توليد مي شود .
3انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته مي شود .
4اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسيدن به مقام پادشاهي به جرج تغيير نام داد .
5-توله سگ، اسم لاتين آن Insularia Canaria است که يعني جزاير توله سگ .
حالا مي توانيد به خودتان بخنديد !

لذت بردن هم نیازمند شعورو استعداد است
چه بسا ما با لذت های پسندیده ای مواجه با شیم ولی استعداد و شعوروتوان درک آن لذت را
نداشته باشیم همانطوریکه افراد بیمار توان درک لذت غذا ندارند به جای آنکه از خوردن
غذااحساس لذت کنند رنج می برند
دانشمند و فیلسوف ایرانی ابونصر فارابی متولد قرن سوم (معلم ثانی)

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست
پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست
در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز
دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم
موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست
مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها
با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست
صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام
ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من
امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست
این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست(شهریار)
*********

گفتم : مادر ! گفت : جانم !
گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم .
گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم .الهی جانم به قربانت
گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم .
گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........
همه از درد گفتم ...... .............همه از رنج گفتم .
واما يکبار هم نگقتم : ! من خوبم . خوشبختم . شادم .....
وای مادرم ......... وای مادرم
مهرانگيز ساحل . هامبورگ
سروده ای از خانم دکتر محمدی یکی از اساتید دانشگاه آزاد شیراز

راه فردای تو کوهستانی است
را فردا سخت است
راه فردا پر پیچ
راه فردا پر خم
کفش لازم دارد
لیکن از جنس تلاش
عینک خوش بینی
پایی از جنس امید
بدن از جنس سواد
باز هم می بینم
راه فردا دور است
نقطه ای روشن نیست
همه جا تاریک است
لیکن این نور امید
که در اندیشه تو است
همچو فانوس خیال
روز روشن کند ایام تو را
گر تو هم با ما در مکتب درس
پای در راه نهی محکم و سخت
شادمان بگذری از فصل خزان
همچو سبزینه درخت
دکتر شریعتی که دوست ندارم از وی با عنوان مرحوم یاد کنم زیرا زنده و جاویدان است در قسمتی از مقدمه کتاب کویر می فرماید :
سری که رنج و تعهد و هدف ندارد به دنبال سرگرمی می گردد
اندیشه ای که با حقیقت تماس ندارد در خلا فراغت سرگردان است و به پوچی سارتر و به عبث کامو یا بی انتظاری بکت ویا دم غنیمتی کافکا و یا خود فریبی و بهشت انگاری ژید و یا طغیان مالیخولیایی سورئالیسم و با خیالبافی های هگل ویا وهم پرستی های برکلی ....میرسد
زندگی مردم سیر و پر و فارغی که یکنواخت و معین و مهیا می گذرد ناچار است از غرایب و عجایب و رمان های پلیسی و تفنن های جنسی و مازوشیسم و سادیسم و سرگرمی های اعجاب آور و آرایش های فانتزی و حیرت اتگیز و بازی های تند و خیره کننده ی رقص نور و امپرسیونیسم و ذهنیت های ساختگی


|
با پرویز خائفی خلاصه : پرويز خائفي در سال 1315 ه.ش در شيراز از مادر زاده شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و براي ادامة تحصيل وارد دانشكده ي ادبيات همان شهر گرديد . و به دريافت ليسانس در رشته زبان و ادبيات فارسي، و به تدريس در دبيرستان هاي شيراز اشتغال ورزيد . سپس عازم تهران گرديد و دوره ي فوق ليسانس را در علوم اجتماعي گذرانيد و به سمت مسئول تبليغات و انتشارات كميته ي پيكار با بي سوادي منصوب شد . خائفي از آن پس در وزارت فرهنگ و هنربه خدمت پرداخت و يك چند رياست كتابخانه ي ملي فارس را عهده دار بود و اكنون ضمن تدريس در دانشگاه هاي آزاد و پيام نور شيراز و چند شهر استان فارس ، سرپرست مركز حافظ شناسي در آرامگاه حافظ نيز مي باشد . پرويز خائفي كار شعر و شاعري را از دوران دبيرستان آغاز كرد و از سال 1329 ه.ش با مطبوعات نيز همكاري نمود . آثار : http://213.176.111.7:8080/iranology/Persian/Farhikhtegan_F/details.aspx?id=95
خائفی: حافظ را از آسمان به زمین آوردم پرویز خائفی مجموعه مقالات پنجاه سال اخیر خود را درباره حافظ، در قالب کتابی با نام «حافظ راز» برای انتشار به انتشارات نوید شیراز سپرد. وی درباره رویکرد خود در این کتاب میگوید: در این کتاب، حافظ را از آسمان به زمین آورده و اشعار او را در بطن جریانهای اجتماعی بررسی کردهام./ پرویز خائفی درباره این کتاب به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: این مجموعه مقالات بیش از 50 سال تحقیق من درباره حافظ است که در ادامه دو کتاب قبلی درباره حافظ به بازار عرضه می شود.
وی افزود: این کتاب از منظری کاملا متفاوت با بررسی غزلیات و اوضاع اجتماعی قرن هشتم به حافظ و نگاه جستجو گر او می پردازد. خائفی گفت: مبارزه یک تنه حافظ با فساد و خداوندان جور و ستم و همچنین تحلیل اشعار او با استفاده از مسایل موجود در جامعه آن زمان شیراز و ولایت فارس، از نکات برجسته این کتاب است. من در این کتاب حافظ را از آسمان به زمین آورده و اشعار او را در بطن جریانهای روز اجتماعی بررسی کردهام. این پژوهشگر ادبیات افزود: بخشی از این کتاب دیدگاه حافظ را درباره انسان مینمایاند. انسان عاشق، انسان عابد، انسان پاک و انسان متظاهر در اشعار حافظ محور این مقالههاست. کتاب «حافظ راز» را انتشارات نوید شیراز درآینده نزديك روانه بازار کتاب خواهد کرد. ..............................................................................
گفت و گوی تفصیلی من( http://farzadsadri.blogfa.com/post-7.aspx )با پرویز خائفی را بخوانید : - بعد از ظهور دکتر مهدی حمیدی ـ فریدون توللی، هاشم جاوید و تا حدودی سید علی مزارعی در شعر شیراز شما و اوجی به ناگهان پیدا شدید و به نظر می رسد از آنها معروف تر، دلیل این معروفیت چیست؟
اما گفته می شود وقتی شعرهایتان در مجله روشنفکر چاپ می شد اسیر فریدون توللی بوده اید، شعر توللی چه ویژگی هایی داشت که شما را مجذوب خود می کرد؟
- توللی، نادر نادر پور، فریدون مشیری و پرویز خائفی را در شعر دنباله هم می دانند گرچه بعدها برخی نادر پور را سرآمد این عده دانستند، به این تقسیم بندی ها تاچه حد اعتقاد دارید؟
- یک سئوال دارم، بی پرده پاسخ می دهید؟
- قبول دارید که شاعری نوقدمایی هستید؟
جناب صدری بی پرده پرسیدید بی پرده می گویم من زبان محاوره را خیلی به سختی در شعرم راه می دهم البته این کار اگر به وسواس کشید ضربه بزرگی است. اما من کوشیده ام چنین نباشد. ژانر و قالب و فرم شعری که به ذهن متبادر می شود، تفاوت دارد. گاهی لازم می دانم زبانم استخوانبندی فاخر و سنگین حافظ بزرگ را داشته باشد ولی گاهی متأثر از نمادها و تجلیاتی هستم که خلوص شعر غالب است. می کوشم درآنجاها کاری به گزینش واژه نداشته باشم که حس فدا شود و آن لحظه های ناب گرفته و شعرهایی دارم به خصوص غزل ها که گاهی ساعت ها ذهنم برای گزینش یک کلمه و جستن بهترین ها مشغول بوده. خیلی فرق می کند. اگر شاعر نباشی درک آن مشکل است. به خصوص این سال ها ( نه همه سال های غزل) گرفتار این وسوسه یا به قول نظامی کُن مکُن بوده ام که کاملترین و رساترین واژه جایگزین کدام است. - برخی معتقدند شعر آزاد شما نتوانسته از زیر زبان فاخر تغزلی تان شانه خالی کند و با تمام ارادتی که به نیما دارید شعرتان اما با آرمان های نیما نزدیک نیست!
- ولی در همین شیراز خودمان، منصور اوجی که او هم اتفاقاً هفته گذشته هفتادمین سال عمرش را جشن گرفت شاعری نوقدمایی است اما شعرش به آرمان های نیما نزدیک است.
- آقای خائفی! شما و بسیاری از شاعران مطرح شیراز را متهم به این می کنند که در شعر اسیر وزن هستید، البته به نظر می رسد شعرهای این اواخر شما به لحاظ وزنی راحت تر می شود و حتی گاهی به سپید می زند این تغییر رویکرد در شعرهایتان آگاهانه است؟
- مدتی است شعر کوتاه هم می سرائید، از این تجربه بیشتر بگوئید.
- شما را حافظ شناس خوبی می شناسند و اگر اشتباه نکنم کلاس حافظ شناسی هم داشتید گاهی به ذهنتان خطور نکرده که مثلاً نیما و یا فروغ و حتی شاملو را نیز دوباره باید شناخت؟
- به غیر از حافظ که مشکلی هم ندارید بیان کنید از او الهام گرفته اید، از کدام شاعر بیشتر وام گرفته اید؟
- راستی جریان نامه نگاری های شما با شاعران معروف زمان خود چیست؟ در این نامه ها چه چیز را دنبال می کردید که مثلاً در ملاقات های حضوری نمی شد به آن دست یافت؟
- شما به اتفاق اوجی شیراز را هیچ گاه ترک نکردید، در حالی که دوری از مرکز ریسک بزرگی بود، چگونه توانستید از مرکز دور باشید اما همچنان مطرح بمانید؟
- و کوتاه سخن؟
http://farzadsadri.blogfa.com/post-7.aspx ............................................................................ ......................................................................... نگرش متعصبانه به آثار ادبی کهن را باید کنار گذاشت پرویز خائفی - شاعر، در گفتگو با خبرنگار مهر با بیان این مطلب افزود: باید دید متعصبانه را درخصوص شاهکارهای ادب فارسی کنار گذاشت و به بازنویسی و تجدید نگارش آنها برای جوانان دست زد؛ چرا که معضلات فرهنگی و اجتماعی امروز، این مهم را می طلبد که جوانان را به سودجویی و استفاده موثر از نصایح و تجارب قدمای فرهیخته شان ترغیب و تشویق کنیم. مدرس مرکز حافظ شناسی خاطرنشان کرد: بهترین راه استفاده از ادب کلاسیک برای جوانان عناصر و پارامترهایی است که موجبات تهییج آنان را فراهم و برای آنها تفاخر به هویت ملی را به ارمغان آورد. وی ادامه داد: اگر بتوان به جوانان ثابت کرد که ارزش های ملی و اندیشه های نغزی که در ادب کهن ماست، موجبات دانایی بیشتر آنها را به ارمغان می آورد قطعا به سمت و سوی ادبیات می آیند و به این سرمایه ملی افتخار می کنند. این منتقد ادبی درخصوص بازنویسی متون کهن گفت: اگر این گونه کارها با درایت و دانش کامل همراه باشد و حسن نیت نیز در سرلوحه قرار داده شود، بدون شک بهترین گزینه برای جلب جوانان به ادبیات خواهد بود. وی اضافه کرد: گروهی که مسئولیت بازآفرینی این متون را بر عهده می گیرند باید بر ادبیات کلاسیک تسلط کافی داشته باشند و ویژگی های جوان و دوران جوانی را هم خوب بشناسند. این مدرس ادبیات با مثبت ارزیابی کردن کار عباس کیارستمی درباره شعر حافظ گفت: کار کیارستمی با اینکه یک کار سمبلیک است اما از نظر من برای جوانان بسیار دلپذیر بوده است. همین که کار توانایی این را داشته که ذهن گروهی از جوان ها را مجذوب حافظ و اندیشه های حافظ کند، برای جامعه فرهنگی کافی است. وی با اشاره به اینکه ادبیات فارسی مایه فخر و مباهات ملتی است که اکنون درگیر مشکلات عدیده ای هستند، خاطرنشان کرد: انجام کارهایی نظیر حافظ کیارستمی، در متون دیگر ادب فارسی موجب ترغیب جوانان به تمسک جستن به گنجینه اندیشه پیشینیان و راهی برای دور کردن جوانان از اندیشه های نامیمون است. پرویز خائفی در پایان گفت: باید حافظ را به گونه ای عریان تر و به دور از اندیشه های عرفانی ثقیلش به جوانان نمایاند و دید متعصبانه را کنار نهاد و آنچه را که به دنیای معاصر نزدیکتر است و دردی را از جامعه جوان درمان می کند بازگو نمود.
منبع " خبرگزاري مهر " http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=531286 ............................................................................
درباره آخرین آغاز |
|
| |
|
الهام یکتا : جناب خائفی ، مبنای پرسش هایم کتاب تازه چاپ شده آخرین آغاز شما است و مقدمه جامعی که بر آن نوشته اید . در این مقدمه آن چه جایش خالی است ، شرح حالی از خودتان است . البته برای این نظرم هدفی دارم که در پرسش های زیر مشخص است . پرویز خائفی : من متولد 16 آذر 1315 در شیراز هستم . دیپلم ششم ادبی دارم و ار دانش کده پهلوی سابق ( شیراز اکنون ) لیسانس ادبیات گرفتم . بعد دو سال هم در دانش کده علوم اجتماعی بودم و فوق لیسانس گرفتم . البته این رشته با ادبیات منافات داشت و نتوانستم دکترای ادبیات بگیرم . نوشتن را از 17 سالگی با مجله آشفته عماد عصار شروع کردم . سال 1333 بود و مصدق در زندان . یک صفحه گذاشته بودند برای موافقان و مخالفان این امر. من به طرف داری از مصدق اولین مقاله ام را نوشتم . با قلم ساده انشائی نوشتم و تصور نمی کردم اصلا چاپ شود . من علاقه زیادی به پدرم داشتم . او وکیل دادگستری بود و حافظ شناس و نکته سنج . خیلی آموخته ها را از او گرفتم . هم کاری جدی با مطبوعات را از سال 1338 با شادروان فریدون مشیری شروع کردم و برایش در مجله روشن فکر شعر فرستادم . این کار عامل دوستی چهل – پنجاه ساله من با او شد . همین طور هم با مجله تهران مصور کار کردم . خانم بهبهانی صفحه های ادبی آن را اداره می کردند و من هم غزل هائی برای ایشان فرستادم . این دو نفر عامل مؤثری برای کمک به من برای ورود به دنیای ادبیات معاصر بودند . کتاب اولم حصار را در سال 42 چاپ کردم . نشر کانون تربیت آن را چاپ زیبا و خوبی کرد . در آن زمان منتقدانی مثل یدالله رؤیائی ، مشیری و نادرپور نوشتند بعد از فریدون توللی ، صدای تازه ئی از دروازه های شیراز می آید . شفیعی کدکنی هم در روزنامه خراسان نوشت . خلاصه این کتاب با استقبال و اقبال خوبی مواجه شد . کتاب دومم ؛ باز آسمان آبی است را هم چنان نشر کانون تربیت در سال 1345 چاپ کرد . این کتاب از نظر تکنیک ، کاری در زمینه حصار بود . کتاب سومم ؛ از لحظه تا یقین ( نشر کانون تربیت ) در سال 50 چاپ شد . تنوع وزن و نگرش در آن دیده می شود و تقریبا سکوی دوباره ئی برای پرش شعری من می شود . کتاب بعدی یم ؛ این خاک تاب ناک طرب ناک را انتشارات سپهر چاپ کرد . بعد هم چون به غزل گرایش پیدا کرده بودم و به حافظ علاقه مند بودم ، مجموعه ئی به نام کی شعر تر انگیزد ( نشر نوید ) چاپ کردم . به گمانم سال 72 بود . بعد هم پیرانه و پار که انتشارات سروا ( خانم پیرایه یغمائی ) چاپ کرد . در سال 75 هم نوید شیراز پنج کتاب در یک کتاب را چاپ کرد . این کتاب برگزیده ئی از پنج کتاب اول من است . سال 79 یاد و باد را انتشارات توس منتشر کرد . آخرین آغاز را هم که انتشارات روشن مهر در سال 84 چاپ کرد . این ها کتاب های شعرم بود . کتاب های تحقیقاتی هم دارم که حافظ در اوج ، مقاله ها و مقابله ها و نگاهی به غزل حافظ نام دارد . دو تای اولی را وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه و دومی را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر کرده است . کتاب های پژوهشی دیگرم پند سعدی ، بازگشت و یادنامه میرزای شیرازی نام دارند . چند کتاب دیگر هم زیر چاپ دارم .
یکتا : شغل تان چه بود و از چه طریق امرار معاش می کردید ؟ خائفی : من از دبیری شروع کردم . چون بعد از دانش کده تعهد می گرفتند اگر 5 سال دبیری کنیم ، از سربازی معافیم . من هم این کار را کردم . فوق لیسانس را که گرفتم ، در دانش کده ادبیات شیراز تدریس کردم . شادروان دکتر مژده رئیس بخش فارسی بود . حدود سی سال در دانش کده ادبیات شیراز و دانش گاه های آزاد و پیام نور شهرستان های جهرم ، فسا و ارسنجان تدریس می کردم تا سال 77 که تقریبا تدریس و کار بیرون را رها کردم و فقط کلاس حافظ شناسی را در حافظیه برگزار می کردم . مسؤول مرکز حافظ شناسی هم بودم که الان دکتر حسن لی به جای من هستند .
یکتا : شما از معدود شاعرانی هستید که الحمدلله بار زندگی را به سلامت به مقصود رسانده اید . هم کار ادبی تان را داشته اید ، هم زندگی عادی تان را. ارتباط عاطفی عمیقی هم با فرزندان تان دارید . در حالی که برای برخی عامل هائی مانند فقر ، اعتیاد ، بیماری و ... بازدارنده خلاقیت شان بوده است . حالا که به گذشته نگاه می کنید ، این موفقیت را مدیون چه می دانید ؟ خائفی : من ارتباط خیلی نزدیکی با آقای رؤیائی داشتم که گرفتاری هائی داشت . منتها یک قوه وادارم می کرد کنار بکشم . یا با نادرپور دوستی داشتم که مرد پاک و آزاده ئی بود . مشیری هم بود . ولی از آن زایش که از اوهام برمی خیزد ، خوشم نمی آمد . چون این جریان روح را به وضع بلاتکلیفی و توهم می برد . من همین زندگی آرامی را که در خانه برایم درست کرده اند ، خیلی دوست دارم . عاشقانه هم بچه هایم را دوست دارم . آن ها سه دختر به نام های ارمغان ، دل آرام و گل اندام هستند . ارمغان الان حدود 40 سال دارد و من چند کتابم را به او تقدیم کرده ام . آن ها به من علاقه مند بودند و من هم با این ها عشق می کردم . من هرگز نخواستم غیرطبیعی به حالتی درآیم که خلاقیت داشته باشم . من با این که اخیرا مقاله ئی درباره مرحوم آزاد نوشتم ، اما باید بگویم او در وضعیت بدی غرق شد . سال 75 شش ماهی در تهران بودم . او در خانه ... بود و پیغام داد به آن جا بروم . اما من می دانستم چه بساطی است ، نرفتم و گفتم : « تو پهلوی من بیا . » البته خانمم هم خیلی مؤثر بود و سعی می کرد من کم تر با این آدم ها ارتباط جدی داشته باشم . روی هم رفته این بلائی بود که نصرت رحمانی ؛ دوست عزیزم هم گرفتارش شده بود . او دیپلم هم نداشت ، اما استعداد سرشاری در شعر داشت و به قدری ذهنش روشن بود که حظ می کردم ، اما به راهی کشیده شد که نمی بایست . خلاصه علاقه نداشتن خودم ، بچه هایم و خانمم روی موقعیت فعلی من خیلی اثر داشت . خوش بختانه حالا سلامت نسبی دارم .
یکتا : شما در دو قالب کلاسیک و نو شعر می سرائید . به صراحت هم گفته اید در قالب غزل پیرو حافظید و در شعر نو تابع نیما . اما به هویت مستقل شعری خود هم اشاره کرده اید . خود این هویت را چگونه یا در چه می بینید ؟ خائفی : به خاطر علقه و علاقه ئی که به حافظ پیدا کرده بودم ، مرتب غزل هایش را می خواندم . الان شاید هر کلمه غزلی را از او بگویند ، تا آخرش را می خوانم . دسترسی به آن آستان که میسر نبود ، ولی آرزو داشتم غزلی که می گویم ، استواری زبان حافظ را تا حدی داشته باشد . اثر دل بستگی به حافظ در سرایش خودم تأثیر کرد . دیگران هم که غزل هایم را می خوانند ، می گویند انگار یکی از شعرهای حافظ است . البته محبت و غلو می کنند . من واقعا شاعران دیگر ، از رودکی تا شاعر معاصر ؛ هوشنگ ابتهاج را خوانده ام ، هم تدریس کرده ام و شیوه های شان را می دانم . در نتیجه گرایش من به غزل از این جا شروع شد . ولی بعد احساس کردم ، جامعه و تحولاتی که در آن پیدا شده ، در قالب غزل منعکس نمی شود . درد انسانی در قالب غزل منعکس نمی شود . به طور کلی نگرش نیمائی به طبیعت در غزل میسر نیست . ما این نگرش را از نیما داریم . هر که در شعر نو قدمی برداشته ، نگرش انتزاعی نیما را باید قبول داشته باشد . چون او گفت : « قرار نیست من طبیعت را توصیف کنم . بل که آن چه می بینم ، باید بگویم . » با این که زبان نیما در نوجوانی برایم خیلی مهم بود ، بعدها توانستم خیلی چیزها را از او بفهمم . منتها من تراش زبان فارسی ، شفافیت و درخشندگی زبان فارسی را دوست دارم . ولی نیما به آن اعتنائی ندارد . منتها من فکر می کنم با آن نگرش نیمائی ، باید به شیوائی بیان توجه داشت . این است که من آن چه از نیما آموختم ، تقطیع و شکستن اوزان بود و نگرش خاصش ولی در زبان آراسته تر و پاک تر و ظریف تر و زیباتر.
یکتا : در "پیرانه سخن " ابتدای کتاب تان گفته اید شعر را حاصل جوشش درونی می دانید و نه کوششی برای سرودن . اما تاریخ ادبیات شعر به هر حال تجربه سرزمین هرز تی. اس. الیوت را پشت سر دارد و کار ازرا پاوند را با آن . خودتان تا چه حد به ویرایش و پیرایش کارتان می پردازید یا به این امر اعتقاد دارید ؟ خائفی : همان طور که در آن مقدمه گفته ام ، بدون تردید شعر فطری و ذاتی است و هیچ کس نمی تواند به کسی آموزش شعر بدهد . گاهی کارهائی که دوستان جوان برای من می آورند ، متوجه می شوم مایه شعری ندارند . همان طور که هر زمینه کاری دیگری ، مایه می خواهد . در نوجوانی حس کردم شعر چیزی پنهانی است که من در جست و جویش هستم . البته جدم ؛ مرحوم خائف شیرازی شاعر بود . پدرم هم خیلی اهل ذوق بود . ولی در خانواده تنها یک نفر ژنی یا میراث جد ما را بهره برده است و آن من هستم . واقعا هم حس می کردم جوششی هست که من دنبالش هستم . از همان نوجوانی شعر می خواندم و می پرسیدم . یادم است اولین حافظی که خواندم مال پژمان بختیاری بود . این است که همیشه حس می کردم باید چیزی بگویم و با غزل شروع کردم . اولین غزلم که چاپ شد ، برای خیلی ها تعجب انگیز بود . چون سن کمی داشتم . منتها دیدم باید دیدم را راجع به سرنوشت انسان و جای گاه انسان در شعر یا سرگردانی انسان امروز در زیر بار مشکلات و توسری هائی را که می خورد ، عوض کنم . نوجوانی ما برای ایده ئی هدر شد . ما حتا تا چند سال منتظر بازگشت آن روزگار بودیم تا بعد به بیهودگی دست یافتیم و به شرایطی رسیدیم که دیدیم دیگر امیدی نیست . این بود که حس کردم باید کاری بکنم . حتا دنبال موسیقی رفتم و مدت ها تار می زدم . بعد دیدم نه ، به آن شکل استادانه نیست . بنابراین ادبیات را انتخاب کردم . حال نمی دانم پاسخ سؤال شما را دادم یا نه ؟
یکتا: منظورم تغییر واژه ها یا کار روی وزن و ... است . یا افزودن بار معنائی یا اسطوره ئی و ... به کار . چون حتا امکان دارد شعر در همان مرحله جوشش ناقص باشد یا به دلیلی زایش تداوم نیابد . یعنی همان اتفاقی که هنگام سرودن شعر "قوبیلای خان" کلریج افتاد . خائفی : من از آن کسانی هستم که شعر را در دو – سه ساعت می گویم . ولی این می ماند تا بازسازی شود . در بازسازی خیلی واژه ها عوض می شود ، ولی آن ماهیت کلی عوض نمی شود . معتقدم حتا حافظ این کار را دقیقا انجام می داد . برای این که یک واژه شعرش را نمی شود پس و پیش کرد . من هم سعی می کنم شعری که چاپ می کنم ، کامل باشد . یعنی به صورتی باشد که نتوان بر آن خرده گرفت . شعری از یک دوست شیرازی برای آتشی در جائی خواندم . به قدری بد بود که متعجب شدم چرا آن را چاپ کرده . این کار 60 سال زحمت را بر باد می دهد . این است که با وسواس کاری برای چاپ می دهم . این وسواس در انتخاب واژه را هم عیب نمی دانم . زایش شعر را قبول دارم ، ولی بازنگری یش را هم قبول دارم .
یکتا : یعنی همان چه در مورد افزودن به نگرش نیما به آن معتقدید . خائفی : نیما کار مهمی کرده است . یعنی تیشه به قالب های کلاسیک و مقید بودن شاعر به افاعیل عروضی زده است که دست و پا گیر بودند . نیما کار بزرگی کرد و شاعران ما را از زندان قوافی نجات داد . البته او قصائد و رباعیات سنگینی هم دارد . اما بعد دیده باید حرف تازه ئی بزند و کار خودش را بکند . یعنی سنگ بنای نسل شاعران بعد از مشروطه را گذاشته است .
یکتا : در مقدمه " پیرانه سخن " تان به دانش شاعر اشاره کرده اید . مشخصا از دانش چه تعبیری دارید ؟ آیا علوم محض روز است و همانی که برای مثال آقای شاملو در اواخر عمر از طریق یکی از دوستان نزدیکش در پی آن رفت یا نه ، منظورتان بیش تر جنبه ادبی قضیه است ؟ خائفی : این مسأله خیلی حساسی است . من دانش را با شعور شاعرانه می گویم . شاعر باید احاطه ئی بر کل علوم عصر خود داشته باشد . به خصوص در زمینه هائی که به کارش مربوط است . مثلا باید تاریخ بداند . مثلا من باید بدانم قبل از من شاعران این همه افغان کردند ، از چه می نالیدند . نه این که دانشی داشته باشیم که مثل خاقانی شعری بگوئیم که برای یک بیتش ، باید یک ساعت در فرهنگی بگردی تا بتوانی معنی یش کنی . شاعر امروز باید به شعر کهن فارسی احاطه داشته باشد . باید بداند رودکی ، فرخی و ... چه گفته اند . یعنی رئالیسم و ناتورالیسمی را که در ادبیات کهن ما است ، بشناسد . بالاخره این ها شروع کرده اند ، اما نتوانسته اند از قید قالب ها رها شوند . در بیش تر شعرهائی که من می بینم ، نه استعاره ئی ، نه ابهامی ، نه بیان نهانی ، هیچ مطلبی در آن نیست ، یک مشت واژگان است که خواندن و نخواندنش هیچ فرق ندارد . شعر باید پیامی را در ذهن زنده کند یا پیامی را بین خواننده و گوینده رد و بدل کنند . احاطه بر ادب فارسی لازم است . واژه های شعرها گاهی بخش نامه ئی است . یک موقع رسم می شود تا از شب و ستاره و جنگل بگویند و دیگران هم این تعبیرات را تکرار می کنند ، معذرت می خواهم نشخوار می کنند . هر شاعری باید به اندازه ئی بتواند از زمانه خود آگاهی داشته باشد و پیچیدگی های زمانه اش را بشناسد و انسان سرگردان را در این عصر روان کاوی کند و بی چارگی ها و بدبختی ها و آزردگی هایش را بشناسد . البته همه در حیطه دانش نمی گنجد .
یکتا : البته آن چه شما می گوئید ، کم تر در غزل دیده می شود . خائفی : بله ، غزل برای بیان تغزلی و عواطف خصوصی و خلوت شاعر بهترین قالب است . ولی وزن نیمائی وزنی است که شاعر باید حرف اصلی یش را بزند . الان هم کم تر غزل می گویم . دوره ئی بیش تر می گفتم .
یکتا : برای به روز کردن شعرتان بر مبنای تعریفی که از دانش عرضه کردید ، چه می کنید ؟ به فرض در غزلی که جوششی می سرائید ، چگونه به این دانش نقش می دهید ؟ یا از فرم های دیگر هنری چگونه برای تلفیق با شعرتان استفاده می کنید ؟ منظورم برای مثال کاری است که خانم بهبهانی در شعر " نرگسانه " کرده اند که سال گذشته در همین مجله آینه ها از ایشان داشتیم . خائفی : من با خیلی ابداع های خانم بهبهانی در کارهای تازه شان موافق نیستم . همین توجه به مسأله فرم باعث شده شعر ایشان از حالت خالصانه و خلوصش خالی شود . حتا اوزانی که به کار می برند و ابداعی است ، در اوزان فارسی هست و می گویند اوزان نامطبوع . این موضوع باید ریشه یابی شود . فروغ فرخزاد و خانم بهبهانی دو شاعره زمانه مایند . فروغ اوزان را به هم ریخت و موفق بود . خانم بهبهانی هم خواستند این کار را در قالب غزل کنند . یعنی با حفظ مبانی و اصول ، کار نو کنند . مثلا "مرد یک پا" موفق بود . ولی الان فکر می کنم تا این حد دنبال فرم رفتن ، ایشان را از آفرینش ناب شعری دور می کند . لزومی ندارد بگویم من امروز می خواهم این وزن را انتخاب کنم . شعر در قالب غزل یا نو ، توأمان زایش می کند . هیچ وقت نمی گویم غزل یا شعر نو می گویم . وقتی در ذهنم ، زبانم ، کاغذ و کلام پیدا می شود ، وزن پیدا می کند یا بی وزن می شود . به نظرم این به ترین راهی است که من می پسندم . گرچه خانم بهبهانی کار خیلی مهمی کرده اند ، اما من نمی توانم در موردش نظر قطعی بدهم .
یکتا : و حرف آخر ؟ خائفی : حرف تازه ئی که ندارم . امیدوارم همین طور که در مقدمه کتاب هست ، این که شعری چاپ شود یا در روزنامه ئی اسمی مطرح شود ، تنها آرزوی شاعر نباشد . بل که آن که می خواهد به بازار برود ، باید با سرمایه ئی برود ، با اندوخته ئی برود ، باید تهی کیسه به بازار نرفت . مطالعه آثار دیگران در شکل گرفتن کار آدم خیلی مؤثر است . شخصیت کاری آدم وقتی شکل می گیرد و رشد می کند که همه اشکال شعر را خوانده باشد و به زبان مستقل برسد . بزرگ ترین کار هم زبان مستقل است .
یکتا : از وقتی که در اختیار آینه ها گذاشتید ، سپاس گزارم . http://www.aineha.com/24/interview.htm /////////////////////////////////////////////////////////// گفتوگو با پرويز خائفي
http://www.amirkabir.net/pages-1520.html منبع: خبرگزاري دانشجويان ايران | |||
او می نویسد:
من شاملو را ندیدم. ولی برخورد مکتوبی که در روزنامه ها داشتیم- وقتی من نقدی بر کتاب حافظ او نوشتم- در جوابم نوشت "این حضرت- یعنی خائفی- حتا جای گاه نگرش من و زاویه دید مرا درک نکرده."
من جواب دادم"من کاری به نگرش شما ندارم. به واژگانی کار دارم که در دیوان حافظ آمده. آن نقطه گذاری های شما، آن کاما و گیومه های شما، شعر حافظ را به هم ریخته."
ولی اخوان که به شیراز می آمد- آن زمان خانه ئی در رحمت آباد داشتیم- به منزل ما می آمد. م. آزاد هم بود. او برای اخوان خیلی احترام قائل بود.
در شیراز جائی هست به نام هفت تن و چهل تن. در این دو محل قبرهائی است- هفت قبر در هفت تن و چهل قبر در چهل تن- که ناشناخته اند. یعنی هیچ اسمی روی سنگ قبرها نیست.
به خصوص شبی که در منزل ما بود، خیلی علاقه مند بود آن جا را ببیند. وقتی رفتیم، اخوان گفت:«این ها بزرگ ترین آدم های روزگار بودند. چون هر که بودند نخواستند نام شان بماند. خائفی، اگر توانش را داشتی، وقتی مُردم، مرا ببر این جا دفن کن تا بشوند هشت تن.»
|
پرویز خائفی: افسانه ایست راز حیات، از زبان عشق عمری است گوش هوش، به افسانه داده ایم
شعر از پرویز خائفی
مرا برد
مرا تا کجا برد مرا تا صدا، تا خدا برد همان خوب همان گرم تصنیف ناب قدیمی همان « شد خزان گلشن آشنایی»
مقالات و آثار پرویز خائفی از 1338 تاکنون منتشر می شود |
|
مجموعه مقالات و آثار پرویز خائفی از سال 1338 تا امروز در کتابی با عنوان " مجمع پریشانی " توسط انتشارات نوید منتشر می شود. |
|
به گزارش خبرنگار مهر، از پرویز خائفی همچنین کتابی حاوی خاطرات پنجاه ساله وی و نامه هایی که میان او و شاعرانی چون فریدون توللی، پرویز ناتل خانلری، رسول پرویزی، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و... رد و بدل شده، امسال منتشر می شود. این کتاب فعلا نام مشخصی ندارد. خائفی که مجموعه شعر تازه ای هم در دست تالیف دارد، اواخر سال گذشته اثری با عنوان " آخرین آغاز " را از سوی نشر روشن مهر منتشر کرد. این کتاب دربرگیرنده اشعار کلاسیک و نو این شاعر است. |

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است
يکى از زيباترين داستانهاى واقعى
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه،
مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.
البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت.
مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود.
هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد.
او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت،
خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود:
«تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود:
«تدى دانشآموز فوقالعادهاى است.
همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود:
«مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است.
او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد.
اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود:
«تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند.
هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود
چه خط زیبایی داشت یادش گرامی و عمرش پایدار باد - پورابراهیم
امين فقيري در 30 آذر 1323 در شيراز متولد شد. از هجده سالگي داستانهاي او در مجلات ادبي خوشه، سخن و فردوسي به چاپ ميرسيد؛ و نخستين مجموعه داستانش به نام "دهكدهي پرملال" را در 23 سالگي منتشر كرد. او در كنار شغل دبيري، تا كنون نوزده كتاب در زمينهي رمان، مجموعه داستان، نمايشنامه و داستان نوجوانان به چاپ رسانده است. |
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما ٬نه با کلید
از اتفاق های درون اتاق ها
دارد هزار خاطره و ماجرا کلید
در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!
از راه قفل٬ رابطه دارند با کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید
تا بوده ٬ بوده یک تنه مشکل تراش٬ قفل
تا بوده ٬ بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید
قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا کلید!
گاهی اگر نخورد به در٬ یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا ٬کلید
زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن را به را ٬کلید
گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما کلید
این یک سفارش است که حتما عمل کنید
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید
آدم برای کار مهم گاه ٬لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|