نـظر من این است تو چه می اندیشی |
داستان های علی آقا .سفر به شیراز. داستان شناسنامه من.
در یکی از سفرهایم به شیراز تصمیم گرفتم که از فرصت استفاده کنم و شناسنامه ام را که بعد از اینهمه سال کهنه و تکه پاره شده بود را عوض کنم و یک شناسنامه جدیدی بگیرم. یک روز صبح زود بلند شدم و یک تاکسی تلفنی صدا کردم و رفتم دفتر اداره سجل احوال. بعد از یک ساعت معطلی توی راهرو و توی صف ایستادن و گوش دادن به جیغ و داد و فریاد یک بچه ای که هی از در و دیوار بالا میرفت، وارد دفتر یک آقای چاق شکم گنده عینکی شدم که بیخیال و خونسرد، جلو یک پنکه قدیمی هیکلش را اندخته بود روی صندلی پشت میزش و یک حبه قندی هم گذاشته بود توی دهانش و داشت چایی اش را سر میکشید. با احترام سلام کردم و شناسنامه ام را دو دستی گذاشتم روی میزش و گفتم میخواهم شناسنامه ام را عوض کنم. بدون اینکه جواب سلامم را بدهد یک نگاهی به جنازه شناسنامه پاره پوره شده من انداخت عین اینکه موش مرده جلویش گذاشته باشند. بعد بدون اینکه دستی به آن بزند که خدای نکرده دستش نجس بشود، با مدادش آن را زیر و رو کرد و با لحن مسخره ای گفت: یادتون رفته، توی ماشین رختشویی انداختینش؟ گفتم: نه قربان. من خارج زندگی میکنم. سالهاست که ازش استفاده نکردم. تو اسباب کشی اینور و اونور این بلا سرش اومده و به این روز افتاده. گفتم حالا که ایران هستم بهتره که یک شناسنامه جدید برای خودم بگیرم. گوشه شناسنامه ام را گرفت و آن را از روی میز طوری بلند کرد انگار که لته روغنی تو دستش گرفته. بعد همینطوری که به آن زل زده بود پرسید: مگه شمو کجو زندگی میکنید؟ گفتم: کانادا. از بالای عینکش یک نگاهی به من انداخت و گفت: آهان. کانادا... اونجو میگن زمستوناش خیلی سرده؟ گفتم: آره خیلی سرده ولی خوب ما دیگه عادت کردیم. بعد ادامه داد: اونجو که هستید اسکیمو هم داره؟ خندیدم و گفتم: نه بابا. اسکیموش کجاش بود
برای خواندن بقیه داستان به یکی از دو لینک زیر مراجعه نمایید
در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود»
ديدار دهقان فداكار با پليس فداكار
در اين ديدار، گروهبان يكم جعفرنيا، مأمور پليسراه فداكار نيز كه170 مسافر را در سرماي سخت دي ماه سال گذشته كه تعداد زيادي را گرفتار كولاك و برف كرده بود، كار خود را فداكاري ندانست و آن را جزو وظايف پليس عنوان كرد و در تشريح ماجراي كمك خود به هموطنان گفت: غروب پانزدهم دي ماه ماموريت پيدا كردم كه به گردنه «هي جيب» در جاده بويين زهرا – ساوه اعزام شوم. ابتذال سلیقه و بی سلیقگی غربی ها در ارائه سلیقه /کافی شاپ به سبک توالت فرنگی
بستنی در شکل و قالب مدفوع

جالب اینجاست که در این کافی شاپ می توانید در حال خوردن بستنی مدفوع شکل همان جا نیز تخلیه مدفوع انجام بدهید(با عرض پوزش)
هر بار با خواندن این غزل زیبای استاد شهریار حال عجیبی به من دست می دهد خصوصا این روزها که نیمه وجودم به مسافرت کوتاه چند روزه ای رفته
باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد مگس طوطیّ من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من امّا پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
استاد شهریار- سید محمدحسین بهجت تبریزی
مادر ای لبخند آغوش خیال
مادر ای صبح دل انگیز وصا ل
مادر ای آغازمن از هست تو
اولین خواب خوشم در دست تو
مادر ای شیرین ترین تعبیر من
چهره ات زیبا ترین تصویر من
مادر ای آیینه ی ایمان من
خنده ات آسان ترین درمان من
مادر ای ...
م.پور
امين تارخ به عنوان هنرمند ملي منتخب جشنواره شانزدهم معرفي و از سوي ضرغامي، موسوي مقدم و رضازاده مورد تجليل قرار گرفت.
امين تارخ در اين مراسم ضمن قدرداني از ضرغامي گفت: اميد كه خداوند متعال شايستگي لازم جهت تجليل از اين حقير را عنايت فرمايد. حضرت باريتعالي الگوي مطلق هنر و هنرمند است اگر اهل هنر و هنرمند تنها قطرهاي از اين اقيانوس باشد، ميتواند جهان را آباد ساخته و انسان تشنه دانستن را سيراب كند. انساني كه خود جهاني شيفته اعجاز ،سازندگي و هنر است.
وي افزود: اين حقير محتاج دعاي شما مردم شيفته هنر هستم چرا كه بعد از خداوند تنها شما هنردوستان توانايي پشتيباني از من را داريد.
امين تارخ در شهر شيراز متولد شد و تحصيلات ابتدائي و راهنمائي خود را در اين شهر به اتمام رساند. او در سال 1356 از دانشكده ي هنرهاي نمايشي دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و تحصيلات تكميلي خود را در سال 1363 با كسب مدرك فوق ليسانس در رشته مديريت فرهنگي به پايان برد. او به مدت 25 سال به عنوان هنرپيشه آزاد به فعاليت پرداخت و نقش هاي زيادي را در فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني و تئاتر ايفا كرد. تارخ هم به عنوان هنرپيشه و هم به عنوان عضو هيأت داوري در جشنواره هاي ملي بيشماري، حضوري فعال داشت. و به عنوان ميهمان به جشنواره هاي مسكو، ژاپن و آلمان دعوت شد. او در سال 1373، مدرسه بازيگري را در تهران تأسيس كرد كه يكي از مؤسسات آموزش بازيگري فيلم در ايران محسوب مي شود. فارغ التحصيلان اين مؤسسه، هفت جايزه هنرپيشه برتر را به خود اختصاص دادند. در سال 1379 اين مؤسسه اقدام به برقراري ارتباط با ساير مدارس بين المللي آموزش بازيگري كرد و امين تارخ به مركز فيليندرز دراماي استرالياي جنوبي دعوت شد. تارخ از سال 1376 به عنوان يكي از چهره هاي برتر احياي تئاتر ايران شناخته شد. او در هجدهمين جشنواره تئاتر و فيلم فجر هم به عنوان يكي از اعضاي هيأت داوران و هم به عنوان يكي از كارگردان هاي هنري حضور يافت
مراسم پاياني شانزدهمين جشنوراه توليدات مراكز استانهاي صدا و سيما شب گذشته (پنجشنبه 30 خرداد) با حضور آيتاللهحائريشيرازي امام جمعه شيراز و نماينده ولايت فقيه در شيراز، سيدعزتالله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما، محمدرضا رضازاده استاندار اصفهان ، علي مؤيدي، مجيد رجبيمعمار مدير شبكه تهران ، مديران مراكز استانها و نمايندگان مجلس و با حضور سرزده كامران باقريلنكراني وزير بهداشت، در حافظيه شهر شيراز برگزار شد.
بنابراين گزارش، در اين مراسم ...
مرثیه رزمنده دلاور شهید دکتر چمران بر سر خاک معلم شهید دکتر شریعتی
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را ...
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

کار شعبده زیاد دیده اید اما این یکی واقعا تماشائی است. مسابقه استعداد های درخشان در انگلیس
همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.اما...
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت
مرحوم کيومرث صابري (گل آقا) در نوشتهاي پيش از وفاتش خاطرهاي خواندني از ديدار با امام(ره) نقل کرده است.
من بهترین طنزهایم را پس از آن دیدار (دیدار با امام )نوشته ام و شهرت گل آقایی من از آن روز، روزافزون تر شد واستقبال مردم از من بیشتر گردید و در قلب مهربان مردم وهموطنانم، جایی برای من گشوده شد و من به پاس این نعمت، خدای را سپاس می گزارم.
دشمن، از انقلاب ما، چهره ای خشن تصویر کرده است. بخشی از این، به سخت دلی دشمن برمی گردد و بخشی به اشتباهات ما. اما من به عنوان مطرح ترین طنزنویس این دوران، در پیشگاه تاریخ شهادت می دهم که امام ما "طنز" را می فهمید و به طنزنویس دورانش "صله" داد و من در باب عنایت مخصوصشان به "طنز" هنوز حرف ها و اسنادی دیگر دارم..jpg)
آقای دعایی مرا-که ظاهری متفاوت با دیگران داشتم- به آرامی به امام معرفی کرد: "ایشان کیومرث صابری است. شاعر و نویسنده است. مشاور فرهنگی و مطبوعاتی شهید رجایی بوده است. در دفتر آقای خامنه ای هم ادامه خدمت داده است. برای انقلاب می نویسد و ...".
امام زیر لب ذکری می گفت: من به چهره نورانی اش می نگریستم. هیچ گاه سربلند نکرد و در کسی ننگریست. من ساکت بودم و آقای دعایی می گفت: "... و چرا خسته تان کنم؟ ایشان گل آقاست..."
آنگاه امام به لبخندی مهربان در من...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|