باباجـــون شیـــرازی
نـظر من این است تو چه می اندیشی
میگه : حاجی شدی یا نه ؟ میگم : وقتی توی همین سرزمین خودمون ... هفت بار که نه ! ... هفتاد بار خدا را دور زدم ! چطور میتونم حاجی بشم ... ؟ بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست !! ؟؟؟ اصفهانیو (اصفهانیه ) میگه شما شیرازیها تن پرور و راحت طلبید و برام پیامک فرستاده که : در سایت www.beytoote.com با داستانک طنز بامزه ای روبرو شدم که آن راحکایتی از حکایات بوستان سعدی معرفی کرده بود از آنجایی که شیوه نثر آن حکایت با نثر سعدی متفاوت بود کنجکاو شدم و با تعجیل حکایات بوستان را گشت زدم اما نشان و اثری نبود داستان را در ادامه میگذارم تا شما نیز بخوانید لطفا اگر نویسنده داستان را میشناسید مرا بی بهره نگذارید جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...! امروز داشتم مطابق دستور عیال مکرمه خرت و پرت های دست و پاگیر را جمع و جور میکردم و سر و سامانی به اتاق بی سامان به هم ریخته میدادم که در بین پوشه های انباشته از کاغذ برگهای یادداشت به جا مانده ار سالیان قبل چشمم به برگه ای افتاد که چند خط شعر یا بهتر بگویم "معر " روی آن نوشته بودم شعری که بعنوان یادداشت برای هم اتاقی ام گذاشته بودم مربوط به دورانی است که در یکی از شهرستانها دانشجو بودم و کم کم آماده میشدم به پایانه اتوبوسرانی بروم و بسوی شیراز حرکت کنم ............................................... آن چراغ نفت خاموش . آب کتر افتاده از جوش من کنون شعرم گرفته مینویسم تا بخندی مرد باهوش تخمکی بو داده بودی . گر نخوردی ساده بودی تخمک و لیوانی از شیر . خورده ام سیر . پوست تخمک شد فراگیر .... وای شد دیر ... ساعت اکنون گفت با من ... سه ... سه و نیم گاه رفتن سوی شیراز ... گاه پرواز ... گاه پرواز ... با اتوبوس سوی شیراز راستی باید بگویم ... رفته بودم دستشویی زنگ میزد ... هی ... تلفن ...زر و زر ... زر ... چون رسیدم گشته بود قطع ... مابقی را مینویسم پشت صفحه .... ....................................... تصویری از صفحه شطرنج ابتکاری کارگران ساختمانی با مهره هایی که از جنس پیچ و مهره های ساختمانی است. به خواب عزیزانم آرامش به بیداریشان اسایش به زندگیشان عافیت به عشقشان ثبات به مهرشان وفا و به عمرشان عزت به رزقشان برکت و به وجدشان صحت عطا بفرما و خدایا ما را ببخش بخاطر در هایی که زدیم و هیچکدام در خانه تو نبود ******************* دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانیتان اين چشم هايي كه پيدايت نمي كنند...! نمي دانم به چه كار مي آيند ؟ به سادگی با سادگی میتوان وجودت را حس کرد خيابان ها شلوغ از توست ... فروشگاه اینترنتی کلیپ های مستند جنگی نظامی ارتشی گفتم مادر : در نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی به چه کسانی رای دادی ؟ گفت: چون نتونستم تشخیص بدم کدامشون خوب هستند . به آنهایی رای دادم که همنام پیامبر و امامان بودند ... هرگاه حرفهایت رنگ و بویی از امید نداشت بدان که روحت به هلاکت رسیده است گفتم مشکل تو این نیست که شکست خورده ای مشکل تو این است که از خودت شکست خورده ای و این مصیبتی است بزرگ و عظیم اما از این مصیبت بزرگتر و عظیم تر اینکه تو حاضر نیستی دو باره با خودت کشتی بگیری با این وجود من امیدم را به تو از دست نمیدهم هرچند امید من به تو شبیه داستان کوتاه زیر است که در یکروز تعطیل دو تا دوست فیلمی را از ویدئو کلوپ گرفتند و به خانه رفتند و مشغول تماشا شدند در اواسط فیلم اسبی در حال عبور از مانعی بود هر کدام اسکناسی را زمین گذاشتند و شرط بستد بر سر اینکه اسب از مانع می پرد یا نمی پرد وقتی اسب نتوانست از مانع بپرد و زمین خورد دوست برنده اسکناسها را برداشت و در جیب خود گذاشت بعد از پایان فیلم دوست برنده اسکناسها را از جیبش خارج کرد و به دوست بازنده اش پس داد و گفت من تقلب کردم زیرا این فیلم را قبلا دیده بودم دوست بازنده گفت من هم چند دفعه این فیلم را دیده بودم اما فکر میکردم این دفعه خواهد پرید و از مانع عبور خواهد کرد آخرین مطالب مقالات و اخبار نظامی ایران و جهان در : یك خلبان هندی كه در مانوری هوایی مشترك با آمریكا پرواز كرده بود می گوید : ( آمریكایی ها بسیار قوی اند. نمی شود جلویشان ایستاد. اما AWACS (آواکس )آن ها را بزنید... همان هواپیماهای قوی همچون اطفالی كه مادرشان را گم كرده اند چنان آسیب پذیر می شوند كه به راحتی می توان آن ها را دانه دانه در هوا شكار كرد... آن ها بدون AWACS هیچ چیز نیستند.
و کسی فکر نکرد، که چرا ایمان نیست
و به غیر از انسان هیچ چیز دگری ارزان نیست !!!
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
» و به غیر از انسان هیچ چیز دگری ارزان نیست !!!
» اصفهانیو (اصفهانیه ) میگه شما شیرازیها تن پرور و راحت طلبید و برام پیامک فرستاده که :
» داستانک طنز بامزه ، بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
» شعر دانشجویی : آن چراغ نفت خاموش . آب کتر افتاده از جوش
» بهترین راه رستگاری در اشعار حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی
» عکس صفحه شطرنج ابتکاری کارگران ساختمانی با مهره هایی از جنس پیچ و مهره
» پیامک هایی که در پایان سال 90 و آغازین سال 91 دوستان و آشنایان ارسال کرده اند
» خيابان ها شلوغ از توست ...
» پیشاپیش نوروز ۹۱, ۹۲ و قدم نورسیده تولدم تولدت ، پیوندتان مبارک. نور به قبرت بباره
| Design By : Pichak |



